Quantcast
Channel: هواي آزاد
Viewing all 60 articles
Browse latest View live

دیدار/ کیوان باژن

$
0
0

 

 

   «احمد اعطا» با نام آشنای «احمدمحمود»- در ادبیات معاصر«ایران»- يکی از چهره هایی بود که با قلبی پر ازعشق به وطن و مردم، باهمه ی نامهربانی ها؛ زيست، کارکرد و... رفت!

از این منظر؛ جای تعجب نیست که می بینیم بعد از یک دهه که از مرگ او می گذرد، هنوز هم با شور و طراوت درباره ی آثار، زندگی و شخصیت این نویسنده ی بزرگ کشور، حرف ها رد و بدل می شود. چرا که او هنوز حضور دارد و هم چنان واژگان و اصطلاحات و زبان داستانی اش، از لابه لای نوشته های این و آن، سر برمی کشد. با توجه به همین مساله بود که دیدم جای شناخت نامه ی «احمد محمود» در فضای ادبیات داستانی ایران خالی است و به شدت هم خالی است. این شد که دست به کار شدم. از همان سال های آخر عمر «محمود» و نخست با او صحبت کردم و انگیزه ی کار را برایش توضیح دادم که متاسفانه به علت بیماری، روند کار، به تعویق می افتاد و موکول می شد به پایان بیماری که متاسفانه وجود نازنین اش در غبار اندوه مرگ فرو رفت و همه مان را غصه دار کرد. سپس ایده ام را با «بابک»- پسرش- در میان گذاشتم که خوش بختانه ایشان- علی رغم اندوهی که داشت-  پذیرفت و کار ادامه یافت. اما هرگز تصور نمی کردم گستردگی کار، به حدی باشد که گاه- حتا- نا امیدم کند. چندین بار آن را کنار گذاشتم. با این همه؛ کار ادامه پیدا کرد. ارتباط با دوستان و آشنایان نزدیک نویسنده و گفت وگو با آن ها، هم چنین مسافرت به «اهواز» و دیدن  خانه ی پدری «محمود» و آشنایی نزدیک با محیطی که او در آن زاده شد و پرورش یافت، تنها  بخش کوچکی از کار بود. کاری که سرانجام اش تلخ بود. کتاب بعد از ماه ها معطلی در ارشاد، غیرقابل چاپ اعلام شد. صرفن به سبب حساسیت روی نام «محمود»! و... به این ترتیب روی دست ام ماند. بگذریم...!

اما در تدارک این کتاب بود که کم کم این سوال برایم پیش آمد که چرا نام «محمود» در تمام زندگی حرفه یی اش- با توجه به این که او نه تنها اهل هیاهو، خودنمایی و حضور نبود، بل، همواره خلوتی را می جست تا در آن، آسوده بنویسد- این همه حساسیت برانگیز بود و هست. چه برای مسوولین و چه در جامعه ی روشنفکری...! چه پیش از انقلاب و چه بعد از آن...! و جواب اش را هم کم کم پی بردم.

       واقعیت این است که «احمد محمود» نویسنده یی بود که نه مريد پروری می کرد و نه محفل گرایی. درست برعکس بسیاری که تا تقی به توقی می خورد و میدان را برای یکه تازی، مناسب می بینند، شروع می کنند به دارو دسته بازی. «محمود» اهل جدال و مرافعه نبود و هیچ گاه قلم اش را حتا برای دفاع از خود، در برابر حملات انتقادی ديگران، نتراشید. برخوردش با حملات شدید و غیرمنصفانه و تخطئه آمیز کسانی چون «رضا براهنی»، «هوشنگ گلشیری» و«محمدمحمدعلی»، خود، اثبات چنین مدعایی است و...مسلم است که چنین روحیه یی، «ژورنالیسم» را بر نمی تابد. «محمود»؛ انگار معتقد بود که «روز مرگی جراید» و«هیاهوهای ژورنالیستی»، تقدس قلم اش را خواهد کاست! لیکن دور از انتظار نیست که ببینیم گردباد نفرین و انکار و دشمن خویی گاه تقلیل گرایانه؛ بیش از هر نویسنده ی دیگری- در طول ادبیات داستانی این مملکت-  حول آثار او و حتا شخصیت اش بچرخد. اما «محمود» با این همه، هم چنان آرام به کارش پرداخت، نوشت و کار کرد و آموخت و آموزش داد. شاید تعبیر«محمود دولت آبادی» چندان دور از واقعیت نباشد که گفته بود: «احمدمحمود انسانی بود که به ما آموخت، بی آن که خودش را آموزگار بداند... آن چه از محمود آموختم، این است که او نویسنده نیست. محمود، همیشه محمود است...»

«محمود»- تنها- به نوشتن فکر نمی کرد. بل، دلسوزانه به غنای ادبیات «ایران» می اندیشید و البته که ثمره ی کار خود را، نه از«غیر»، بل از «مردم»- به صورت سپاسی گسترده از جانب ایشان- دریافت کرد. ما ثمره ی کار او را به صورت چاپ و تیراژ کتاب هایش- که گوی سبقت را از کتاب های دیگر ربوده و تا پیش از متوقف شدن چاپ آثارش در صدر پرفروش ها قرار داشت- می بینیم و شاهدیم و این خود، نشان دهنده ی احترام «مردم» به آثار او است و البته به شخصیت اش و... چه پاداشی برای هنرمند و نویسنده، بهتر از این که «مردم» مملکت اش، او را در خود بپذیرند و در قلب شان جای دهند. حال پرسش این است که چنین پذیرشی را با توقف چاپ آثارش می توان تحت تاثیر قرار داد؟ آیا  سکوت همه جانبه نسبت به او- چه از طرف حکومت و چه روشنفکران- می تواند ارزش او را پایین بیاورد؟ مسلمن جواب منفی است! چرا که «محمود» با خلق آثاری دست اول و ماندگار توانسته تحولی در ادبیات داستانی به ویژه در رمان و رمان نویسی به وجود آورد.

        دوازده مهر سال ۱۳۸۱ بود که «احمد محمود» پس از هشت روز که در اغما بود از دست رفت. در این جا به یاد این نویسنده شعری را از کتاب شناخت نامه انتخاب کردم که با هم می خوانیم: 

                                              ***

 

در سوگ احمد

 

                                           محمد علی دائمی اهوازی

احمد، در سوگ تو نشسته ام.

چه ناباورانه بود

خبر فقدان تو

چه سخت بود یادآوری خاطرات تو

آن هم زمانی که نیستی.

احمد، تو زنده یی،

همچون ادبیات نوین داستانی ما

همچون زبان ادبی خاص تو،

تو زنده یی چونان ادبیات خطه ی جنوب

                              که تو بدعت گذار آن بودی.

احمد، در سوگ تو با خیل دوستان ات گریستم

یاد تو در دل پیر و جوان عاشقان ات زنده است

اکنون رهروان ادبیات نوین داستانی

                             راه تو را پاس می دارند.

آثار جاودان تو، ره گشای نسل جوان ماست

و این نسل نو برخاسته، پرچم ادبیات ما را

                                    بر دوش می کشند

و این چنین، تو زنده یی و ماندگار.

من اکنون فریاد می کشم: 

                                                درود بر احمد محمود

                                                درود بر احمد محمود

                                                         (مهر81- اهواز)

 

 


پنجره

$
0
0
forougham.blogfa.comforougham.blogfa.comforougham.blogfa.com


 

بیش از اینها ، آه ، آری

بیش از اینها میتوان خاموش ماند

 

میتوان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ ، بر قالی 

در خطی موهوم ، بر دیوار

میتوان با پنجه های خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند میبارد

کودکی با بادبادکهای رنگینش

ایستاده  زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پرهیاهو ترک میگوید


میتوان بر جای باقی ماند

در کنار پرده ، اما کور ، اما کر

میتوان فریاد زد

با صدائی سخت کاذب ، سخت بیگانه

"دوست می دارم "

میتوان در بازوان چیره ی یک مرد

ماده ای زیبا و سالم بود

با تنی چون سفره ی چرمین

با دو پستان درشت سخت

میتوان در بستر یک مست ، یک دیوانه ، یک ولگرد

عصمت یک عشق را آلود

میتوان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

میتوان تنها به حل جدولی پرداخت

میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده ، آری پنج یا شش حرف

 

میتوان یک عمر زانو زد

با سری افکنده ، در پای ضریحی سرد

میتوان در گور مجهولی خدا را دید

میتوان با سکه ای ناچیز ایمان یافت

میتوان در حجره های مسجدی پوسید

چون زیارتنامه خوانی پیر

میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

میتوان چشم ترا در پیلهء قهرش

دکمه ی بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت

میتوان چون آب در گودال خود خشکید

 

میتوان زیبائی یک لحظه را با شرم

مثل یک عکس سیاه مضحک فوری

در ته صندوق مخفی کرد

میتوان در قاب خالی مانده ی یک روز

نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت

میتوان باصورتک ها لختی دیوار را پوشاند

میتوان با نقشهای پوچ تر آمیخت

 

میتوان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

میتوان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سالها در لابلای تور و پولک خفت

میتوان با هر فشار هرزه ی دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت

"آه ، من بسیار خوشبختم "

 

ساعدی و درک روان شناختی اجتماعی انسان ایرانی/ کیوان باژن

$
0
0

                    

        نگاهی کوتاه به جهان فکری غلام حسین ساعدی*

                      (به مناسبت ۲ آذر سال روز از دست رفتن اش)

 

  http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/a/a4/Gholam-Hossein_Saedi.jpghttp://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/a/a4/Gholam-Hossein_Saedi.jpg

«نام نویسنده برازنده ی کسی است که مسوول باشد،

مسوول در برابر خودودر برابر همه ی دل واپسی هایی

که در این جهان رنجور وجود دارد.»                               

                              «سیمون دوبوار»                   

                                              1

بروزخلاقیت ادبی«ساعدی» زودرس بود. او در همان عنفوان جوانی نشرياتی چون «فرياد»، «صعود» و«جوانان» را در«آذربايجان» منتشر می کرد. اما آن چه که در تکوین و تکامل فکر و ذهن «ساعدی» تاثير به سزایی داشت از سویی شرایط خاص دهه ی سی و چهل بود و از سویی نیز ارتباط اش با شخصیت های فرهیخته یی چون «صمدبهرنگی»؛ «بهروزدهقانی» ؛«کاظم سعادتی»؛ «علی رضانابدل- اوختای-» و ديگر شخصيت های ادبی و سياسی آن زمان که حول محور«کانون نویسندگان ایران» گرد می آمدند. جمعی که داشت مراحل آغازین تشکیل خود را می گذراند!

«ساعدی» را با «گوهرمراد»ش در حوزه ی نمايش نامه نويسی می شناسیم. نام مستعاری که  نمایش نامه هایش را با آن امضا می کرد و با همین نام بود که درمدت عمر کوتاه اما پربار خويش؛ کارهای ارزنده یی در زمینه ی ادبیات نمایشی عرضه کرد. نمايش نامه هایی چون«بهترين بابای دنيا» ،«چوب به دست های ورزيل»(۱۳۴۴)؛«پنج نمايش نامه ازانقلاب مشروطيت» (۱۳۴۵)؛ «ديکته وزاويه»(۱۳۴۷)؛ «پرواربندان» (۱۳۴۸) و...!

   اما  نقش به سزای «ساعدی» در پيش برد سير ادبيات داستانی ايران نیز چندان هست که نمی توان و نباید آن را ناديده گرفت. داستان هايی چون«عزاداران بيل»(۱۳۴۳)؛«واهمه های بی نام و نشان» (۱۳۴۶) ؛«ترس و لرز»(۱۳۴۷)؛«گورو گهواره»(۱۳۵۶)؛ «تاتارخندان»(۱۳۷۲) و... خود گواه این مدعا است. این ها همه غیر از آثار ديگری است که در زمینه ی فيلم نامه و تک نگاری های اجتماعی نگاشته است. همه ی این ها البته که سخت کوشی وخسته گی ناپذيری «ساعدی» رامی رساند. بنابر این جای تعجب نیست که «جلال آل احمد» می نویسد:«من اگر خرقه بخشیدن در عالم قلم رسم بود و اگر لیاقت و حق چنین بخششی می یافتم خرقه ام را به دوش دکتر غلام حسین ساعدی می افکندم.»(1)

http://www.dibache.com/images/Picturse/saedi_pic.jpg

اين پرمايگی و حتا فعاليت های اجتماعی «ساعدی» که تا به حال ناديده گرفته شده، به همان سان که فعاليت های ادبی اش درمحاق دوران؛ کمرنگ گشته؛ ما را برآن می دارد تا به حق؛ او را يکی از بزرگان ادبيات معاصر ايران  بدانيم و انتظارداشته باشيم ازطرفی با نقدی درست و ديالکتيکی ازآثارش و از طرف ديگر با نگاهی به آثار نويسندگان وطنی و فعاليت های شان حداقل نيمی از توجهی را که به نويسندگان غيروطنی می کنيم؛ به اين رادمردان اختصاص دهيم!

                                             2

می دانیم شرایط اقتصادی، اجتماعی و سیاسی هر جامعه یی در تکوین هنر و ادبیات آن جامعه نه تنها نقش تعیین کننده یی دارد بل به عنوان عناصر شکل دهنده ی محصولات هنری و ادبی مطرح است. در این میان اما، شرایط اقتصادی در یک دوره یا یک برهه از زمان می تواند نوع (ژانر) ادبی خاص آن زمان را معین کند تا تحولات اجتماعی و سیاسی بر مبنای آن در یک اثر شکل گیرد. حذف هر یک از این عناصر در بررسی یک پدیده ی ادبی- چه در حوزه ی ادبیات و چه هنر و چه در رابطه با خالق این محصولات- آسیبی است برای نقد علمی محصولات ادبی و هنری آن دوره! چرا که این ها در یک رابطه ی تنگاتنگ و دیالکتیکی قابل ارزیابی و بررسی اند. از این رو هر اثر ادبی و هنری؛ خود محصول شرایطی است که خالق آن اثر در آن زیست می کند. شرايطی که نويسنده و هنرمند در آن تولد، پرورش و رشد یافته است. از طرفی خود این محصولات و نیز خالق آن ها روی شرایط دوره یی که پدید آمده اند تاثیرات مستقیم و غیر مستقیم می گذارند. شرایط هر دوره را البته که محدوده یی از مناسبات اقتصادی يک جامعه در ارتباط با خود و جهان، يعنی فرايند بين نيروهای مولد و ميزان رشد اقتصادی و به تبع آن اجتماعي، سياسی و فرهنگی تعیین می کند. نويسنده درواقع در گير و دار چنين مناسباتی رشد کرده و به فراخور آن به آفرینندگی می رسد.

آن چه که اهمیت دارد اما، ارتباطی است که او میان این عناصر در درون خودشان از یک سو و در رابطه با پدیده های بیرون پدید می آورد. چرا که مغز به عنوان نیرویی مادی، مفهوم پدیده ها را از پیرامون گرفته و با عناصری چون تجربه، دانش، آگاهی و ... ترکیب می کند و شکل جدیدی از آن را ارائه می دهد. بنابر این هر نویسنده یی درک و معناهای مختلفی  از پدیده های عینی در ذهن اش دارد که مربوط به خود او است و اهمیت چندانی ندارد بل آن چه مهم است به مشارکت گذاشتن این ادراک فردی است تا بتواند به سبب آن به اعتلای فکر و وجدان جمعی جامعه ی خویش و حتا جوامع دیگر بپردازد. طنین چنین درک فردی یی که دور ودورتر برود و موج گسترده یی را پدید آورد، نویسنده یی را نسبت به نویسنده ی دیگر پر اهمیت می کند. در واقع هر نویسنده یی با توجه به این که نوشته اش  تا چه حد می تواند به انسان، انسان در هستی و دغدغه هایش توجه نشان دهد قابل بررسی است.


غلامحسین ساعدی و احمد شاملو

از این رو است که می یینیم ذهنيت نویسنده با عينيت جامعه در يک دیگر اثر می گذارند و در اين اثر گذاری؛ پدیده ی ادبی شکل می گیرد. شناخت این ارتباط؛ همان ضرورتی است که بسياری از      جامعه شناسان از جمله «گلدمن» و«لوکاچ» مطرح کرده اند. باید گفت که توجه به فرهنگ عامه و فولکلور و آداب و رسوم مردم در اين راستا است که مهم جلوه می کند.

رابطه ی نويسنده و ضرورت های اجتماعی می تواند ما را در عرصه ی يک بينش علمی؛ به خاستگاه پديده های فرهنگی و ادبی جوامع رهنمون سازد. البته به قول«گلدمن»چنين فرديتی به تنهايی نمی تواند مورد نظر باشد بل که هر اثر ادبی؛ بيان نوعی آگاهی جمعی است و از آن جا که چنين آگاهی یی به هيچ عنوان از معنایی تجريدی و انتزاعی برخوردار نيست و خود از فعاليت های روانی و شرايط ذهن (شعور) تک تک افراد جامعه ناشی می شود که در نهايت با تاثير های متقابل ذهن و عين؛ باعث خلق پديده یی ادبی می شود؛ به راحتی می توانيم به مفهوم رابطه ی ديالکتيکی بين آگاهی هنرمند و نويسنده با زندگی اجتماعی (حالت های روانی جامعه يا روان شناسی اجتماعی يا خود انگيختگی جمعی )پی ببريم.

با چنين  نگاهی؛ ديگر می توانيم  هم عقيده با «لوکاچ» بگوييم که ادبيات و فلسفه در سطوحی متفاوت مبين يک جهان بينی اند و جهان بينی ها؛ اموری فردی نيستند بل که اموری اجتماعی اند و سپس همراه با او نتيجه بگيريم که اين جهان بينی ها به وسيله ی شرايط اقتصادی و اجتماعی؛ به گروه ها و طبقات اجتماعی تحميل می شوند. این آرمان گرایی نویسنده اما، برخلاف تصور عده یی از روی احساسات یا تمایلات فردی و بچه گانه و زود گذر نیست بل که اساسن ماهیت نویسنده جست و جو در هزارتوهای ذهن بشر، جهان و پدیده های آن است. در همین کنکاش گریز ناپذیر و تلاش بی وقفه برای یافتن و جستن است که ذهنیت انتقادگر و معترض در فردیت نویسنده شکل می گیرد و نمود پیدا می کند. این؛ جزو ماهیت ادبیات داستانی است. ماهیتی که هرگونه خدشه یی بر پیکر آن، به معنای مثله کردن مفهوم ادبیات است.«در غیاب ادبیات، ذهنی انتقادی که محرک اصلی تحولات تاریخی و بهترین مدافع آزادی است لطمه یی جدی خواهد خورد. این از آن رو است که ادبیات خوب سراسر رادیکال است و پرسش هایی اساسی درباره ی جهان زیستگاه ما پیش می کشد. در همه ی متون ادبی، اغلب بدون نیت آگاهانه ی نویسنده، جنبه یی اغواگرانه دارد. ادبیات برای آنان که به آن چه دارند خرسندند، برای آنان که از زندگی بدان گونه که هست راضی هستند، چیری ندارد که بگوید. ادبیات خوراک      جان های ناخرسند و عاصی است، زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به آن چه دارند خرسند نیستند.»(2)

http://www.mindmotor.info/Mind/wp-content/uploads/2011/11/saedi.jpg

    آن چه گفته شد برای شکل گیری آثار هنری و ادبی ضروری است. درست همین جا است که نقش نویسنده به عنوان روشن فکری که دغدغه اش مردم است- نه صرفن خالق یک محصول زیبا- روشن می شود. تقدس چنین نویسنده یی در شاخک های حساس درک اش نمود دارد. تا بدین وسیله در کنار دید زیبایی شناسانه و با آفرینش خلاقانه اش در محیط اطراف اش اثر گذاشته و باعث تفکر شود.

                                             3       

«غلام حسین ساعدی» با چنین درکی پا به آوردگاه هنر و ادبیات ما گذاشت. «ساعدی» محصول بلامنازع نسلی است که سرخوردگی های اجتماعی دهه ی سی و چهل را پشت سر گذاشته است. دوران حوادث اقتصادی واجتماعی و دوران نوسان ميان سنت و اخلاق اشرافی و تقديرگرايانه اش که خود محصول جامعه یی فئودالی بود و سرانجام آغاز روابط به شدت سود جویانه و بی رحمانه ی سرمایه داری! از این رو است که  می بینیم همه ی این مفاهيم به نوعی درآثارش نمود دارد. «ساعدی» به سبب مشاهده ی فقر درکودکی ونوجوانی اش؛ به خوبی توانست رنج ودرد مردم وطن اش؛ به ویژه روستاييان را به تصوير بکشد. از این رو قدرت او در پرداخت و پرورش فضای روستا و روابط روستاییان و نیز نشان دادن مسایلی چون جهل؛ خرافات؛ فقراقتصادی و فرهنگی که گريبان گير آن ها است و از طرف دیگر روحيه ی شهری های درگير روزمرگی و درکل مسخ آدميان و سقوط شان؛ و در يک کلام جامعه ی به شدت سنتی؛ وابسته و استثمارزدهغير قابل انکار است.

همان طور که گفتیم آثار هنری ؛ با توجه به اين که  تاچه حد می توانند به پرسش های انسان ازهستی پاسخ  دهند قابل نقد و بررسی اند. درست به همين علت است که «ساعدی» و آثارش را در زمره ی آثار ملی که قابليت جهانی شدن را دارند می گذاريم. او در زمره ی نويسندگانی بود که با درک روان شناسانه ی جامعه به درک جامعه شناختی انسان ايرانی توجه داشت. درواقع می توان گفت او از لا به لای ذهن آدم ها جامعه را محک زد و خوبی ها و بدی ها و زیبایی و زشتی هایش را به تصویر کشید. این خود به نظر من می تواند سکوی پرتابی برای «رآلیسم» ایرانی باشد. «ساعدی» در آثارش به ویژه در داستان هایش از «رآلیسم» صرف آن دوران که دامن بسیاری از نویسندگان را گرفته بود فراتر رفت و این خود در خور توجه است. چرا که در آن شرایط که دوران مبارزات خونین بود و جنگ های چریکی داشت به تنها راه مبارزه با شاه بدل می گردید و از سویی نویسندگان ما هر کدام سیاست را مقدم بر کار فرهنگی می پنداشتند و به سبب نبود آزادی، نوشته های داستانی تبدیل به بیانه هایی برای گفتن حقایق بدل شده بودند، تعهد، خود به خود تبدیل شده بود به بازگویی روابط ساده ی آدم ها با یک دیگر درپروسه ی مسایلی چون فقر و... و هرگونه برداشت دیگری مورد تکفیر قرار می گرفت. در حالی که محدود کردن هنر و ادبیات به دایره ی تنگ یک برداشت خاص یا یک دید محدود بسیارمی تواند خطرناک باشد و سبب عقب افتادگی ادبیات و هنر از مقولات زیبایی شناسانه  گردد و در نهایت آن را تبدیل کند به شعارهای پیش و پا افتاده با رویکردی مقاله وار که قریحه ی نویسنده در پس آن بسیار کمرنگ و پیش پا افتاده جلوه می کند. به همین جهت است که می بینیم گاه اساسن شرایط ذهنی جامعه ی ما اجازه ی حرکت های پیشرو ادبی و هنری و حتا اجتماعی را نداده است و این دریغ هست. چه که به سبب همین مساله بوده که بار سیاسی حرکت های اجتماعی به دوش داستان نویسان و هنرمندان افتاده است. درست است که جنبش های سیاسی و حرکت های فرهنگی در ارتباط تنگاتنگ با یک دیگر به پیش می روند اما باید توجه داشت که ادبیات و هنر هیچ گاه به طور مستقیم نتوانسته و   نمی تواند جنبش های سیاسی را به جلو ببرد. هیچ گاه به طور مستقیم نتوانسته و نمی تواند جنبش های سیاسی را به جلو ببرد. ادبیات پروسه ی مستقل خود را دارد و تحت هر شرایطی باید که این استقلال را حفظ کند. در این بین نویسندگانی که به صورت خودآگاه و یا ناخودآگاه به حرکت های پیشروانه در زمینه ی ادبیات داستانی دست می زدند به ناگزیر با این معضل رو به رو می شدند و در این راستا؛ «ساعدی» نویسنده یی بود که این سد را شکست. از این رو است می بینیم نویسندگانی چون او با هوش مندی هنرمندانه شان نه تنها با دو نیرو درگیر شدند- از سویی حکومت و از سویی روشنفکران سیاسی زده-  بل که پدیده های اجتماعی را در رابطه با انسان با تمام ابعادش بررسی کردند نه در ارتباط با یک تفکر یا عقیده ی خاصی. این است که می گوییم فرم کارهای «ساعدی» یک سر و گردن بالاتر از بسیاری کارهای دیگر است.


كودكی غلامحسین ساعدی

آن چه هست شرایط سیاسی  جامعه ی ما در طول تاریخ گاه به بسیاری از تنگ نظری ها دامن زده و باعث در محاق ماندن بسیاری از پدیده های پیشروی ادبی شده است. برای همین است که می گوییم  در یک نقد علمی و دیالکتیکی لازم است به این شرایط نگاه شود تا با نگاهی منصفانه به نقد پدیده یی خاص بپردازیم. به قول طبری «قریحه های آفریننده یی که... در ایران پیدا شده اند نه تنها از شرایط سالم و مثبت رشد محروم اند بل که باید با یک زندگی بی رحم و بی صفت با تمام عزم و دندان بر جگر، کشتی گیرند تا بتوانند دامن هنر را پاک نگه دارند.»(3)

                                               4

دهه ی سی و چهل دهه ی تقابل میان سنت و مدرنیته بود. دوره ی اصلاحات ارضی. روابط کهن در حال نابودی بود و زندگی مدرن می خواست جایش را بگیرد. البته به صورت تقلیدی و نه به ضرورت. همین امر یعنی تجدد سطحی و وارداتی همراه با استبداد باعث تضادی آشکار شده بود و پریشانی هایی را به همراه آورد که این پریشانی ها  روی بسیاری از نویسندگان تاثیر عمیق داشت و آن ها با بررسی تبعات ناشی از این تضادها پریشانی های ناشی از آن را برای انسان ایرانی بازگو کردند.«ساعدی» با همین روحیه و با توجه به این که روان پزشک بود به نوشتن پرداخت و دغدغه ی اصلی اش را بر مبنای همین تضادها گذاشت. از این رو ضرورت دوره یی که در آن می زیست او را به سوی روان شناسی آدم ها سوق داد. حتا تمثیل ها و نمادهایی هم که در بسیاری از داستان ها و نمایش نامه هایش به چشم می خورد در راستای همین روان شناسی است. در واقع او از همه ی این عوامل بهره گرفت تا مسخ شدگی انسان ایرانی را یاد آور شود. بدیهی است که مسخ این انسان با مسخ انسان غربی متفاوت است. اگر انسان غربی در ادبیات اش به واسطه ی ماشین، تکنولوژی و روابط سود جویانه ی میان «پول» و «سرمایه» و«کار» و«کارفرما» که منجر به تنهایی، غم و دوری آدم ها و در یک کلمه بی هویت شدن او شده، تبدیل می شود به «سوسک» یا «کرگدن»؛ این جا، به واسطه ی تضاد بین بودن و نبودن، به دلیل نحوه ی معاش و به سبب از دست دادن تمام آن چیزی که به حیات او بسته گی دارد، تبدیل می شود به «گاو»!موجودی که تنها دارایی زندگی او است. (عزاداران بیل) یا تبدیل می شود به کسانی که می خواهند همه چیز را ببلعند یا اهالیی که بین بد و بدتر گیر کرده اند و مجبورند یکی را انتخاب کنند. چرا که دیگر خودشان و نیروی خودشان را نمی شناسند یا می شناسند و فراموشکرده اند. (چوب به دست های ورزیل) در این راستا بدیهی است که روشنفکرش هم می شود نویسنده یی که مجبور است که آن چه را بگوید که ازش خواسته اند. (هنگامه ی آرایان) بسیاری از این آدم ها دیگر خودشان نیستند. تصمیم های شان هم مال خودشان نیست.

http://www.khabaronline.ir/images/2011/1/as.jpg

این ها دغدغه های نویسنده یی است که نسبت به پدیده های دور و برش حساس است. از طرفی اما، «ساعدی» نویسنده یی است معترض. معترض نسبت به سیستمی که در آن با دروغ و ارعاب و جهل و خرافه و با زور دگنگ می خواهند مدرن اش کنند. این که او تم کارهایش را روی فرهنگ مردم و جهلی که گریبان گیر این مردم است، می گذارد به خوبی نشان می دهد که او تضادهای جامعه اش را به خوبی شناخته بود و این که زمینه ی کارهایش روستا است نشان می دهد که تضاد اصلی زمانه اش را که تضاد میان سیستم فئودالی حاکم بر روستاها و سرمایه داری نوخاسته و وارداتی بود، دریافته بود.

آدم های «ساعدی» را خوب می شناسیم. انگار آدم های دور و بر خودمان هستند. این مساله نشان     می دهد که او آن ها را خوب می شناخت. از معاش شان خبر داشت. گرفتاری های شان را می دانست و می دانست که نسبت به مسائل شان چه گونه برخورد کند. بدون این که فلسفه بافی کند. برای همین است که آثارش به دل می نشیند و هنوز که هنوز است آن چنان فرهنگ انسان ایرانی در آن ها نمود دارد که می توان روحیه ی جمعی انسان ایرانی را از دل این آثار جمع بندی کرد. چرا که درک «ساعدی» از شخصیت هایش یک درک جامعه شناختی است نه بومی. او را نمی توان روستانویس یا بومی نویس صرف نامید. آن چنان که مثلن «دولت آبادی» را می دانیم. بل که «ساعدی» دغدغه ی انسان ایرانی یی را داشت که هنوز خصلت روستایی اش بر مدرن بودن اش می چربد و این همان اثر گذاری ناخودآگاه جمعی روی آگاهی فردی یک نویسنده است. رابطه یی تنگاتنگ و دیالکتیکی که اگر درست ارزیابی شود آن وقت است که می توانیم هم صدا با «شاملو»؛ او را در فرم و محتوا و در نوع رآلیسمی که عرضه کرده است، پیش رو بدانیم. رآلیسمی که در آن زمان و شرایط- شرایطی که فرهنگ ناشی از جنبش چپ و به ویژه جنبش چریکی حاکم بر جامعه و جامعه ی ادبی از بیش تر نویسندگان ما یک چریک فرهنگی ساخته بود- فراتر رفت. شگفتی و ارزش کار او نیز همین است. در این جا مساله بر سر این که تاثیرات چریکی چه قدر مثبت یا منفی بوده، نیست. به هر حال ذهنیت چریکی به طور عام توانست خصلتی جسارت گونه به ادبیات ما بدهد. بل که آن چه این جا مد نظر است مساله گذر از آن است. گذری تدریجی که نشانه هایش را در کارهای کسانی چون «ساعدی» می بینیم. از این رو است که می گوییم «ساعدی» در آثارش نسبت به دیگران حتا در آن سوی مرزها پیش رو بوده است .حتا در آن چه که به «رآلیسم جادویی» تعبیر می شود.


پانویس ها:
*. این مطلب در مجله ی «تجربه» آذر 1391 چاپ شده است.

1. به نقل از مقاله ی «خرقه ی مرشد برای ساعدی» از «شناخت نامه ی ساعدی»- جواد مجابی- نشر قطره

2. چرا ادبیات- ماریو بارگاس یوسا- عبدالله کوثری- لوح فکر 1384ص 23

3. به نقل از مقاله ی «داستان نگاری فارسی به پیش می رود» از«مسائلی از فرهنگ، هنر، زبان»- احسان طبری- مروارید- چ سوم 1382 ، ص 9

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/1/1d/Gholam-hossein-saedi.jpg/250px-Gholam-hossein-saedi.jpg

افق (گفت و گو با اهالی قلم- سیمین بهبهانی)/ کیوان باژن

$
0
0

 

 

     آن چه که باید در نوشته ها بدرخشد

                               «آزادی»

                                        است!                   

   (گفت و گو با سیمین بهبهانی  به بهانه ی سیزده آذر؛ روز مبارزه با سانسور)

 اشاره:

آذر به نوعی یادآور تیغ بی رحم سانسور است. درواقع دهشتناک ترین نوع سانسور؛  یعنی تحمل نکردن وجود ارباب قلم و حدف فیزیکی آن ها. شاید تعبیر خانم سیمن بهبهانی   دقیق تر باشد «جنون افسارگسیخته» ی سانسور. نماد این جنون، قتل پوینده و مختاری بود. از این رو؛ آذر یادآور به سوگ نشستن مان است برای این دو عزیز. به این مناسبت سیزده آذر، از سوی کانون نویسندگان ایران؛ «روز مبارزه با سانسور» نامیده شده است تا یاد آوری اندوهگینانه ی آن دو و دیگر کسانی که از دست رفتند باشد و از سوی دیگر یاد آور این که هم صدا با بهبهانی بگوییم «نوشته را می توان پاک کرد اما عقیده را نمی توان سلب کرد»

به مناسبت این روز گفت و گوی دوستانه یی داشتیم با خانم بهبهانی که ایشان علیرغم گرفتاری ها پذیرفتند. این گفت و گو را با هم می خوانیم. با این توضیح که این گفت و گو برای نشریه ی داخلی کانون نویسندگان ایران«اندیشه آزاد» تهیه ودر شماره ی پنجم این نشریه چاپ شده است.

                                                        ***

 *خانم بهبهانی، ممنون که این گفت و گو را پذیرفته اید. می خواهیم درباره ی سانسور صحبت کنیم و    پیامدهای آن و نیز قتل های زنجیره یی و نقش کانون نویسندگان ایران در رابطه با این ها. اما پیش از آن اجازه بدهید از سانسور کارهای خود شما آغاز کنیم. شنیده ایم به کتاب آخرتان که مجموعه ی گفت و گوهای شماست مجوز چاپ نداده اند. چرا؟ مگر چه گفته اید؟

برخی ازاین گفت و گوها،همراه چاپ اول کتاب یاد بعضی نفرات(1378)، منتشر شده بودند که به علت افزودن مقالات دیگر در چاپ دوم این کتاب، گفت و گوها را جدا کردم و آن چه را پیش تر انجام داده بودم به آن افزودم و به صورت کتاب مستقلی برای وزارت ارشاد فرستادم. دو- سه سالی در دایره ی سانسور خوش گذراند! سپس با فرمانِ«رد» از آن جا خارج شد و ناشر(شاعر گرامی، آقای حافظ موسوی) آن ها را برایم پس فرستاد. علت اش را نمی دانم. شاید توضیح درباره ی پرسش هایی که مربوط به احوالِ کشور است به مذاق تایید کنندگان خوش نیامده بود.

 * کتاب های دیگرتان چه طور؟ موارد دیگری نیز از سانسور کتاب های تان هست؟

به تازگی دو کتاب منتشر کرده ام (با مادرم همراهو مجموعه ی داستان ها و یاد نوشت ها) که هردو در مواردی جای جای سانسور شده اند.

 * شما در دوره ی پهلوی هم دچارسانسور می شدید؟ اساسن سانسور در آن دوره چه گونه بود؟

تاخیر در کار بود، اما آثار من سانسور نمی شد. به یاد می آورم که مجموعه ی رستاخیز (1352) یازده ماه در دایره ی سانسور ماند، اما دست نخورده به ناشر بازگشت. البته برخی از مقامات در هفته های اولِ انتشار این کتاب به وسیله ی تلفن یادآوری های گله آمیزی می کردند.

 * با توجه به این ها، چه تفاوتی بین سانسور در پیش از انقلاب و پس از آن می بینید؟

پیش از انقلاب، سخت گیری به مقیاس امروز کم تر بود. البته این در مورد آثار من است که در پرسش قبلی هم پاسخ اش را دادم. راجع به کتاب های دیگران آگاهی درستی ندارم. روی هم رفته باید بگویم که در هیچ دوره یی بدون سانسور یا خودسانسوری نبوده ایم.

 * به نظر شما دولت ها چرا از سانسور استفاده می کنند؟

«بروید از خودشان به- پُر- سید»! 

 * اثر سانسوربرنویسندگان،ادبیات و اندیشه و در نهایت بر مخاطبان و به طور کلی روی مطالعه چیست؟

به گمان من، سانسور دردِ «نگهبانان مصلحت مدنی» را دوا نمی کند. اگر مطلبی گفتنی باشد، با همان گفتن، خود به خود، منتشر می شود. هیچ کس نمی تواند آن چه را در دلِ کسی می گذرد تغییر دهد، آن هم با زور. باید مسئولانِ امور ببینند کجای کارشان نقص دارد و آن را رفع کنند. گفتار آزاد و بدون سانسور موجب    می شود که اولیای امور هشیارتر شوند. در گفتارها و نوشتارها جامعه می تواند داوری کند و بس. کسی که پشت میزی نشسته و دستورهای نیازموده را به کار می بندد به گفته ی حافظ «هیچ کاره نیست.»

 * به نظر شما سانسور و سانسورچیان تا چه حد در اهداف شان موفق بودهاند؟

بهتر بود می گفتید تا چه حد موجب شکستِ خود و دیگران شده اند! مطلبی که سانسور می شود، لابد    حاوی ی عقیده ی خود نویسنده بوده است. نوشته را می شود پاک کرد، اما عقیده را نمی توان از کسی سلب کرد. اظهار عقاید در نوشته ها مثل آب می ماند: اگر از یک سمت جلوی آن را بگیرید، از سمت دیگر جاری می شود. سانسور جز بدبینی و احساس جدایی از هموطنانِ مامور سانسور کاری نمی کند. فقط لجاج می آفریند و مشکلات را بیش تر می کند.

 * چه باید کرد؟ راه مقابله با سانسور چیست؟

بگذارند بگویند و بنویسند و به داوری مردم بسپارند. تشخیص مردم بهترین وسیله ی توجیه گفته ها و     نوشته هاست. بگذارند خودِ نویسندگان در کار یک دیگر قضاوت داشته باشند. بگذارند آن چه را نامعقول است خودِ خوانندگان از صحنه برانند. چند تن انگشت شمار نمی توانند در کار چند هزار نویسنده اظهارنظر کنند. چه بسیار ذوق ها و توانایی هایی که به دست همین سانسور به نومیدی کشانده و کشته شده اند. چیزی که باید به وضوح در نوشته ها، شعرها، داستان ها و بررسی ها بدرخشد«آزادی» ست.

   

 * آیا رشد فناوری به عقب راندن سانسور کمک کرده است؟

بله، بسیار. امروز اگر نوشته ها در کتاب یا روزنامه یا مجله منتشر نشود، به آسانی روی سایت های اینترنتی قرار می گیرد و در یک چشم بر هم زدن دور جهان را طی می کند.

 * به نظر شما حرکت های جمعی ی نویسندگان و تلاش هاشان در مقابل سانسور می تواند ثمر داشته باشد؟ آیا تا به حال کاری کرده اند؟

البته بی تاثیر نخواهد بود، اما من ماموران سانسور را بسیار سخت گیر دیده ام. با این سخت گیری ها، فعالیت های دسته جمعی باید تا مرز معجزه اثرگذار باشند.

 * نقش کانون نویسندگان در این مورد چیست؟

مخالفت با سانسور و دفاع از آزادی، بدون حصر و استثنا.

 * به نظر شما مواردی که کانون می تواند روی آن ها تکیه کند تا در مقابل سانسور بایستد  کدام اند؟

مهم ترین فایده ی وجودِ کانون، هم فکری و مشاوره و تصمیم گیری با توافق همگانی ست. تدوین بیانیه ها، هشدارها و یادآوری های شفاهی یا کتبی، به گمان من، وسیله یی ست برای آگاه ساختنِ دولت مردان از مشکلاتِ عمومی و خصوصی ی مردم و نویسندگان. البته باید بگویم: گوش اگر...!

می بینید که خود من هم کلام ام را سانسور می کنم!

 * خانم بهبهانی، شما از چه زمان عضو کانون بوده اید؟

از آغاز 1357 تا کنون.

 * در دوره ی معروف به قتل های زنجیره یی وضعیت کانون نویسندگان ایران از نظرشکل گیری، برگزاری جلسات و . . . چه گونه بود؟

تا آن جا که به یاد دارم، جلسات کانون- به ویژه جلسات هیات دبیران که خود من نیز به تناوب عضو آن    بوده ام- هیچ گاه تعطیل نشد اما گاه و بی گاه نوشته هایی در صندوق نامه های من دیده می شد که تهدید آمیز بود و شگفت آن که این تهدیدها با آیاتی از قرآن همراه بود. در این دوران جلسات هیات دبیران کانون با حضور اعضا  پررونق تر می شد و بسیار فعال و هشیار عمل می کرد.

 * آیا شما هم مورد تهدید قرار گرفته بودید؟

خوب به یاد دارم که در آن هنگام هفته یی دو- سه بار تهدید نامه دریافت می کردم که شماری از اعضای کانون را- با اسم و رسم- به قتل تهدید می کرد و نام این افراد با ترتیب حروف«تهجی» اعلام می شد و تعدادشان از 70 تا 280 رسیده بود و بیش تر اوقات«بهبهانی» که با حرف «ب» شروع می شد در سطور اول خود نمایی می کرد.

 * خانم بهبهانی، با این که می دانم ممکن است از یادآوری ی این مساله متاسف شوید، همان طور که برای   همه مان دردآور است، ولی این حقجامعه و نسل جدید است که در مورد آن روزها بداند. از این رو کمی از خاطرات دوره ی قتل های زنجیره یی بگویید. شما خبر کشته ها را کی و چه طور شنیدید و احساس تان نسبت به این خبرها چه بود؟

نخست خبر ناپدید شدن شادروان محمد مختاری را شنیدم که برای خرید شیر و ماست و آذوقه ی زندگی از خانه بیرون رفته و دیگر بازنگشته بود. نزدیک به یک هفته گذشت و چه گذشتنی! و برای خانواده اش چه انتظار دردآوری! و برای ما چه آشفتگی ی کشنده یی! سرانجام، جسد آسیب دیده ی مختاری در          حوالی ی جنوب غربی ی شهر(پشت کارخانه ی سیمان) پیدا شد. فردای همان روز بود که خبر گم شدن محمد جعفر پوینده را از دوستم آذر محلوجیان که در سوئد زندگی می کند، به وسیله ی تلفن دریافت کردم. مشت گره کرده ام، که تارهای مویم را در لای انگشتان می فشرد، روی زانویم کوبیده شد. چه دردناک بود!

دو روز بعد، جسد پوینده نیز در کناره های جنوبی ی شهر پیدا شد، با آثار کبودی در گردن.

 * در آن دوران جو خانواده، دوستان و به طور کلی جامعهچه طور بود؟

آمیزه ی حیرت و وحشت فضای جامعه را تحمل ناپذیر کرده بود. اما فکر می کنم نوعی ایستادگی و سرسختی نیز به عنوان وظیفه در هر کس تثبیت می شد. واکنش همگانی بسیار جدی به نظر می رسید.

 * به نظرتان اساسن چرا پوینده و مختاری را برای کشتن انتخاب کرده بودند؟

به گمان من، این «قرعه ی فال» بود که به نام آن دو بی گناه زده شد. با وجود تهدیدها و نامه های پی در پی که هر بار شمار کشتگان بعدی را افزون تر می کرد، ایستادگی ی اعضای کانون و هم چنین مردم  بیش تر می شد. این نکته را مسئولان امور دریافته بودند. در اسفند آن سال، نامه یی از یک مرجع دولتی واقع در خیابان تخت طاووس که ماموریتش معطوف به نظارت بر اماکن می شد (و نام اش در یادم نمانده است) دریافت کردم تا روز معینی به آن جا مراجع کنم. می دانستم که درباره ی اوضاع اخیر است، اما نمی دانستم که چه خواهد بود. نامه را در جلسه ی هیات دبیران مطرح کردم. تصمیم همگانی آن شد که بروم و به جناب سرهنگ ناشناس مراجعه کنم. رفتم. بر خلاف انتظارم، با برخوردی محبت آمیز پذیرفته شدم. از اوضاع پرسید. آن چه حقیقت بود در میان گذاشتم و درباره ی ناامنی ی اوضاع و دریافت نامه های تهدید آمیز که خاطر افراد کانون را آشفته می کرد، سخن گفتم. پرسید:«آیا میل دارید که کسی را به عنوان بادی گارد    شبانه روزی برای شما و اعضای کانون بفرستیم تا همیشه همراه تان باشد؟» فکر کردم دست ام انداخته، اما دیدم کاملا جدی ست. گفتم:«سایر اعضای کانون را نمی دانم که چه نظری خواهند داشت، اما من یک آپارتمان کوچک دارم. بادی گارد را شبانه روز در کجای آن جای دهم؟» انگار خنده اش گرفت و ادامه داد که آیا میل دارید اسلحه در اختیارتان بگذاریم؟ گفتم:«پدرم جواز حمل اسلحه داشت و تا پایان عمر از آن استفاده نکرد. من اما، از دیدن اسلحه بیزارم. اگر صد نفر هم به من حمله کنند، حاضر نیستم به روی       یکی شان شلیک کنم.» کمی فکر کرد و یک برگ متن چاپ شده به دست ام داد. نگاه کردم. روی آن دستورهایی برای محافظت شخصی داده شده بود. از این قبیل: صبح ها در ساعات مختلف از خانه خارج شوید. مثلن یک روز هشت و روز دیگر هشت و ربع. به هنگام خروج، اطراف تان را زیر نظر بگیرید و گاه در زمان پیاده روی، مواظب اطراف و پشت سرتان باشید و مواردی از این دست که حالا یادم نیست. سفارش نامه را گرفتم و در کیف گذاشتم و به خانه بازگشتم و چند کپی از آن تهیه کردم که به دوستان بدهم. نمی دانم مورد استفاده قرار گرفت یا نه. به هر حال متوجه شدم که برخی از مسئولان امر به وخامت اوضاع پی برده اند.

 * شما پوینده و مختاری را چه گونه می بینید؟ اگر می شود کمی از این دو صحبت کنید.

مختاری و پوینده هر دو بسیار مهربان و نویسندگان و مترجمانی آگاه و مسلط بودند. دریغ که تلاش    فرهنگی ی ایشان ادامه نیافت و در عین جوانی از دست رفتند.

 * خاطره یی دارید از مراسم خاکسپاری پوینده و مختاری؟

مراسم تشییع و تدفین هر دو عزیز سخت دردناک بود. بسیاری از اعضای کانون سخنرانی کردند و همسران و فرزندان آن دو از دست رفته، در کمال شجاعت، فریاد کشیدند و قول دادند که راه آنان را ادامه دهند.

به یاد می آورم صدای پرتوان فریبرز رییس دانا و محمود دولت آبادی را که آسمان را می لرزاند. جماعت نیز فریاد می کشید و من می گریستم.

 * جلسات کانون در آن فضا چه گونه بود؟

جلسات مرتب تر و پرشور تر از پیش تشکیل می شد و در خاموش کردن شعله های قساوت و جنون نقش پر رنگی داشت و نامه های حاوی ی تصمیم به کشتار اعضای کانون دیگر منتشر نمی شد. در نتیجه، آن جنونِ افسار گسیخته بسیار کم تر شد.

 * اساسن کانون چه واکنشی نسبت به از دست رفتن این دو و در کل، قتل های زنجیره یی داشت؟

کانون جز اظهار نفرت و تفسیر نامعقول بودن این جنون وحشت ناک چه واکنشی می توانست داشته باشد؟

به یاد سعدی می افتم و این بیت:

... محال است اگر تیغ بر سر خورم

که دندان به پای سگ اندر برم...

ما که نمی توانستیم کسی را بکشیم!

 * خانم بهبهانی، اکنون پس از گذشت نزدیک به پانزده سال از قتل ها درمورد آن چه گونه می اندیشید؟

جز تاسف بر جهالت و بلاهت چه احساسی می توانم داشته باشم؟

 * به نظر شما چه طور می شود جلوی تکرار این گونه حوادث ناگوار را گرفت؟

با تلاش در آگاهی جامعه و برگزیدن مسوولان میهن پرست و آگاه.

 * رابطه ی این نوع قتل ها با سانسور چیست؟

افزون بر سانسور، مسایل بسیاری هم در ایجاد چنین فضاهایی اثر گذار هستند. سانسور فقط یکی از آن ها است که دست کم موجب دل خوری و تنفر دو قشر نویسند و خواننده می شود.

 * می دانیم چند سالی است که  کانون سیزدهم آذر را روزمبارزه با سانسور اعلام کرده، رابطه این روز با قتل های زنجیره یی و سانسور چیست؟ به نظر شما اساسن تعیین یک روز نمادین برای مبارزه باسانسور چه اثراتی دارد؟

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی من

آن چه البته به جایی نرسد فریاد است.

این جا دیگر خودم را سانسور نمی کنم.

 * خودتان چه پیامی برای این روز دارید؟

ایستادگی و نوشتن و گفتن بی محابا و اعتقاد به وظیفه ی آگاه سازی.

 * خانم بهبهانی، چند روز دیگر وارد ماه آذر می شویم. "آذر"شما را بهیاد چه چیزهایی می اندازد؟

ایام هجر را گذراندیم و زنده ایم

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.

در فصل پاییز به یاد قتل های زنجیره یی(کشتار فجیع فروهرها و کانونی ها) و هم چنین قتل علی اکبر سعیدی سیرجانی و حمید حاجی زاده (شاعر کرمانی) و فرزندش می افتم. البته روز دانشجو (شانزده آذر) نیز فراموش ام نخواهد شد- و مگر فصل های دیگر فراموش ام شده است؟

 * جهان رویایی تان در مورد کتاب چیست و شما چه تصوری از این جهان دارید.

اگر کتاب نبود که «لاکتاب» می شدیم.

 * می دانید که این مصاحبه برای نشریه ی کانون نویسندگان (اندیشه ی آزاد) تهیه می شود. نظرتان در مورد این نشریه چیست؟ اندیشه ی آزاد چه نقشی می تواند در آزادیبیان داشته باشد؟

اندیشه ی آزاد مایه ی آگاهی ست و آگاهی مایه ی پیمودن راه درست.

 * معمولن این سوآل در ابتدای گفت و گو طرح می شود. اما منبخش خوشمزه تر را برای پایان گذاشته ام: دوستداران شما و نیز اعضای کانونمشتاق اند حال شما را بدانند. احوال تان چه طور است؟ این روزها چه می کنید؟ پاییز برای تان جالب هست؟

با پیری مبارزه می کنم. می کوشم خود را جوان تر از آن چه هستم نشان دهم. هنوز انتخاب لباس و حفظ ظاهر را- تا حد ممکن- فراموش نکرده ام. روزگاری به من گفته بودند که «زینت المجالس» هستی. جواب دادم که خدا را شکر که «نفرت المحافل» نیستم. همیشه خواسته ام که مایه ی شادی دوستان- خواه یاران کانونی ام یا دیگران- باشم نه باعث تاثرشان. بنابراین باید بگویم:

از پا فتاده ام و بر پا

صد ساله مرده ام و بر جا.

* سپاس از شما که اجازه ی این گفت و گو را دادید و برایش وقت گذاشتید.

پنجره (دو شعر از برتولت برشت)

$
0
0

 

 

اعتراضی نکردم!

 

اول به سراغ یهودی ها رفتند

من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم.

پس از آن به لهستانی ها حمله بردند

من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم.

آن گاه به لیبرال ها فشار آوردند

من لیبرال نبودم، اعتراضی نکردم.

سپس نوبت به کمونیست ها رسید

کمونیست نبودم، بنابر این اعتراضی نکردم.

سرانجام به سراغ من آمدند

هرچه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراض کند.

 

 

اگر کوسه ها آدم بودند...!

 

دختر کوچولوی صاحب خانه از آقای «کی» پرسید:

«اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربان تر می شدند؟»

آقای «کی» گفت:«البته! اگر کوسه ها آدم بودند،

توی دریا برای ماهی ها جعبه های محکمی می ساختند

همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند

مواظب بودند که همیشه پر آب باشد

هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند

برای آن که هیچ وقت دل ماهی های کوچولو نگیرد

گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا می کردند

چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است!

برای ماهی ها مدرسه می ساختند

و به آن ها یاد می دادند

که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند.

درس اصلی ماهی ها اخلاق بود

به آن ها می قبولاندند

که زیباترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی

این است که خودش را در نهایت خوشوقتی،

تقدیم یک کوسه کند.

به ماهی های کوچولو یاد می دادند که چه طور به کوسه ها معتقد باشد

آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست می آید

اگر کوسه ها آدم بودند

در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت

از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند

ته دریا نمایش نامه به روی صحنه می آوردند

که در آن ماهی کوچولوهای قهرمان

شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه می رفتند.

همراه نمایش، آهنگ های محسور کننده ی هم می نواختند

که بی اختیار ماهیان کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاندند

در آن جا بی تردید، مذهبی هم وجود داشت

که به ماهی ها می آموخت

    زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز می شود!

 

جان لنون و یک گفت و گو

$
0
0

 

                             تصور کن 

 

تصور کن هیچ بهشتی در کار نیست 
آسان است اگر تلاش کنی 
و هیچ جهنمی در زیر پای مان نیست 
بر بالای سرمان تنها آسمان است 
تصور کن همه انسان‌ها 
برای امروز زندگی می‌کنن...! 

تصور کن هیچ کشوری نیست 
تصورش سخت نیست 
هیچ بهانه‌ یی برای کشتن یا مردن در راه اش نیست 
چنان که مذهبی وجود ندارد 
تصور کن همه انسان‌ها در صلح زندگی می‌کنند! 

شاید بگویی من رؤیا می‌بینم 
اما من تنها نیستم 
من امید دار روزی هستم که تو به ما بپیوندی 
و جهان یکی شود! 

تصور کن مالکیتی وجود ندارد 
تعجب می‌کنم اگر نتوانی! 
نیازی به حرص یا گرسنگی نیست؛ 
برادری بشر.
تصور کن همه ی مردم 
زمین را با یک دیگر قسمت می‌کنند...!

شاید بگویی من رؤیا می‌بینم 
اما من تنها نیستم 
من امیدوار روزی هستم که تو به ما بپیوندی 
و جهان یکی شود...

                                        ***

 

«به واقع مضحک است. چگونه مى توان از قدرت براى مردم دم زد بدون این که درکى از این داشته باشى که مردم شامل هر دو جنس اند.»
                                                                      

                                                                    جان لنون

                                       ***

 

«جان لنون» می گفت:«آرزو دارد برمردمی که زیر ستم اند تاثیر بگذارد، به نحوی که خودشان بیدار شوند و ابتکار عمل را به دست بگیرند.»

صمیمیت و صداقت «لنون» در این آرزو، برجسته ترین خصوصیت اش بود. متاسفانه خود او نتوانست شاهد تاثیر کار صمیمانه اش در جهت این هدف انسانی و عمیقن دمکراتیک باشد. اما نزدیک به یک ربع قرن بعد از این که گلوله یی در«سنترال پارک نیویورک» برای همیشه به زندگی او خاتمه داد، صدای او در برابر قدرتمندانی که در اجلاس سازمان تجارت جهانی در«مکزیک» جمع شده بودند، با قدرتی هرچه تمام تر طنین انداخت و مردمی که هزاران کیلومتر راه را برای اعتراض به نابرابری تحمیل شده بر مردم بی قدرت جهان پیموده بودند، همراه جوانان معترض شروع به خواندن اثر ماندگار او «تصور کن» کرده و ترانه را همان طور که او می خواست به سرود اعتراض و احقاق حق دمکراتیک مردم تبدیل کردند. نفوذ کلام «جان لنون» یک بار دیگر احیا شده است و باز هم با قوتی که بلافاصله برای خفه کردن آن به سرعت دست به کار شدند. این بار نه از طریق محدودکردن یا در انزوا گذاشتن او، بل که به کمک مداد پاک کن و زدودن مضمون پیام اش . چند ماه پیش نشریه اکونومیست حتی در یکی از سرمقاله های خود در باره جهانی سازی تا آن جا پیش رفت که «جان لنون» را «سرمایه داری» خواند که آهنگ معروف «تصور کن» را برای تبلیغ جهانی سازی خوانده است! بیش تر از این نمی توان وحشت خود را از حقیقت نشان داد. همین کار در ۲۵ امین سالگرد قتل اش در یادنامه های مختلف در رسانه های وابسته به قدرت ها به طرق گوناگون صورت گرفت. حقیقت این است که «جان لنون» رهبر سیاسی نبود اما مظهر اعتراض خود به خودی نسل جوان معاصر خود بود. به بی عدالتی و تبعیض، بی قدرتی مردم و تلاش اقلیت صاحب قدرت و ثروت برای کنترل مردم بوسیله زور و ریا. او هم چنین روحیه ی نسل معاصرش علیه «جنگ ویتنام» را بازتاب داده و با جنبش ضد جنگی که در نتیجه ی آن گسترش یافته بود، عمیقن همدل بود.

برای قضاوت در باره ی «جان لنون» بهتر است افکار و احساسات او را از زبان خود ش بشنویم. در سال ۱۹۷۱ «طارق علی» و «رابین بلاکبورن» گفت وگویی با «جان لنون» صورت داده اند که از اسناد شناخته شده ی آن دوران است.

«طارق علی» خود یکی از سازمان دهندگان برجسته ی «دادگاه راسل» بود. چهره ی «جان لنون» واقعی در این مصاحبه به خوبی پیداست. اشتیاق او به حقیقت و به رفع ستم از مردم. نفرت عمیق اش از ستمگران وریاکاران، صداقت زیبا و شور فوق العاده اش. سرگردانی ها و نگرانی هایش... و او حرف های جالبی دارد درباره ی فرهنگ، سیاست و طبقه و در باره ی طغیان خودش و «جرج هاریسون» علیه جنگ «ویتنام» و فشار بر بیتل ها برای ساکت ماندن در مورد آن و نیز در باره ی نقش مذهب در کارهای اولیه اش، استفاده ی قدرت از مذهب و شورش مقامات علیه او وقتی که با مذهب در افتاد و موسیقی فولکلورآمریکایی و اروپایی،موسیقی سیاهان، بلوز و البته راک اند رول، مقاومت سنتی بی بی سی در برابر لهجه های شهرستانی و انقلاب بیتل ها در این زمینه و دولت ویلسون و کمک به رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی، انقلاب و کیش شخصیت، رابطه ی کارگر و دانشجو و سرانجام این که درباره ی مساله ی برابری جنسی!

گفت و گو را «طارق علی» برای کتاب جدیدش «سال های نبرد خیابانی» که توسط «انتشارات ورسو» منتشر شده تنظیم کرده و نسخه یی از آن در نشریه ی اینترنتی «کانتر پانچ» چاپ شده است. گفت و گو بسیار بلند است. در این جا چکیده یی از آن را که آزاد ترجمه شده می خوانید.*

                                        ***

*طارق علی: آخرین آهنگ های تو و حرف هایی که اخیرن در مقابل عموم زده یی به ویژه گفت و گویت در نشریه ی رولینگ استون حاکی ازآن است که نظرات ات هرچه بیش تر رادیکال و سیاسی می شود. کی این تحول شروع شد؟

جان لنون: می دانید، من همیشه ذهنیت سیاسی داشته ام و علیه وضع موجود بوده ام. وقتی شما در شرایطی شبیه شرایط من بزرگ شده باشید، به طور بدیهی از پلیس به عنوان یک دشمن طبیعی می ترسید و متنفر می شوید. از ارتش بدتان می آید و آن را چیزی می بینید که این و آن را می گیرد و می برد و یک جایی مرده اش را رها می کند. می خواهم بگویم که این اساسن یک چیز کارگری و مربوط به طبقه ی کارگر است، هرچند وقتی سن آدم بالا می رود، ساییده شده، آدم خانواده یی دست و پا می کند و سیستم او را می بلعد. در مورد من، هرگز غیر سیاسی نبودم، هرچند مذهب طوری روی این سایه می انداخت.این حدود سال ۶۵ یا ۶۶ بود. مذهب محصول مستقیم چرندیات مربوط به سوپر استار شدن بود.(۱)مذهب مجرایی بود برای بروز سرکوب شدگی من. فکر مى کردم خوب چیز دیگرى نیز در زندگی باید وجود داشته باشد. مگرنه ؟ این که داریم آن نیست؟ اما به هر حال من به نوعى سیاسى بودم. در دوکتابی که نوشته ام، ضربه هایی به مذهب هست و یک نمایش در باره ی یک کارگر و یک سرمایه دارهم هست. من از بچگی به سیستم نیش زدم. در مدرسه عادت داشتم روزنامه درست کنم و آن را پخش کنم. آن ها در حالی که به پشت من می زدند می گفتند که در باره ی طبقه ام عمیقن آگاهی دارم. چون می دانستم چه بر سر من می آید و از ستم طبقاتی که بر سر ما می آمد با خبر بودم. این بود اصل ماجرا ولی در طوفان بیتلیسم این از دست رفت. من موقتن از واقعیت جدا شدم.

*طارق علی: فکر می کنی علت موفقیت نوع موسیقی تو چه بود؟

جان لنون: خوب، آن زمان فکر می کردم این یک پیروزى براى طبقه کارگر است اما حالا که به گذشته نگاه مى کنم مى بینم که این هم مثل همان معامله ی حقه بازانه یی بود که با سیاهان کردند. درست مثل همان بود که سیاهان اجازه یافتند دونده یا بوکسور بشوند و یا برای مردم برنامه ی تفریحی جور کنند. این انتخابی است که در برابر شما می گذارند. حالا به تو مجال می دهند ستاره ی پاپ بشوى و این واقعن همان چیزى است که من در آهنگ «قهرمان طبقه ی کارگر» مى گویم. همان طور که در گفت و گو با «رولینگ استون» (۲) هم گفتم هنوز هم این همان عده هستند که قدرت را در دست دارند. سیستم طبقاتى یک ذره هم تغییر نکرده است. البته خوب حالا یک عده ی زیادى از مزد بگیران و تعدادی از    بچه های اهل مد طبقات متوسط (۳)که لباس تر و تمیز دارند با موهای بلند می گردند. اما هیچ چیز عوض نشده به جز این که ما کمی لباس مان را تغییر داده ایم و همان لعنتى ها را به حال خود واگذاشته ایم که بر همه چیز حکومت کنند...!

*طارق علی: چه وقت شروع به سرپیچى از نقشى کردی که به عنوان بیتل به تو تحمیل شده بود؟

جان لنون: حتا در دوران اوج بیتل ها هم من با این نقش در می افتادم. همین طور«جرج (هاریسون)؛ ما چند بار به امریکا رفتیم و«اپشتاین»(۴)همیشه سعى مى کرد به ما حقنه کند که چیزى در باره ی جنگ ویتنام نگوییم. زمانى رسید که من و جرج با خود گفتیم که خب این بار که از ما سوال کنند خواهیم گفت ما با این جنگ مخالفیم و به نظر ما آن ها باید بى تاخیر آن جا را ترک کنند و ما همین کار را هم کردیم. در آن زمان این چیز تقریبن رادیکالى بود به ویژه براى 'Fab Four'.(5)

برای شخص من این اولین باری بود که فرصت پیدا کردم پرچم را اندکی به تکان بیاورم. اما به خاطر داشته باشید که من همیشه احساس خفقان مى کردم. ما همگى به شدت تحت فشار بودیم و به سختى مهلتى مى یافتیم که افکار خودمان را بیان کنیم. با آن تورهاى فشرده و کار مداوم و با توجه به این که ما اغلب در پیله یى از رویاها و اسطوره ها نگه داشته مى شدیم. وقتی شما سزار باشید و همه چیزهای خوب و دختران زیبا را به شما بدهند خیلی سخت است که شما بگویید نمی خواهید شاه باشید، می خواهید واقعی باشید.

در این مسیر دومین کار سیاسى من وقتی بود که گفتم «بیتل ها از عیسى مسیح بزرگترند» این واقعن فضا را شکست و در امریکا به خاطر این حرف نزدیک بود مرا بکشند. این یک تکان بود براى جوانانى که از ما الگو مى گرفتند. تا آن زمان قاعده ی ناگفته یى حکم مى کرد که ما از پاسخ دادن به سوالات «حساس» خوددارى کنیم. هرچند من همیشه روزنامه می خواندم. می دانید، تکه های سیاسی را. اطلاع دایمی از این که چه در اطراف ما می گذرد مرا به خاطر این که چیزی نمی گفتم شرمنده می کرد. من منفجر شدم چون دیگر نمی توانستم به این بازی ادامه دهم. از حد تحمل من گذشته بود. البته رفتن به امریکا فشار روی مرا زیاد کرد، به ویژه که جنگ در آن جا جریان داشت.

*رابین بلاکبرن: آیا از همان اول یک بازی دو گانه در رابطه با کار شما جریان نداشت؟ 
جان لنون: بله؛ اولین کاری که ما کردیم این بود که شهرستانی، اهل «لیورپول» بودن خود را به   همه ی جهان نشان دادیم. قبل از آن، هرکس از«لیور پول» می آمد باید لهجه ی خود را عوض می کرد تا به«بی بی سی» راه می یافت. اما ما حاضرنشدیم به این بازی تن در بدهیم. بعد از بیتل ها همه سعی می کردند لهجه ی لیورپولی داشته باشند.

                                                                ادامه دارد

پانویس ها:

* برگردان و کوتاه شده توسط «حسین توسلی»

1. اشاره به آهنگ معروف religion

2. یک نشریه ی مترقی در آن دوره

3. «لنون» طبقه ی متوسط را به عنوان طبقه ی داراتر به کار می برد نه به عنوان طبقه ی کثیرالعده یی که اکنون رایج است.

4.  Epstein نام مدیر تولید آن ها

5. گروه چهار نفره بیتل ها

جان لنون و یک گفت و گو (بخش دوم و پایانی)

$
0
0

 

       

       «زنان خیلى مهم اند.

        ما نمى توانیم بدون مشارکت زنان و آزادشدن آن ها انقلابی داشته باشیم. برتری مردان به شیوه ی بسیار زیرکانه یی آموزش داده شده است. خیلى طول کشید که من متوجه شوم مرد بودن من چه گونه میدان حرکت «یوکو» را محدود مى کند. او زن سرخ و آزاده اى است که توانست به سرعت به من نشان دهد که کارمن کجا غلط است. هرچند خودم تصور می کردم رفتار کاملن طبیعی دارم و به همین دلیل من همیشه علاقمندم بدانم رفتار کسانى که ادعاى رادیکالیسم مى کنند با زنان چه گونه است.»

                                                                «جان لنون»

 

* طارق على: می شود گفت تو افکار سیاسى داشتى حتا همان زمان که به نظر می آمد داری انقلاب را زیر ضرب می گیری؟(۱)

جان لنون:آها، قطعن. انقلاب. دو نسخه ی متفاوت از آن آهنگ وجود داشت. ولی چپ زیر زمینی فقط یک نسخه را انتخاب کرد. آن را که می گفت:« روی من حساب نکنید.» در نسخه ی اصلی که روی صفحه آمد گفته می شد:«مرا هم حساب کنید.» من هردو را انتخاب کردم چون مطمئن نبودم. یک نسخه ی سوم بود که موزیک خالص بود و وسط موزیک مردم فریاد می کشیدند. من فکر می کردم با موزیک، تصویر یک انقلاب را نقاشی می کنیم. میدانید من اشتباه می کردم. اشتباه این بود که این ضد انقلاب بود. در نسخه یی که به صورت سینگل منتشر شد من می خوانم:«وقتی از انهدام صحبت می کنید روی من حساب نکنید.» من نمی خواستم کشته بشوم. من واقعن چیز زیادی درباره ی مائوئیست ها نمى دانستم. فقط به نظرم می آمد آن ها تعداد شان کم است با وجود این خودشان را به رنگ سبز در می آوردند و جلوی پلیس می ایستادند تا آن ها را بگیرد. به نظرم این کار عاقلانه نمی آمد. فکر می کردم انقلابیون کمونیست بهتراز این خودشان را سازمان میدادند و دوره نمى افتند همه جا جار بزنند که من کمونیستم! احساس من این طور بود. من سوال مطرح می کردم. به عنوان عضوی از طبقه ی کارگر من همیشه به روسیه و چین و هرچیزی که در رابطه با طبقه کارگر اتفاق می افتد علاقمند بودم ولی بازی کاپیتالیستی را ارائه می دادم. زمانى هم بود که من به شدت قاطى چرندیات مذهبى شده بودم. دوره افتاده بودم و مى گفتم که من «کمونیست مسیحى» هستم اما هم چنان که «یانوو»(۲)مى گوید:«مذهب جنون قانونی است.» به کمک «تراپی» بود که از همه ی  این چیزها خلاص شدم و توانستم دردهای خودم را حس کنم.

*رابین بلاکبرن: این راونکاو که توگفتی، اسم اش چی بود؟

جان لنون: «یانوو»... خوب متد او این است که تو تمام دردهایى را که از زمان کودکى در وجود خودت انباشته کرده یى حس کنى. من بایستى این کار را مى کردم که بتوانم تمامی     افسانه هاى مذهبى را در خود بکشم. در«تراپى» تو واقعن مجبورى که کلیه ی لحظات دردآور زندگى ات را دوباره حس کنى. این مشقت باراست. مجبورت می کند تشخیص بدهی دردهایت، همان دردهایی که باعث می شود با هراس و قلبى که مى طپد از خواب بلند شوی، دردهاى توست و نه محصول کسى آن بالا درآسمان. نتیجه ی رفتار پدر و مادرت و شرایط زندگی ات است.

* طارق علی: موفقیت توبه حدی رسید که در خواب کسی هم نمی آید...!

جان لنون:دوران فجیعى بود. منظور من آن شادى هاى اولیه مربوط به موفقیت نیست- مثل ضبط اولین آلبوم یا اولین سفر به آمریکا. اول به نوعی برای خودمان هدف تعیین کرده بودیم که به بزرگى «الویس» بشویم. حرکت به طرف جلو یک چیز بزرگی بود. اما رسیدن به آن درعمل به بزرگ ترین سقوط تبدیل شد. من فهمیدم باید دایم همان کسانی را راضی کنم که وقتی بچه بودم ازآن ها همیشه نفرت داشتم. این چیزى بود که مرا دوباره به واقعیت بازگرداند. من شروع کردم به درک این که همه ی ما ذلیل و زیر ستم هستیم و به همین دلیل من مى باید کارى بکنم. هرچند نمی دانم جای من کجاست.

 

* رابین بلاکبرن: خب، به هر حال سیاست و فرهنگ به هم مربوط اند، نه؟ منظورم این است که کارگران را در زمان حاضر با فرهنگ منکوب می کنند نه با تفنگ...!

جان لنون:آن ها را تخدیر می کنند...!

* رابین بلاکبرن: و این که با فرهنگ آن ها را تخدیر می کنند، چیزی است که هنرمند       می تواند به این کار کمک کند یا جلوی آن را بگیرد.

جان لنون:این کاری است که من سعی می کنم در آلبوم هایم و در این گفت و گو ها بکنم. کاری که تلاش می کنم انجام بدهم این است که تا آن جا که می توانم روی مردم تاثیر بگذارم. روی همه آن ها که هنوز رویایی دارند و در ذهن شان یک علامت سوال هست. دوران رویای آشفته به سر رسیده است. این چیزی است که من سعی می کنم به آن ها بگویم.

* رابین بلاکبرن: در گذشته هم مردم سعی می کردند آهنگ های بیتل ها را بگیرند و با کلمات دیگر بخوانند. مثلن «یلو ساب مارین»'Yellow submarine'چندین نوع آن را می خواندند. در یکی از اعتصاب ها می خواندند:«ما همه زنده ایم به نان و مارگارین»

جان لنون: من این را دوست دارم. من خوش ام می آمد وقتی در مسابقات فوتبال جمعیت می خواند:«ما همه حالا با هم هستیم» این یکی دیگر بود. همین طور از این خوشم می آمد که مردم امریکا می خواندند:«به صلح فرصت بدهید.» چون در ذهن خودم آن را این طور نوشته بودم. دل ام می خواست به جای 'We shall overcome'که از سال های ۱۸۰۰ مانده، یک چیزی از زمان خودمان بخوانند. من یک وظیفه یی احساس می کردم که    آهنگ هایی بنویسم که مردم آن را دسته جمعی و یا در تظاهرات بخوانند. به همین دلیل است که حالا آهنگ هایم را برای انقلاب تنظیم می کنم...!

* رابین بلاکبرن: ما تعداد معدودی آهنگ های انقلابی داریم که از قرن نوزدهم است. آیا در سنت موسیقی ما چیزی می بینی که بتوان از آن به عنوان آهنگ های انقلابی استفاده کرد؟

جان لنون:وقتی من شروع کردم، «راک اند رول» خودش برای مردم هم سن من در آن موقع یک انقلاب اساسی بود. ما به چیزی پرسرو صدا و واضح احتیاج داشتیم که آن همه عدم       بی احساسی و ستمی را که بر ما می رفت بشکند. ما کمی آگاهانه با این شروع کردیم که نشان بدهیم داریم از آمریکایی ها تقلید می کنیم. ولی وقتی عمیقن به کار موسیقی پرداختیم دریافتیم که نیمی از آن موزیک سفیدهای روستایی و وسترن white country and western  است و نیمی ریتم سیاهان و بلوز blues است. بیش تر آهنگ ها از اروپا و افریقا به آن جا رفته بود و حالا این ها به سوی ما بر می گشت. بسیاری از به ترین آهنگ های «دیلون» از«اسکاتلند»،«ایرلند» و«انگلستان» آمده است. این یک نوع تبادل فرهنگی است. هرچند جالب ترین آهنگ ها به نظر من مال سیاهان است، چون آن ها ساده ترند. آن ها یک جوری پائین تنه ی آدم را به حرکت در می آورند که خود نو آوری است و بعد بیش تر آن ها آهنگ های مزرعه هستند که درد آن ها را به نمایش می گذارد. آن ها نمی توانستند درد خودشان را روشنفکرانه بیان کنند، بنابراین با چند کلمه می گفتند که ما به سر آن ها چه می آوریم. بعد «بلوز شهری» بود که مقدار زیادی از آن راجع به سکس و جنگیدن بود...

 

* رابین بلاکبرن: تو می گویی موزیک روستایی و وسترن از آهنگ های فولکلور اروپایی گرفته شده. آیا این آهنگ های فولکور بعضی وقت ها چیزهای خسته کننده یی نیستند،همه اش در باره ی شکست خوردن و باختن؟

جان لنون:وقتی بچه بودیم همه ی ما با آهنگ های فولکلور مخالف بودیم چون مال طبقه ی متوسط بود. آن دانشجویان با شال های بزرگ و قوطی آبجو در دست، آهنگ های فولکلوری را می خواندند که ما به آن ها می گفتیم آهنگ های .. la-di-da.مزخرفاتی مثل این:«من در نیو- کاس- تل کار می کردم» بعد تعداد کمی موزیک فولکلوریک واقعی بود که شما در رادیو یا تلویزیون می شنیدید. در«ایرلند» یا جایی دیگر که آهنگ های خودشان را می خوانند و قدرت آن ها فوق العاده است. ولی بیش تر موسیقی فولکلور خسته کننده است. امروز موزیک واقعی مردم «فولک راک اند رول» است.

* رابین بلاکبرن خطاب به یوکو همسر لنون:یوکو، آلبوم تو به نظر می رسد موسیقی آوانگارد مدرن را با راک مخلوط می کند. تو صداهایی را که روزمره شنیده می شوند مثل صدای قطار را وارد یک طرح موزیکال می کنی. به نظر می رسد می خواهی یک بعد زیبایی شناسی وارد زندگی روزمره بشود. این که هنر نباید در موزه ها و گالری ها محبوس بماند.

یوکو:دقیقن. من می خواهم به مردم بگویم نباید بترسند خودشان چیزی را خلق کنند. اساسن دو نوع آدم در جهان هست. مردمی که به خودشان اعتماد دارند چون به توانایی خودشان در خلق کردن واقف اند و مردمی که به خودشان اعتماد ندارند چون به آن ها گفته شده خودشان توانایی خلق چیزی را ندارند و باید دستور بگیرند. نظم حاکم همیشه مردمی را دوست دارد که مسوولیت برعهده نمی گیرند و به خودشان احترام نمیگذارند.

رابین بلاکبرن: من فکر می کنم کنترل کارگری مربوط به همین است...

جان لنون:آیا در«یوگسلاوی» کاری مشابه این نکرده اند؟ آن ها از روس ها خلاص شده اند. دوست دارم به آن جا بروم و ببینم چه طور پیش رفته است.

*طارق علی: خوب، آن ها این کار را کرده اند. سعی کرده اند مدل استالینیستی را بشکنند. ولی به جای «کنترل مهار نشده ی کارگری» یک دژ قوی بوروکراسی به آن اضافه کرده اند که راه ابتکار کارگری را تسهیل کند و بعد تمام سیستم را با مکانیسم بازار تنظیم می کنند که نابرابری مناطق مختلف را تشدید می کند.


جان لنون:به نظر می رسد همه ی انقلاب ها به کیش شخصیت ختم می شود - حتی چینی ها به یک انگاره ی پدرمانند احتیاج دارند. به نظرم در«کوبا» هم همین اتفاق دارد می افتد، با «چه» و«فیدل». در مدل غربی کمونیسم، کارگران باید تقریبن یک انگاره ی تصوری از خودشان بسازند تا جای آن انگاره پدرمانند را بگیرد.

* رابین بلاکبرن: ایده ی جالبی است. طبقه ی کارگر قهرمان خودش بشود. البته تا جایی که این به یک توهم آرامش بخش تبدیل نشود. و تا وقتی که کارگران خودشان واقعن قدرت داشته باشند. اگر کاپیتالیست ها و بوروکرات ها بر زندگی آدم حکومت کنند، به عنوان بازوی تکمیلی نیاز به توهم دارید.

یوکو:مردم باید به خودشان اعتماد داشته باشند.

                    

            

            «من می خواهم به مردم بگویم نباید بترسند خودشان چیزی را خلق کنند.

             اساسن دو نوع آدم در جهان هست. مردمی که به خودشان اعتماد

             دارند چون به توانایی خودشان در خلق کردن واقف اند و مردمی 

               که به خودشان اعتماد ندارند چون به آن ها گفته شده خودشان

                  توانایی خلق چیزی را ندارند و باید دستور بگیرند. نظم

                     حاکم همیشه مردمی را دوست دارد که مسوولیت

                              برعهده نمی گیرند و به خودشان

                                     احترام نمی گذارند.»

                                                             «یوکو»

 

 

* طارق علی: این چیزی است که در فرانسه ۱۹۶۸ شروع شد.. 

جان لنون:ولی حزب کمونیست فرانسه با آن نرفت.

* رابین بلاکبرن: نه نرفت. با ۱۰ میلیون کارگری که در اعتصاب بودند آن ها می توانستند تظاهرات عظیم خیابان های پاریس را هدایت کنند و ساختمان های دولتی را بگیرند و حکومت دوگل را با قدرت مردمی مثل کمون یا شوراهای اصیل عوض کنند. ولی حزب کمونیست فرانسه از این کار هراس داشت و به جای این که کارگران را تشویق کند خودشان ابتکار عمل را به دست بگیرند به معامله با مقامات پرداخت.

جان لنون:عالی است ولی یک مساله در این مورد هست. همه ی انقلاب ها با یک «فیدل» یا «مارکس» یا «لنین»، که روشنفکر بودند و می توانستند کارگران را جمع کنند روی داده است. این تا به حال موثر نشد. شما باید دانشجویان چپ را ببرید با کارگران صحبت کنند.

طارق علی: کاملن درست است. ما سعی کرده ایم همین کار را بکنیم ولی باید بیش تر کار کنیم... سانسور و فشار سیستم برای در انزوا قرار دادن و...

 جان لنون:من روزنامه ی مورنینگ استار[متعلق به حزب کمونیست ] را می خوانم. به نظر می رسد در قرن نوزدهم است. مثل این که برای لیبرال های میان سالی که از طبقه شان در رفته اند، نوشته می شود. شما باید به کارگران جوان دست پیدا کنید. انقلابی ها باید به نوعی خود را به کارگران برسانند. زیرا کارگران نمی توانند به آن ها دست پیدا کنند. ولی مشکل این است که نمی دانم از کجا باید آغاز کرد. مساله من این است که هرچه واقعی تر می شوم ، از مردم طبقه ی کارگر و خودم جدا می شوم. حالا این دانشجویان هستند که صفحات ما را       می خرند. این مساله است.

* رابین بلاکبرن: ولی حالا تو داری برخلاف جریان اصلی بورژایی شنا میکنی، این کار خیلی مشکل تر است. 

جان لنون:بله! آن ها صاحب همه ی روزنامه ها هستند و توزیع و همین طور پرداخت پول هم در دست آن هاست EMI آلبوم Two Virgins ما را به قتل رساند. چون آن را دوست نداشت. در آخرین ضبط، آن ها جملات آهنگ را که روی صفحه چاپ شده بود سانسور کردند. نهایت حماقت و مسخرگی. آن ها به من اجازه می دهند آن را بخوانم ولی جرات ندارند بگذارند شما آن رابخوانید. جنون.

* رابین بلاکبرن: با این که تو به عده ی کمتری دسترسی داری، ولی شاید تاثیر عمیق تری می گذاری.


جان لنون:بله فکر می کنم درست است. مردم کارگر نسبت به صراحت ما در مساله ی سکس واکنش نشان دادند. آن ها از عریان بودن می ترسند در این مورد هم مثل حوزه های دیگر     آن ها را سرکوب کرده اند. آن ها فکر می کنند پل[ مک کارتنی] خوب است. او درد سر درست نمی کند. وقتی من و«یوکو» ازدواج کردیم، تعداد زیادی نامه های نژاد پرستانه گرفتیم که تهدید می کردند گلوی مرا خواهند برید. بیش تر نامه ها از ارتشی هایی بود که در«الدرشات» زندگی می کنند. افسرها. حالا کارگران بیش تر به ما علاقه نشان می دهند.

به نظر مى رسد دانشجویان هنوز به اندازه ی کافی بیدارنیستند که بدانند باید کارگران را بیدار کنند. اگر از چالش هاى خود گذر نکنیم، همه ی درها دوباره بسته خواهد شد. چیزی که اساسن به آن احتیاج داریم این است که دانشجویان بتوانند کارگران را متقاعد کنند که پرت و پلا      نمى گویند.

یوکو:من و جان آدم هاى خوشبختى هستیم. چون مى توانیم شرایط زندگى خودمان را بسازیم. اما ما اهمیت ارتباط با دیگران را به خوبى مى دانیم.

جان لنون:هر چه بیش تر با واقعیت ها روبرو می شویم، بیش تر متوجه مى شویم که دستور کار روز آن ها نشان ندادن واقعیت است. هرچه واقعی تر می شویم، بدرفتاری با ما بیش تر می شود. این به نوعی ما را رادیکال تر می کند. مثل این که در یک گوشه ترا گذاشته و همه راه ها را برویت بسته باشند. اما چه قدر خوب بود اگر تعدادمان بیش تر بود...!

یو کو:موسیقی جدید نشان داد کانال های جدید برای ارتباط هست.

جان لنون:بله ولی همانطور که گفتم هیچ چیز واقعن تغییر نکرد.

یو کو:خوب؛ چیزهایی تغییر کرد و در جهت مثبت. همه ی چیزی که می خواهم بگویم این است که می شود یک انقلاب بدون خشونت داشت.

جان لنون:ولی شما نمی توانید قدرت را بدون مبارزه بگیرید.

* طارق علی: این یک مساله ی تعیین کننده است.

جان لنون:برای این که وقتی مساله به جای حساس می رسد آن ها نمی گذارند مردم قدرت بگیرند. آن ها به شما اجازه می دهند برای شان برقصید و نمایش بدهید، ولی قدرت واقعی را به شما نمی دهند.

* رابین بلاکبرن: درانگلستان، تنها یک قدرتی که عمیقن در کارگران ریشه داشته باشد      می تواند دولت بورژایی را ساقط کند.

یوکو:وقتی نسل جوان قدرت بگیرد همه چیز متفاوت خواهد بود.

جان لنون:زنان خیلى مهم اند. ما نمى توانیم بدون مشارکت زنان و آزادشدن آن ها انقلابی داشته باشیم. برتری مردان به شیوه ی بسیار زیرکانه یی آموزش داده شده است. خیلى طول کشید که من متوجه شوم مرد بودن من چه گونه میدان حرکت «یوکو» را محدود مى کند. او زن سرخ و آزاده اى است که توانست به سرعت به من نشان دهد که کارمن کجا غلط است. هرچند خودم تصور می کردم رفتار کاملن طبیعی دارم و به همین دلیل من همیشه علاقمندم بدانم رفتار کسانى که ادعاى رادیکالیسم مى کنند با زنان چه گونه است.

* رابین بلاک بورن: همیشه در میان چپ ها هم حداقل به همان اندازه ی همه ی جاهای دیگر، «شوونیسم مردانه» وجود داشته است. هرچند خیزش جنبش آزادی زن خودش دارد این را مشخص می کند. 

جان لنون:به واقع مضحک است. چه گونه مى توان از قدرت براى مردم دم زد بدون این که درکى از این داشته باشى که مردم شامل هر دو جنس است.

 

پانویس ها:

* برگردان و کوتاه شده توسط «حسین توسلی»

۱. اشاره به آهنگ revolution 

۲. نام یک روانکاو

شورش نهفته در ذات ادبیات داستانی/ کیوان باژن

$
0
0

         

                     

               نگاهی جامعه شناختی به ادبیات داستانی          

                                                                 

  

نام نویسنده برازنده ی کسی است که مسوول باشد،

مسوول در برابر خود و در برابر همه ی دل واپسی هایی

که در این جهان رنجور وجود دارد.                                 

                                                       «سیمون دوبوار»

                                                                 

1

اگر جای گاه ادبیات داستانی را در جامعه یی به شدت سنتی که بیش تر مردمان اش از روابط ناهمگون اقتصادی در امر تولید و توزیع در رنج اند، جامعه یی که نیمی از انسان هایش عملن هیچ ارتباطی با آن ندارند و بالاجبار تحت عنوان ناموس پرستی و غیرت مداری، در کنج آشپز خانه ها، گوشه ی عزلت گزیده و در دریایی از بی خبری و سنت، در انتظار مهر و محبت و دستور از جانب «شوهر» و«مرد» دست و پا می زنند و چون قطره یی در اقیانوس جهل و خرافه گم شده اند و نیمی دیگر نیز در تلاش خرد  کننده ی تامین معاش زور می زنند تا بل که بتوانند فاصله ی بین درآمد و قیمت زندگی را پر کنند تا حداقل نیاز برای ماندن و نه چه گونه ماندن را- که در این شرایط فرصت پرداختن به آن را پیدا نمی کنند- برآورده نمایند، ولی در نهایت چون پاندول ساعت در نوسان بین «کار» و«سرمایه»، «زندگی» و «مرگ»، «بودن» و«نبودن» و ... گیر می کنند، دریابیم. هم این طور اگر موقعیت هنرمند را به مفهوم عام و نویسنده- که در این جا مد نظر است- به عنوان فردی که محصول آفت زده ی جامعه ی خویش است، بررسی کنیم، جامعه یی که فقر اقتصادی و به تبع آن فقر فرهنگی و فشارهای شدید سیاسی و اجتماعی، باعث شده تا از آن به عنوان جامعه یی جهان سومی با تمام خصوصیات خوب و بداش نام برده شود، و سرانجام این که اگر بتوانیم آن عده از افراد معدودی را که به هر حال به عنوان مخاطبان محصولات ادبی شناخته می شوند، مرز بندی کنیم، آن گاه راحت تر می توانیم دلایل تیراژ کم کتاب، نوع مخاطب، نوع محصولات فرهنگی و به طور کلی علت سانسور بی رحمانه یی را که خواسته و ناخواسته تحمیل شده و دیگر به یک آفت فرهنگی مبدل گشته را بیابیم تا بل که با شناخت درد، درمان اش را بجوییم. شناخت دردی که البته نیاز به جزیی تر نگاه کردن به مسائل ادبی و فرهنگی دارد.

می دانیم که حس زیبایی شناسی بشر اساسن خواستار شناخت جهان و روابط گاه به شدت       پیچیده ی آدم ها است. کاری که فلسفه نیز انجام می دهد با این تفاوت که زیبایی شناسی، ابزار برنده تری است برای شناخت و درک پدیده های اجتماعی و در این میان ادبیات داستانی از آن جا که با قلم و فرهنگ مکتوب سر و کار دارد لاجرم نقش حساس تری را نیز ایفا می کند. درست به همین علت است که جوامع مستبد، بسته و ارتجاعی  تمام تلاش شان را به کار      می برند تا این شناخت صورت نگیرد. بنابراین نباید چندان دور از ذهن باشد که ببینیم در چنین جوامعی، اربابان قدرت بیش از این که از اسلحه ی یک مبارز بترسند، از قلم یک نویسنده واهمه دارند- و به شدت هم واهمه دارند. طبیعی است که در اندک مدتی، زندان هایش پر می شود از دانشجویان، روزنامه نگارها، نویسندگان و اهالی هنر و اندیشه. چه که  به خوبی می دانند بالا رفتن میزان شناخت و آگاهی فردی و جمعی، مساوی است با پایان زندگی استبداد، جهل وخرافه. از این رو تمام تلاش خودشان را به کار می برند تا ارتباط میان ادبیات و هنر- ارتباطی که برای حیات یک اثر ادبی نقش تعیین کننده یی دارد و بدون آن اثر ادبی عملن خلع سلاح شده تبدیل می شود به یک اثر تزیینی- را با جامعه قطع کنند. به هر نحو ممکن. تا راه برای سرکوب فرهنگی، سرکوب اندیشه و در نهایت شدیدترین سانسور هموار شود. پس نتیجه می گیریم شرایطی باید تا نیروی جهل به راحتی بتواند  سایه ی تحقیر آمیزش را بر فرهنگ و اندیشه بگستراند. شرایطی که هم مخاطبان و هم اهل قلم را تحت تاثیر خود قرار دهد و باعث شود تا اربابان قدرت و جهل با سوء استفاده از آن و با به کارگیری تمام امکانات مادی و معنوی شان، به تحمیل آن چه «خود»  می خواهند بپردازند، آن چه به زعم خودشان تنها اندیشه ی موجود است و هر چه غیر از آن، محکوم و نابود شده.

دراین جا اما، بحث بر سر این موضوع نیست که چه چیزهایی مسبب به وجود آمدن بستر مناسب برای اعمال شدیدترین فشارها بر علیه ادبیات اند. هر چند پرداختن به این مهم، خود ضرورتی است عینی که هرگونه بی توجهی به آن، کمکی است به ادامه ی چنین شرایط نابه سامانی. چون درد را که بگذاری بماند تبدیل می شود به دملی چرکین که گاه ممکن است  زمان درمان اش بسیار دیر شود. اما اکنون آن چه از اهمیت بیش تری برخوردار است و دغدغه ی این مقال؛ چه گونه گی نوع برخورد نویسندگان و اهل قلم با چنین شرایط ادباری است. زیرا از نگاه فلسفه ی علمی انسان تابع شرایط است اما قادر است با نیروی شناخت، با درک پدیده های دور و برش و با مجهز شدن به دید علمی از آن گذر کند نه این که در گرداب این شرایط حل شود و تبدیل گردد به موجودی مسخ شده بدون هیچ عمل اجتماعی.

2

 برای سهم گین ترین توفان ها عظیم ترین سدها لازم است. پیش از هر چیز این نکته بسیار حائز اهمیت است. یک داستان نویس پیشرو- چه بخواهد و چه نخواهد- وجدان به درد آمده ی جامعه اش است. پرومته یی است که برای بخشیدن آتش به انسان نه تنها از دستور زئوس سرپیچی می کند بل به سبب این نافرمانی تبعات اش را نیز می پذیرد و خودش را برای آویختن از روی صخره ها و دریدن قلب اش توسط زیر دستان خدای خدایان آماده می کند. چرا که ذات ادبیات داستانی شنا کردن در جریان خلاف آب است. ادبیات داستانی به طور اخص  در درون خودش؛ روحیه ی نقد و شورش را نهفته دارد.«ادبیات برای آنان که به آن چه دارند خرسندند، برای آنان که از زندگی بدان گونه که هست راضی هستند، چیزی ندارد که بگوید. ادبیات خوراک جان های ناخرسند و عاصی است، زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی که به آن چه دارند خرسند نیستند.» (1)

 داستان نویس به واقع راهی ندارد جز این که با درک خاستگاه تاریخی خود و نیز درک و تحلیل تضادهای جامعه ی طبقاتی، استبداد زده، ستم دیده و دیکتاتور زده؛ به نقد آن بپردازد. از نارسایی هایش سخن بگوید و درد را بازگو کند. به هر طریق ممکن. در این جا نویسنده نمی تواند در حاشیه قرار بگیرد و دل خوش باشد. او در متن جامعه ی خویش، در متن روابط تحقیر شده ی مردم اش و در متن روابط سوداگرانه ی «کار» و «سرمایه» قلم می زند و چنین است که با خلق اثر؛ از این مناسبات به شدت سوداگرانه پرده برداشته و به کشف عناصر تازه می پردازد. و فرم و محتوای اثرش را بنا بر دیالک تیک «عین» و«ذهن» می پروراند نه به سبب شهرت یا وابسته گی اش به قدرت یا دلخوشکنک های ادبی یا بنا به دستور و به سفارش این و آن.

درواقع نگاه انسانی، توجه به بشریت، پاسخ به  پرسش های هستی شناسانه و در یک نگاه بررسی مقوله هایی که با انسان و دنیای پیرامون اش رابطه ی مستقیم دارند مسایل اساسی یی چون عدالت، ستم گری و ستم پذیری انسان درگیر مناسبات اقتصادی- اجتماعی در طول تاریخ و ... همه وهمه آن موضوعاتی هستند که بر دوش نویسنده سنگینی می کنند.

هر نویسنده یی که بتواند به این نگاه دست یابد، در واقع مرزها را در نوردیده و با مجموعه ی جهانی ارتباط برقرار می کند و دستگاه فکری اش را می سازد. پس نویسنده به عنوان یک روشنفکر، نمی تواند بدون دانستن مفاهیم عمیق جامعه شناسی و نقد دیالک تیکی آن چه در پیرامون اش در جریان است و آن چه جامعه اش را در برگرفته، دست به قلم ببرد و کسانی هم که می برند، تنها، دنیای دلخوشکنکی برای خود ساخته اند. این ها هیچ کاری که نکنند خواسته یا ناخواسته؛ نیروی جهل و ارتجاع را یک قدم و گاه چند قدم، به پیش می برند و به آن یاری می رسانند.

در حالی که ادبیات داستانی واقعی، نفس ستیزه جویی دارد که نویسنده ی ستیزه جویی را هم می طلبد. نویسنده یی که دیگر جان فشانی نمی کند، بل که جان، قربان می کند. این یک ضرورت تاریخی است. در طول تاریخ ادبیات، ذهن های خلاقی که آثار ماندگاری به وجود آورده، هر کدام بخشی از این اعتراض و ستیزه را با خود داشته و به دوش کشیده اند. اعتراض گریز ناپذیری که در فردیت نویسنده شکل می گیرد و نمود پیدا می کند. چه که «معنای ادبیات سازش ناپذیری و طغیان است. دلیل وجودی نویسنده اعتراض، مخالفت و انتقاد است... یا جامعه[و من اضافه می کنم فردیت داستان نویس] باید آن استعداد انسانی را که آفرینش هنری اش می خوانیم برای همیشه سرکوب کند... یا ادبیات را در آغوش بگیرد... نویسنده پیوسته ناراضی بوده است و هست و خواهد بود. هرکس که راضی باشد قادر به نوشتن نیست... دغدغه ی ادبی از نارضایتی بین انسان و جهان، کشف نواقص و نابرابری ها و ادباری که احاطه اش کرده می زاید. ادبیات شکلی از شورش مدام است و قید و بند نمی پذیرد... ادبیات شاید بمیرد اما تن به سازش نمی دهد.» ( 2)

   اعتراضی که «بارگاس یوسا» به آن اشاره دارد در واقع ناشی می شود از آرمان خواهی نویسنده و نیز انسان دوستی و توجه به کوچک ترین مسائل حیاتی انسان، اجتماع، سیاست، یادآوری زوال سنت های پوسیده ی فکری و فرهنگی، در نتیجه تکامل فکر و اندیشه در      سایه ی کار اجتماعی و دغدغه ی همیشگی به هم خوردن تعادل حقوق فردی و جمعی و تصویر کردن آن نه به منظور درمان آنی، بل که به منظور شناسایی درد  جهت تفکر آگاهانه و نه از روی احساسات بل که کاملن عمیق.

این آرمان گرایی اما، برخلاف تصور عده یی از روی احساسات یا تمایلات فردی و بچه گانه و زود گذر نیست بل که اساسن ماهیت نویسنده جست و جو در هزارتوهای ذهن بشر، جهان و پدیده های آن است. یک داستان نویس همواره تحولات جامعه اش را در نظر دارد چرا که ازمیان آن برخاسته و از آن تغذیه می کند. اگاهی و شناخت اش نیز مرهون آن است. او چاره یی ندارد که هرچه از جامعه اش گرفته در یک کیفیت بالاتر به آن بازگرداند. چرا که این آگاهی محصول تکامل قبلی جامعه و عاملی است که ضرورت و جبر تاریخی یعنی قوانین عینی جامعه به وسیله ی آن عمل می کند. اما از این خودانگیختگی می گذرد و حتا با آن به ستیز بر می خیزد. یعنی هنگامی که آگاهی به صورت یک نیروی مادی در آمد و نقش پیشاهنگ را گرفت در برابر احساسات و حالات و رفتار خود انگیخته ی توده ها قرار        می گیرد و می کوشد که با شناخت حالات و احساسات مردم اش آن ها را به حرکت آگاهانه در مسیر تکامل جامعه در آورد. در این مرحله آگاهی یک ضرورت می شود برای تحولات جامعه. با ذکر این توضیح که «آگاهی» و«خود انگیختگی»  مفاهیم روبنایی جامعه اند و تحت تاثیر مناسبات اقتصادی به عنوان زیربنای جامعه در تغییر و تحول اند. در این صورت است که ادبیات می تواند به عنوان یک امر ضروری در جامعه تلقی شود و مردم از آگاهی های یک داستان نویس، از شناخت زیبایی شناسانه ی آفرینش های ادبی و ذهن خلاقانه ی او در پیشبرد افکارشان و در جهت بهتر زیستن خود بهره گیرند و به عنوان یک عنصر ضرور از آن استقبال کرده و آن را  بپذیرند. آن ها دیگر، نویسنده را در کنار خود حس می کنند، نه این که اساسن دغدغه ی ذهنی او را دغدغه ی خود نبینند و نسبت به او و مشکلات اش بی تفاوت بمانند و دیگر برایشان مهم نباشد که کتاب ها چه بلایی سرشان می آید و سانسور چه گونه    نمی گذارد تا  آن ها از این شناخت زیبایی شناسانه بهره ببرند. البته نباید اشتباه تاریخی خود را تکرار کنیم و از این بحث نتیجه  بگیریم که باید صرفن برای مردم نوشت. مساله، برای مردم نوشتن نیست. چرا که نیازی نیست به نصیحت و خطابه و راهنمایی کردن دیگران. ادبیات تنها کاری که می تواند انجام دهد این است که با نوع ارتباطی که با مخاطب اش می گیرد می تواند فاصله ی خود با مخاطب را هر چه کم تر کند. به این ترتیب می تواند امیدوار باشد که توانسته  سهم خود را در تکامل تاریخ مردم اش ایفا کند و یک رابطه ی دیالک تیکی بین خود و      مردم اش ایجاد نماید. شرایط متفاوت این برهه از تاریخ ایجاب می کند تا با گرایشی منطقی به هر آن چه در پیرامون نویسنده در جریان است نقش تاریخی خود را به عنوان یک نویسنده به عنوان یک روشنفکر ایفا کند. نه این که از آن طرف بام بیفتد و با هم سو شدن با جریان های مثبت یا منفی آن طرف مرزها و منتظر تعیین تکلیف ماندن - چیزی که مدت هاست نه تنها ما را از تفکر خلاقانه دور نگه داشته بل که در بسیاری موارد ذوق مردم را به بی راهه کشانده است- برای خود حبابی بسازد که در بسیاری موارد با تلنگری از هم می پاشد.

باید توجه داشت توجه به فرم به خاطر خود فرم، ادابازی های ادبی است برای تحمیل خود. فرم، تنها وقتی اهمیت تاریخی خود را دارا است که به سود تربیت ذوق ادبی مردم باشد وگرنه بازی های زبانی و معما گونه و سپس توجیه آن بدین وسیله که مردم نمی فهمند واقعن به سود چه کسی است؟

در واقع مساله ی فهم متن ادبی از سوی مردم، مساله ی پیچیده یی است. اساسن قابلیت فهم ادبی مستقیم و فوری نیست. بدیهی است که ادبیات همواره درجه یی از مسائل پیچیده ی هستی شناسانه را با خود دارد. مسائلی که به میزان توانایی، ذوق و به طور کلی مقدار شناخت هر مخاطبی قابل فهم است. تاویل های فردی هر مخاطب به همین سبب است که جای گاه ویژه ی خود را در نقد های مکتوب یا شفاهی پیدا می کند. بنابراین مساله، عدم به کار گیری فرم یا محکوم کردن ساختارهای ادبی و چسبیدن به محتوا با مضامین شعاری و سپس انتظار نتیجه ی فوری از آن گرفتن نیست. چیزی که در ادبیات دهه ی سی و چهل ما بسیار  اتفاق افتاده و هنوز که هنوز است تبعات آن، گریبان ادبیات داستانی ما را چسبیده است. همین طور که در دو دهه ی اخیر نیز شاهد ادابازی های فرم گرایانه، تاختن به قلمرو فرم؛ ادابازی های ساختارگرایانه و خالی از اصالت جهت رقابت با کشفیات آن سوی مرزها هستیم و این را گذاشتیم به حساب درس آموختن از آن نوع ادبیات محتوایی یی که در دهه ی سی و چهل بوده است. در حالی که باید بپذیریم که هر دو نوع نگاه، بسیار تقلیل گرایانه است و جز صورت مساله را پاک کردن نیست.

تا زمانی که یله بدهیم و خود را از جامعه و مردم جدا احساس کنیم و به بازی با کلمات مشغول شویم، تا زمانی که فقط خودمان را ببینیم و اصلی ترین دغدغه مان این باشد که کتاب مان چاپ بشود و هیچ هم مهم نیست کجا و آیا با سانسور چاپ می شود یا بدون آن و خیلی که همت کنیم با اداره ی سانسور وارد معامله بشویم و این را هم به زعم خود به حساب ایستادگی در برابر آن قلمداد کنیم و این دوستی خاله خرسه را جز افتخارات خود بپنداریم و خودمان را به این دل خوش کنیم که مجبوریم تن به سانسور بدهیم تا کتاب مان چاپ بشود و بعد هم دیگر را شمات ات کنیم که مگر تو تن به سانسور ندادی و به این ترتیب اساس بحث را لوث کنیم و تا زمانی که برای عرضه ی خود، از سرو کول هم بالا برویم و مهم ترین بحث مان این باشد که چرا کتاب سانسور شده ی من در فلان نشریه معرفی نشده؛ انتظار هر گونه تحولی در ادبیات داستانی نه تنها بی هوده است بل که راهی است که به ترکستان ختم  می شود. راهی که البته سانسور می تواند به راحتی در آن جولان دهد. چرا که وقتی با دور شدن نویسنده از جامعه اش رابطه ی بین جامعه و نویسنده گسسته شود میدان برای هر گونه تاخت و تاز ارباب سانسور مهیا می گردد. از این رو به جای صرف شعار علیه سانسور، با به وجود آوردن چنین ارتباطی می توان خود به خود سانسور- یا بخش عظیمی از این دستگاه مخوف را- به عقب راند و او را در گرداب بین مردم و هنرمند و نویسنده قرار داد. از این رو قول آن فرزانه درست در می آید که «هنرمند و روشنفکر سرگشته باید تصور کاذب جاودانگی ایستا را چون پوسته یی از امکانات بالقوه ی هنر و اندیشه ی خویش به دور افکند و به آن چه درباره ی هنر و اندیشه ی موثر برای دگرگونی موقعیت اکنونی مردم معتقد است فعلیت بخشد و توان ایجاد هنر و ادبیات ملت را در خود بپرورد.»(3)

غیر از این و با درگیر شدن اهالی قلم و ادبیات به تنهایی با معضلی به نام سانسور، جدای از این که برای مردم مهم باشد یا نباشد فلان کتاب سانسور شده است یا نه- چرا که دغدغه ی نویسنده را دغدغه ی خود نمی داند- شاید سال ها باید شعار داد و آن گاه منتظر اتفاقی معجزه آسا ماند یا نماند و... البته که درنهایت هیچ ندید!

 

پانوشت ها:

1. چرا ادبیات، ماریو بارگاس یوسا، عبدالله کوثری، لوح فکرچ1، 1384، ص 23

2. نقل ازموج آفرینی؛ ماریوبارگاس یوسا، مهدی غبرایی، نشرمرکز1378، ص127

3. نوعی از هنر نوعی از اندیشه، سعید سلطانپور، ص26


پنجره

$
0
0
 
 
 

دو شعر

       از

                  «پابلو نرودا»

 

۱

 

 تن ترا یک سره رام و پر

برای من ساخته اند

دست ام را که بر آن می سرایم

در هر گوشه ای، کبوتری می بینم

به جست و جوی من، گویی عشق من

تن ترا از گل ساخته اند

برای دستان کوزه گر من

زانوانت، سینه هایت، کمرت

گم کرده ای دارند از من

از زمینی تشنه که دست از آن بریده اند

از یک شکل

و ما با هم کامل ایم

چون یک رودخانه

چون تک دانه ای شن!

2

 

اگر اندک...

اندک...

دوست ام نداشته باشی

من نیز تو را از دل می برم

اندک...

اندک...

اگر یک باره فراموش ام کنی

در پی من نگرد

زیرا

پیش از تو فراموش ات کرده ام!

بگذارید در این کشت زار گریه کنم!/ کیوان باژن

$
0
0
 

خواب آن بی خواب را یاد آورید!

       یادمان احمد شاملو

 

        «تو در نماز عشق چه خواندی

         که سال هاست بالای دار رفتی

                                 و این شحنه های پیر

       از مرده ات هنوز

        پرهیز می کنند...»(۱)

                                                  ***

       

         هستند- و چه بسیار- کسانی که کلمات یارای آن ندارد  که بتوانی ازعظمت، پای مردی و ترنم سبزبودن شان بگویی.

کلمات...!

چه عاجزند...!

وقتی بخواهی دروصف این «شیرآهن کوه مردان» واژه سازکنی...! که گاهی حسرت به دلت می ماند...

و گاهی نیز به این فکرمی کنی که شاید با قطعه ای موسیقی یا قلم مویی که روی بوم نقاشی به حرکت درمی آوری  بتوانی...

اما عظمت روح تسخیرت می کند

و...!

 

قطاري كه نيم شبان نعره كشان

از ده ما مي گذرد

آسمان مرا كوچك نمي كند                     

و جاده اي كه از گرده پل مي گذرد
                          آرزوي مرا با خود

به افق هاي ديگر نمي برد

 

             درسال ۱۳۰۴ درکوچه پس کوچه های «تهران»،کودکی پا به آوردگاه جهان گذاشت که سالیان بعد،غول زیبای تعهد، از آن سربرون آورد وشاعری شد که هیچ گاه مردم اش را فراموش نکرد وهمواره فریادهایش ازدرد مشترکی سخن می گفتند و ازخاکی که باید سبز باشد و... نیست.

 

 

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

                     من درد مشترکم

                                   مرا فریاد کن!

 

      «احمد شاملو»را می گویم که دمی ازتلاش و کوشش  و ادای مسئولیت انسانی اش نیاسود و همه ی عمرش را سرودی کرد تا مردم وطن اش در هاله ای از واقعیت، معنای حقیقی زندگی را باور کنند.

                                        ***
و شیرآهن کوه مردی...

شیری؛

از بیشه های سوخته ی شرق

کوهی؛

آبداده به آه کولیان جهان

ازبیشه های سوخته ی شرق

...

 

غروب تو اما

طلوع دوباره ای است

      «احمد شاملو» (ا.بامداد) در بیست و یکم آذر سال ۱۳۰۴در خیابان«صفی علی شاه» به کشت زار زندگی وارد شد. دوره ی دبستان را در«خاش»،«زاهدان » و«مشهد» و دبیرستان را در«بیرجند» و«مشهد» و«تهران» گذراند و هر چند بعدها در«گرگان» و«رضاییه» سعی کرد تحصیلات دبیرستان را دنبال کند، اما نوع شغل پدرش که افسر ارتش بود و خانه به دوشی های اجباری خانواده، مجبورش کرد به ترک تحصیل. «شاملو» در همان آغاز جوانی وارد فعالیت های سیاسی شد که پیامد آن دستگیری در«تهران» و انتقال به زندان متفقین در«رشت» بود و به این ترتیب بیست و یک ماه را به جرم جاسوسی برای آلمانی ها در زندان گذراند تا سال ۱۳۲۴ که آزاد شد.

 

 

            «سال ۱۳۲۰ من جوانکی در حدود پانزده و نیم ساله بودم... یک چیزی توی ذهن ام فرو رفته بود که روس و انگلیس مانع پرواز این ملت بدبخت هستند... به این سادگی وارد یک جریان ضد متفقین شدم که کارم به زندان کشید ... سی و دو، سه نفر از کارمندها و کارچاق کن ها ی دولتی را هم گرفته بودند. دیدم این آدم ها که نام و آوازشان مثل صدای طبل تو کله می پیچید، چه قدر حقیرند... سر یک تکه نان که این،از بشقاب آن برمی داشت دعواشان می شد. خود این برخورد برای من، یک نوع دانش گاه بود که آدم های سیاسی و ژنرال ها و سرلشگرها و مدیرکل ها، آدم هایی واقعا بی معنا و بی شخصیت وخالی و پوچ هستند.»

       در همین دوران است که با مرگ به طور جدی آشنا می شود. این آشنایی اما، به همان اندازه زود بود که آغاز فعالیت های سیاسی اش.

زمان،زمان پیشه وری است و دموکرات های چریک، او را به همراه پدرش «حیدرشاملو» می گیرند،تا پای دیوار، به گلوله ببندند.

 

            «سال ۱۳۲۴ بود. از زندان متفقین آزاد شده بودم و با خانواده به رضاییه می رفتم.

پدرم افسری بود که به دلیل کله شقی هایش، همیشه از این طرف کشور، به آن طرف کشور تبعید می شد . خاش، چابهار، مشهد، یک  ماه این جا، دو ماه جای دیگر. حالا نوبت رفتن به «رضاییه» بود. کلانتر مرزی بود. داخل ساختمان دولتی نشسته بودیم که دموکرات ها به سراغ  مان آمدند . ما- من و پدرم- را گرفتند و بردند. مدتی ما را کت بسته درانتظاری کشنده، در پناهگاه، نگاه داشتند. شب که شد ما را جلوی دیوار، روبه روی جوخه ی اعدام بردند و چشم مان را بستند. فداییان مسلح، به خط شدند و پدرم دراین لحظه طوری ایستاد که سپر بلای  من باشد. خودم را کنار پدر کشیدم. تن به مردن داده بودم. دل تو دلم نبود. مرگ را یقین داشتم. اما مرگ با شلیک های ناگهانی نمی آمد. انتظار، کشنده و طولانی بود... هجوم هزاران خاطره در ذهن ام، مرا به سرحد انفجار کشانده بود. چرا معطل می کردند؟ چرا کارم را تمام نمی کردند؟

دو ساعت جلوی جوخه ی اعدام ایستاده بودیم. علت تاخیر مرگ این  بود که فرمانده ی پناهگاه، یک آن در تصمیم خود تردید کرده و مصلحت دیده بود که با فرمانده اش مشورت کند. فرمانده ی او، پدرم را خوب می شناخت و پادر میانی اش باعث نجات ما از مرگ شد. تکلیف من در این دو ساعت، با مرگ و زندگی روشن شد. پس از آن، هیچ گاه از مرگ نهراسیدم. مرگ تن برایم  بی اعتبار شده بود. .. من عشق را یافته بودم. زیبایی را، حماسه ی حیات را... از آن شب به بعد، هیچ چیز در زندگی، مرا نترسانده است. بر مرگ پیروز شده بودم و بر تمامی ترس ها یی که ازجسم زاده می شود... راستش موضوع زندگی و مرگ تن  را سال هاست که برای خودم حل کرده ام و با هیچ کدام مسئله ای ندارم . انسان، کاملا برحسب تصادف به دنیا می آید، اما مرگش حتمی است و همین مقدار مرگ است که به زندگی معنا می دهد. انسانی که دانسته زیسته و لحظه لحظه ی عمرش، معنا داشته، آبروی جامعه، پشتوانه ی سربلندی و بخشی از تاریخ یک ملت است. حتا هنگامی  که محیط او، به درستی درکش نکند. من به خاموشی تقدیری جسم او اشک نمی ریزم . حضورش حرمت آموخت و لاجرم غیابش به این حرمت، ابعاد افسانه ای می بخشد.»

 

 

 

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگرچه دستانش به ابتذال شکننده تر بود

هراس من - باری- همه از مردن

درسرزمینی است

که مزد گورکن

از آزادی آدمی

افزون باشد.

      فعالیت ادبی «شاملو» متعاقب همین دوران، و یک سال بعد از ازدواج اولش درسال ۱۳۲۷ آغازید. نخست اداره ی پنج شماره ی مجله ی «سخن نو» و بعد هم، مسئولیت هفت شماره از نشریه ی «روزنه». بعدها بود اما، درسال ۱۳۳۰ که مجموعه ی شعرش به نام «قطعنامه» منتشر شد.

 

 

        «خود من، شعر را ازطریق نیما شناختم. پیش از او فقط به حافظ  دل بسته بودم. بعد برحسب اتفاق، به ترجمه ی فرانسوی شعری از لورکا برخوردم که کنجکاوی مرا به شدت برانگیخت. اما دستم به جایی بند نمی شد. خرید کتاب پول لازم داشت.»

 

تولدی تازه

اگر تردید فرمانده ی «رضاییه» و مشورت او با فرمانده ی بالا دستی اش را تنها معجزه ای استثنایی در این سرزمین اعجاز که به تعبیری سرزمین گل و بلبل نیز نامیده شده! بدانیم که به هرحال جوانی را از مرگ نجات داد و تولدی بود برایش، تولد حقیقی «شاملو» - شاملوی هنرمند- درسال ۱۳۳۶ با انتشار مجموعه شعر«هوای تازه» رخ داد. او به این ترتیب توانست خود را به عنوان شاعری جوان که راهی نو را در شعر بعد از «نیما» می جست، بشناساند. «شاملو» ازاین سال تا سال آشنایی و بعد ازدواجش با «آیدا» یعنی سال ۱۳۴۳که در واقع ازدواج سومش نیز بود و شروع زندگی به شدت عاشقانه اش با او، به ترجمه و انتشار رمان «پابرهنه ها» اثر«استانکو» و قصه ای کودکانه  با عنوان«خروس زری و پیرهن پری» و مجموعه شعر «باغ آیینه» دست زد و هم چنین به مدت دوسال سردبیری «کتاب هفته»   را عهده دار بود. نتیجه ی ازدواج عاشقانه اش با «آیدا» هم چنین دو دفتر زیبا و به یادماندنی به نام های «آیدا درآینه» و«آیدا، درخت،خنجر وخاطره» است که نشان دهنده ی علاقه اش به «آیدا» و زندگی مشترک با او بود.

 

 

 

     اما چیزی که درفعالیت های «شاملو» چه در روزنامه نگاری و چه در شعرهایش نمود دارد؛ تفاوت سبک کارش با دیگران است. بی ادعایی او و عشق به کار،هم چنین دغدغه  ی او برای تحقق ارتباط هرچه بیش تر بین «روشنفکر» و «توده» اساس کارش بود. چه به لحاظ نوع کار روزنامه نگاری و چه به لحاظ سبک کارش دربه وجود آوردن پیوندی بین زبان و گویش و دید کاربردی و نه صرفن انتزاعی. همه ی این ها چنین تفاوت هایی را آشکار می سازد. چیزی که متاسفانه و صد افسوس درهنرمندان برج عاج نشین سال های اخیر، به کلی محو و نابود شده و دیده نمی شود.

هیاهویی که این روزها درهنر به طوراعم و شعر به طوراخص برپا شده، نه تنها مورد نیازمردم و دررابطه با کار ومعیشت شان نیست بل، این نوع هنراساسن سعی دارد تا با فاصله گرفتن ازمفاهیم کلی عینی و ذهنی مردم، خود را به دردسر نینداخته، آرام درگوشه ای به کارش بپردازد.

«شاملو» درادامه ی فعالیت هایش درسال ۱۳۴۶ هم زمان با تشکیل «کانون نویسندگان ایران» به عضویت آن درآمد و دو سال بعد ازآن هم به تدریس زبان فارسی دردانش گاه پرداخت. او هم چنین به کارهای تحقیقاتی و نقد وتحلیل پرداخت. درواقع دهه ی پنجاه سرآغاز جدیدی در گسترش هرچه بیش تر  کارهای ادبی «شاملو» بود. فعالیت های اما، همراه کلام آتشین اش که دیگر به تندی گراییده بود و البته که به مذاق حاکمان خود فروخته وچپاول گر، خوش نیامد و سرانجام مجبورش کرد جلای وطن کند. انتشارمجموعه ی شعر« ابراهیم درآتش» درسال۱۳۵۲، کار تحقیقی «حافظ شیراز» ۱۳۵۶، و دفترشعر«دشنه دردیس» ۱۳۵۶ ، نمود بارزچنین کلام آتشبن و روح تسلیم ناشدنی اوست.

           همه ی این ها ازطرفی،  تو را به شگفت وا می دارد و از  طرفی دیگر، نشان گر نوع کار«شاملو» بود. این که برای او، حوزه ی کار، مفهوم نداشت. آن چه مهم بود داشتن ارتباط منسجم با مخاطب و تطبیق هرچه بیش تر فکر وذهن درجهت ارتقای فرهنگی مردم درجهت استقلال مادی وفکری جامعه و تحقق آزادی بود. به این ترتیب از هرتریبونی استفاده می کرد.  از شعر، مقاله و ترجمه گرفته تا کار در حوزه ی متون کهن، بازنویسی «حافظ شیراز»، افسانه های «هفت گنبد نظامی» و  ترانه های «ابوسعید ابوالخیر» و« بابا طاهر» و «خیام».

دراین زمینه کوشش بیش ترش معطوف بود به مرتبط ساختن متون قدیمی با علایق امروزی جوانان . انتشاراشعاراستادان کلاسیک ما چون «حافظ» و «مولوی» و «خیام» به صورت نوار کاست، با صدای رسای خود او و نحوه ی درست خواندن این اشعار، حاصل چنین طرز فکری بود.

      راستی که چه کسی را سراغ داریم درسال های اخیر چنین مشتاق و خستگی ناپذیرکارکرده باشد و با تواضعی شگفت، سهم خود را درارتقای کیفی فرهنگ و ملت کشورش که به آن عشق می ورزید انجام داده باشد. این تلاش بی وقفه، تو  دهنی جانانه ای است به همه ی آن هایی ک سعی دارند با   ادا و اصول روشنفکرمآبانه، جریان هنروادبیات را درمسیری بی بو و بی خاصیت و مجرد و انتزاعی رهنمون کنند.

«شاملو» پس از ترک اجباری ازوطن، سراز«لندن» درآورد. اما آن جا هم دست از تلاش برنداشت و با همکاری «غلام حسین ساعدی» البته با مشکلات بی شمار و خرد کننده، دست به انتشار نشریه ی سیاسی «ایرانشهر» زد که پانزده شماره  دوام یافت و سرانجام انقلاب مردم ایران درسال پنجاه وهفت، آرزویش را برای بازگشت به وطن برآورده ساخت .

اوپس از بازگشت، بلافاصله دست به کارانتشار«کتاب جمعه» شد. همه ی این ها اما به غیرازتلاشی است که شاملو برای جمع کردن واژگان کوچه وبازار، انجام می داد که به قولی ازهفده سالگی آغاز کرده بود و حتا تا اواخرعمرش هم از کارش راضی نبود و با این که آماده برای چاپ بود اما رضایت نمی داد  تا بیماری اش باعث شد که جلد به جلد انتشاریابد . درنتیجه این کوشش ها بود که سرانجام درسال ۱۳۶۲ ( ۱۹۹۸) به همراه «ژوزه ساراماگو» نویسنده ی پرتوان پرتغالی و خالق اثر به یاد ماندنی و جاودانی «کوری» کاندیدای جایزه ی نوبل شود که البته این جایزه با همه ی لیاقت هایی که «شاملو» داشت، به «ساراماگو» تعلق گرفت. که اگرچنین می شد هم اکنون وجهه ی« شاملو» درعرصه ی ادبیات ملی و بین المللی نوع دیگری می بود.

اما از دیگر فعالیت های ارزنده ی «شاملو» سخنرانی اش در«دومین کنگره ی بین المللی ادبیات اینترنت» تحت عنوان «جهان سوم، جهان ما» در«آلمان» بود که با عنوان« من دردمشترکم، مرا فریاد کن» ایرا د شد و درآن به بیان نظریات اجتماعی و وضع اسفبار کشورهای جهان سوم پرداخت و  همین طور اقدام انسان دوستانه ی شب شعر به نفع آوارگان کردعراقی درسال ۱۳۷۰که نشان داد «شاملو» برای بشریت گریه ساز می کند نه در محدوده ی جغرافیایی خاصی. هرچند دهه ی هفتاد، دیگر دهه ی پیری و بیماری «شاملو» بود، اما  دل پردردش همواره با جوانان بود و ازاین روست که می بینیم اشعار« شاملو» همیشه جوانند. مجموعه ی اشعار« مدایح بی صله» و« حدیث بی قراری ماهان» ازجمله کارهای این دهه ی اوست.

سرانجام قلب پرتپش« شاملو» درشامگاه دوم امرداد ۱۳۷۹ از حرکت ایستاد و مردم ایران رادر سوگ شاعرملی شان درسوگ نشاند. جمعیت انبوهی جسد بی جان شاعر را حمل کردند، تا در«امام زاده طاهر» آرام گیرد وبتواندخواب های ناکرده درطول زندگی اش را جبران کند.

تولدی دیگر

 

      بی شک طنین شعرها و سروده ها و پژواک افکار نهفته  درذات کارهای «احمدشاملو» هیچ گاه فنا شدنی نیست. مرگ، تنها جسم اش را از ما گرفت. « شاملو» با مرگش، تولدی دیگر  یافت. به راستی مرگ چنین انسان هایی چه مفهومی می تواند داشته باشد؟ زیرا مرگ زمانی معنا می دهد که درزیر خروارها خاک محو و نابود شوی. اما بودنت درلحظه لحظه ی زندگی مردم و درقلب کسانی که با ولع، آثارت را مرور می کنند، حتا پس ازمردن، عین زندگی است.

 

«ازدیر باز، سراسر زندگی من، درتگرانی و دلهره خلاصه می شود. مشاهده ی تنگ دستی و بی عدالتی و بی فرهنگی درهمه ی عمر، بختک رویاهای یی بود ه است که دربیداری برمن گذشته. جز این هیچ ندارم که بگویم. دیگر چیزها همه، فرعیات است و درحاشیه قرارمی گیرد. عدالت، دغدغه ی همیشگی من بوده و شاید از همین رواست که بی عدالتی، همیشه دست در کاراست تا به نوعی از من انتقام بستاند. هنر با مردم است وحقیقت را تبلیغ می کند . حتا هنگامی که مردم، آن را دشمن بدانند.»

 

 

«منوچهرآتشی» درمراسم خاک سپاری «شاملو» غم نامه   اش را این چنین سرود:

 

دراین باغ کوچک، چرا صدای تبر قطع نمی شود؟

چرا صدای افتادن؟

تا کی به سوگ بنشینیم؟

...

دراین باغ کوچک، مگرچند سرو وصنوبرهست

که ؟

دندان برنده ی تبر، ازشکستن شان سیرنمی شود

غزاله، مختاری، پوینده

پریروز گلشیری، دیروز رحمانی، امروز شاملو

یعنی هفتاد سال شعر مجسم

 

و درقسمتی ازپیام« کانون نویسندگان ایران» که توسط    «علی اشرف درویشیان» خوانده شد، چنین آمده است:

 

«نام احمد شاملو، چون نام بسیاری ازهنرمندانی که ریشه دراعماق اجتماعی دارند، دردل مردم، نامی جاویدان است. زیرا او درسراسر زندگی پرتلاشش، درکنارمردم ماند. ازچشمه ی زلال ادب و فرهنگش نوشید. بالید وشاعرشد و با هر واژه ی اشعارش، بغض های فرومانده در گلوی مردم ما ترکید وبا ظلم   و فساد و سیاهی به جنگ برخواست...»

 

 

سخن آخر

 

          «احمدشاملو» اما،به عنوان بنیان گذار«شعرمنثور»، تحولی ازنظرموسیقی زبان و بافت کلام و اندیشه ی عظیم انسانی درشعر به وجود آورد.

رسیدن به لحن موسیقی زبان و راز و رمز آهنگ واژگان، چیزی است که منحصر به اوست. آن چه باعث شده تا شعرش تقلید ناپذیرباشد.

کلام« شاملو» خود رنج نامه ای است ازدرون...

و دغدغه اش حفظ حرمت انسان هاست...

اوهمواره نه تنها به ساحت ازدست رفته ی انسان های جامعه اش فکر می کرد بل بشریت را چشم داشت.

شعرهای «شاملو» هم چنین سوگ نامه ای است دررثای انسان های له شده در زیر چکمه ی قدرت ودرعین حال قیامی است علیه همه ی آن هایی که فساد قدرت را به وجود آورده اند و به چیزی جزمنافع شان فکر نمی کنند. او در طول نیم قرن تلاش خستگی ناپذیر به عصیان و اعتراض علیه آن چه غیرانسانی است پرداخت.

 

تنها توفان

کودکان نا هم گون می زاید

هم ساز

سایه سانانند

محتاط در مرزها

آفتاب

درهیئت زندگان

مردگانند.

 

بحث در باره ی فعالیت های گوناگون« شاملو» فرصت بسیارمی طلبد که دراین یادمان کوچک، نه جایش هست و نه ضرورتش . فقط ذکر این نکته  ضروری است که با داشتن دو شاعرملی، «فردوسی» و «شاملو» چه طورمی توانیم روز ملی شعر را با نام فردی بگذاریم که فرسنگ ها با قله ی ادبیات ملی ما فاصله دارد و هیچ هم دو برنیاوریم؟                                        

 

۱. شفیعی کدکنی- به نقل از شعر «حلاج»

از پشت دیوارهای خاکستری/ کیوان باژن

$
0
0


 

دختر هنوز کاملن بیدارنشده بود که صدایی شنید

عشقمون تموم شده دوستیمون که سرجاشه

صدا از پشت دیوارها بود انگار دیوارهایی که احاطه اش کرده بودند شاید هم این فکرش بود که داشت کش و قوس می رفت خمیازه یی کشید و روی تخت چرک و زوار در رفته نشست و موهای بلند و تابدارش را پشت سرش گلوله کرد و بست ذهن اش شلوغ بود درهم و برهم باز صدا آمد که می گفت کیه که نفهمه غلت زدن توی رختخواب به صدتای اینا می ارزه اونم دم صبح که اگه نره خری باشی به راحتی می تونی یکی ازاهرام ثلاثه رو بسازی و خندید قهقهه دخترنیم خیزشده بود احساس کرد دارد تحقیر می شود تحقیر شده بود مثل دیروز وقتی که آن چهار نفر آمده بودند همان هایی که کلاهی به سر داشتند و چیزی توی دست شان بود با عصبانیت گفت تو نمی خواد ازمعماریو تاریخ برام رجزبخونی گفت انگار نمی دونی تاریخو برجایی مثه میلاد و پیزا می سازن و باز غش غش خندید دل اش را گرفته بود و قهقهه می زد پرسید می خندی گفت توهنوزخودتوهم نمی شناسی اون وقت و او که نگذاشت حرف اش را تمام کند می دانست چه می خواهد بگوید فهمیده بود از تخت پایین آمد خواست جواب دندان شکنی بدهد که صدایی خفه تر گفت به جای این حرفا بهتره نفس عمیقی بکشی و پنجره رو بازکنی که باز خندید این دیگه چی داره می گه اول پنجره رو بازمی کنن بعد نفس عمیق می کشن دختر رفت تا پنجره را بازکند اما هرچه زور زد باز نشد داره باهام لج می کنه و رفت طرف در که دید باز نمی شود حالا باید چی کارکنم گفت نمی دونی پرسید تو مگه می دونی که آمد روبروی دختر کنار در اتاق ایستاد و یک لحظه زل زد به چشم های آبی کمرنگ اش که کاس بود به رنگ آسمان یا فکر کرد که زل زده است و دختر که رفته بود توی فکر و فکر کرده بود یکی از آن چهار نفر بود که انگار گفته بود

دووونننننسسستن چننند بخخخششه

و او که زور زده بود تا بل که بخش اش کند و گفته بود به زوربیش تری احتیاج دارم دیگری گفته بود چه طوره بری اون جا شاید چیزی به ذهنت برسه و با دست راست اش به کاسه ی توالت که گوشه ی اتاق بود اشاره کرده بود و او که کفری شده بود و دست اش را بلند کرده بود و سیلی محکمی زده بود به     صورت اش

آاااااخ

صدا گفت می دونم خیلی نامردی بود دختر گفت هیچ ربطی به نامردی نداره گفت موندن توی جایی که یه چیزی رو می دونی و نباید بگی یا می دونی و باید زیرش بزنی مثل پرسه زدن توی جهنمه

یه جهنم واقعی

دختر گفت دست از سرم بردار اصلن تو چی می گی گفت حالا چراعصبانی    می شی گالیله هم با اون عظمتش مجبورشد زیرحرفش بزنه تو که انگشت کوچیکه ی اونم نمی شی تازه زیرحرفتم نزدی که رفت توی فکر

زیر حرفم نزدم پای همه چیزش وایسادم

انگار درست می گفت دیروزکه آمده بودند فقط از ترس بود که یک چیزهایی گفته بود خب حرف حرف می آره وگرنه زیرحرفم که نزدم درست مثه گالیله که فقط از ترس یه چیزایی گفته بود و پرسید ولی شاگرداش چی اونا یه قهرمان واقعی می خواستن نه یه نفرکه فقط نقاشیش خوبه و می تونه با پا یه دایره بکشه گفت بی خیال حالا که باهمیم بذارخوش باشیم قهرمان واین حرفا روهم بذار برا افسانه های شاه پریون و دختر که یاد چیزی افتاد انگار

یاد چیزی افتاده بود دختر چشم آبی  دخترک کاس

چهارنفربودن همگی ریش داشتن و چیزی دست شون بود لخت بودن انگار لخت لخت یکیشون جلوم وایساد تا چشم به هم بزنم پای راستشو بلند کرد و سیلی محکمی زد توی گوشم که برق ازسرم پرید

دید باز دارد می خندد پرسید می خندی گفت آخه تا اون جا که می دونم با دست سیلی می زنن نه با پا دل اش را محکم گرفته بود وغش و ریسه می رفت که از جایی شنید خب زندگی پستی و بلندی های زیادی داره نباید سخت گرفت گفت تو دیگه خفه شو به جای این حرفا باید ببینم چه جوری ازاین اتاق برم بیرون

صدا پرسید بری بیرون

و خندید

ولی دختر چشم آبی دیگر توجهی بهش نکرد و خواست تلفن بزند به قفل ساز دم محله اش

چرا تا به حال به ذهنم نرسید

و گوشی همراه اش را برداشت و شماره گرفت شنید مشترک مورد نظر در شبکه می باشد که تعجب کرد صدا پرسید تعجب کردی گفت نباید می کردم این پیام چه معنی داره و منتظر جواب نماند قفل ساز سرانجام گوشی را برداشت دختر خوش حال شد و گفت یعنی می خواست بگوید از صبح علی الطلوع این جا گیرافتاده که قفل ساز پیش دستی کرد و گفت هیچ می دونی من ازصبح علی الطلوع این جا توی اتاقم گیرافتاده ام گفت تو که خودت قفل سازی گفت از موقعی که دیدم پنجره و در باز نمی شه تمام هزار و چهارصد وخورده یی کلیدمو امتحان کردم تا شاید بتونم درو بازکنم ولی نشد که نشد

دید فایده ندارد و گوشی را گذاشت

چی شد

قفل سازهم اون جا گیرافتاده

گیرافتاده

آره نمی تونه ازاون جا بیاد بیرون

حالا چی کارمی کنی

هیچی باید درو بشکنم

بشکنی با چی

دختر منتظرنماند و با هرچه زورداشت خود را کوبید به در شاید ده یا بیست بار ولی فایده یی نداشت آن که با پایش بهش سیلی زده بود گفت می دونی چیه کوبیدن هیچ وقت فایده نداره درست مثل فشار دادن یه چیز بزرگ  توی یه سوراخ کوچیک می مونه دختر داشت حرص اش می گرفت دور و برش را نگاه کرد بل که چیز بدرد بخوری برای شکستن درپیدا کند پیدا نکرد

آخه تواین اتاق فسقلی چی پیدا می شه دورتا دور اتاق رو دید زدم و تازه متوجه شدم بعد از سی و سه هفته یی که از شهرمون اومده بودم و توی این ساختمان سی و سه طبقه یی توی اتاق طبقه ی سی و سوم زندگی کرده ام اولین باره که این طور دقیق به اون نگاه می کنم یه تختخواب آهنی یه نفره گوشه ی چپ اتاق یه فقره تلویزیون رنگی گراندیک سی و سه اینچ رو به روی تخت خواب یه دستگاه کاسه توالت گوشه ی راست متمایل به پنجره که پرده یی پلاستیکی دور اون رو پوشانده بود احتمالن برای زور زدن تا بعضی اوقات چیزی یاد آدم بیاد یه قفس کوچیک پرنده که داخلش بچه میمونی نگه داشته شده بود و ضبط صوت کوچیک با چند نوار کاست و کاغذ و قلم و کمد دیواری برای

هرچه قدر فکر کرد نفهمید کمد دیواری برای چه آن جا بود

همه چی درهم و برهم و پخش و پلا توی این فکرا بودم که تلفن زنگ خورد گوشی را که برداشتم سراز ته نمی شناختم

آه تویی

آه منم

آه باید بیای منو نجات بدی

آه نجات ازچی اتفاقی افتاده

آه اتفاق که نه می دونی ازصبح علی الطلوع این جا توی اتاقم گیرافتاده ام عزیزم من خیلی می ترسم

آه ه ه ه آخخه

و خواستم بگم ازصبح علی الطلوع که ارتباط قطع شد خواستم شمارشو بگیرم که بپرسم وضعیت دانشگاه و کلاس چه طوره اما هر دفعه می گفت مشترک مورد نظر در شبکه می باشد که عصبانی شدم و گوشی رو پرت کردم گوشه ی اتاق

چرا عصبانی می شی

نمی دونم چه وضعی پیش اومده همه تو اتاقشون

که یاد شعری افتاد آن زمانی که خبر مرگ مرا می شنوی  روی خندان تو را کاش می دیدم چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکسترکرد پرسید تو هم حالا شعرت گرفته گفت شعر نیست پرسید شعر نیست خودش هم درست نمی دانست هر چه بود کم کم داشت باورش می کرد یا شاید حس        می کرد صدا بود که انگار گفت تو چیزی حس نمی کنی داری دچار توهم      می شی تازه داری خواننده ها روهم دچار توهم می کنی پرسید خواننده ها  و تعجب کرد

هی بگو ببینم

حالا اون یه چیزی گفت تو چرا باور  می کنی

این توهمه که این جا گیرافتاده ایم  گیر کردن قفل سازم  توهمه اصلن تو چی   می گی

و باز یاد چیزی افتاد انگار

یاد چیزی افتادم گفتم خیلی بی معرفتی عشقمون تموم شده دوستیمون که سرجاشه و زمزمه کردم اولش فکر نمی کردم دلم را برده باشی یا گول چشماتو خورده باشم که این جا بود دیگه مهلت ام نداد و چنان بغل ام کرد که راست راستی داشتم خفه می شدم گفت مظنه چند خندیدم و گفتم خودت بگو همیشه که ماها نباید مظنه بدیم  و دیگه فرصت نشد دراین باره بیش ترصحبت کنیم حتی نشد که تعجب کنم و پاها بود که رفت لای هم که انگار قفل شده بودند و لب ها بود که غنچه شدند و نوک سینه ام شده بود قله ی دماوند گفت چه گرمی تو هیچ نمی خوام تموم بشه گفتم قانون اول دیالکتیکه هر چیزی اول وآخر داره پرسید دیوونگی هم گفتم مزخرف نگو وقتی توی دریای عشقت شنا کردم قورباغه بود که گازم گرفت و مجبور شدم فرارکنم بعد هردویمان شنیدیم  شاید واقعن زندگی کشیدن یه سیگار باشه بین که نذاشتم حرفشو تموم کنه فرصتش نبود و دستمو که بردم تا سیگاری بردارم و برداشتم و گیراندم و دادم دست اش پکی زد پرسید پس خودت چی گفتم با هم می کشیم و میمون توی قفس که همین طور            بی حرکت زل زده بود و من که دست بردم کنترل تلویزیون گراندیک سی و سه اینچ رو برداشتم و خاموشش کردم وهمه جا تاریک شد و لحاف رو کشیدم رو سرمون و صدای نفس های مان بود که قاطی تاریکی شده بود

 

 

نتوانسته بود بیش تر ازاین فکرکند چون تلفن بود که زنگ  می خورد زنگ خورده بود همان تلفن همراه اش که با آن زنگ زده بود به قفل ساز

آه تویی

آه منم

آه چی کارمی کنی

آه با خودم ورمی رم توچی کارمی کنی

آه منم دارم فکر نمی کنم

آه من بی تو می میرم

آه منم همین طور

آه بدرود

آه بدرود

و قطع کردند و رفت تا از پنجره بیرون را نگاه کند فکرکرد مدت ها بود انگار که بیرون را ندیده است بیرون نه خیابانی بود و نه رفت وآمدی از کوچه ها هم هیچ خبری نبود اما خوب که نگاه کرد ساختمان ها را دید ساختمان هایی که   همه شان خاکستری بودند دید چند نفر به صف شده اند و از ساختمانی بیرون    می آیند هیکل شان عینهو خرس خرس هایی فربه با پوزه هایی که نیش دندان ها از آن زده بیرون خواست داد بزند و به آن ها بگوید که از صبح علی الطلوع این جا گیرافتاده است اما هرچه زور زد فریادش به آن ها نرسید صدا گفت برات یه پیشنهاد دارم پرسید چی گفت برو اون جا شاید به نتیجه برسی و با دست راست اش اشاره کرد به کاسه ی توالت پرسید اون جا گفت آره مخصوص زور زدن و فکر کردن و صداهای بلنده  دید فکر بدی نیست خواست برود که شنید بیخودی زحمت نکش اونا خودشون هم ازصبح علی الطلوع اون جا گیر افتاده اند خوب نگاه کنی  می فهمی نگاه که کرد چیزی ندید دید باران می بارد دید همه جا خیس شده است یاد دیشب افتاد که جایش را خیس کرده بود شیطان گول اش زده بود نمی دانست بعد خواست پنجره را باز کند که یادش آمد قفل شده با خودش گفت کاش یادم نمی آمد و صدای ناله های خودش را شنید ضجه و قهقهه ی چند نفر خرناس که انگار قاطی صدای باران شده بودند و نمی شد ازهم تشخیص شان داد

این ناله ها از کجا می آن نکنه خواب می بینم

چشم هایش را با دو دست اش مالید و با هردو مردمک اش یک دوراتاق را از نظر گذراند رنگ خاکستری اتاق او را گرفت پلک هایش را به هم زد خواب نبود هنوز  خرناس ها و صدای نفس ها را می شنید

این ناله ها چه قدر فرق می کنن با ناله های اون شبمون

حس کرد کسی یا کسانی تهدیدش می کنند چشم اش افتاد به میمون داخل قفس که همین طور بی حرکت مانده بود و به نقطه یی خیره شده بود رفت طرف اش و گفت از داروین چه خبر و صدایی شنید که انگار از ته چاه می آمد من ازصبح علی الطلوع این جا توی ورقای کتاب تاریخ گیرافتاده ام خواست چیزی بگوید که تلفن زنگ خورد همان تلفنی که با آن به  قفل ساز زنگ زده بود دوست هم دانشگاهیش بود آمد سلام کند که شنید من ازصبح علی الطلوع این جا توی توالت دانشگاه گیرافتاده ام گفت زیاد نک ونال نکن و گوشی را قطع کرد  بیرون هنوز باران می آمد همراه با صدای ناله هایی که قاطی زوزه ی باد شده بودند و صدای تهدیدهایی که معلوم نبود از کجاست هوای اتاق سردترشده بود پتویی را که کهنه و پاره بود روی خود کشید و سعی کرد به چیزی فکر نکند

فرق چندانی هم نمی کنه مگه تا سپیده ی فردا چه قدر مونده یه ساعت شایدم دو ساعت یا شایدم یه روز یا یه سال یا یه قرن

چه قدر چونه می زنی

و یادش آمد که توی شلوغی سی و سومین روز ماه از پشت نرده هایی که جلوش چند نفر به صف شده بودند یک نفر که کاغذی دست اش بود و سیبیل اش را می تاباند وعینک اش را که با طنابی کلفت دور گردنش بسته بود با دست    راست اش جا به جا می کرد و می خواست به ما که دورش کرده بودیم تا حرفاش را گوش کنیم بگوید ازصبح علی الطلوع این جا گیر افتاده ایم که حسی که معلوم بود تمام وجودش را فرا گرفته نگذاشت درست مثل هیجانی بود که با تردید همراه باشد و خیلی هم خطرناک به نظرمی رسید

توی آن شلوغی یه نفر کنارم وایساده بود که هی نگام می کرد ومی خندید توی دانشکده ی تئاتر انگار دیده بودمش توی فکر چشم هایش بودم

سوتفاهم نشود منظورش چشم هایش بزرگ علوی است این را بعد یواشکی بهم گفت

که نفس عمیقی کشید و گفت ببخشین خانم دیروز یه نفر اومده بود به قصابی پدرم و ازش یه گل بدون استخون می خواست پدرم واسش آورد ولی اون رفته بود شما ندیدین کجا رفت پرسیدم کی گفت همون که گل بدون استخون           می خواست ولی نتونسته بود بیش تراز این ادامه بده چون یه هو همه ی شلوغی با صدای بلند فریاد زدند یعنی می خواستن بگن همه مون از صبح علی الطلوع  این جا توی محوطه ی دانشگاه گیر افتاده ایم که بلندگویی مث بلندگوی سبزی فروشی ها از توی صف گفت هر کی بگه برای درست کردن یه نیمرو چندتا تخم مرغ لازمه سی و پنج تا تخم مرغ جایزه می گیره همه با دستاشون شروع کرده بودند به حساب کردن حتا اونی که کنارم وایساده بود و من که چشمم به اونایی بود که پشت نرده ها توی خیابون هم دیگه رو هل می دادن تا بیان داخل دانشگاه اما نمی تونستن داد زدم تو همون خیابون بمونین و داخل نشین این جا واسمون تله که نمی دونم چی شد انگار چیزی خورد توی سرم و بیهوش شدم انگار دیگه امونم ندادن و امونمو بریدن

 

دهان اش تلخ شده بود گس بعد صدای ناله های خودش را شنید که انگار ازجایی دورمی آمد

حرف بزن

نمی زنم

د بزن

نمی زنم

و یکی ازآنهایی که معلوم بود طاقت اش طاق شده با این ریتمی که درست شده بود به کمرش قر افتاد

حرف بزن

نمی زنم

د ب زن

نمی زنم اگه بزنم یارگله داره

بعد یکی دیگر که دو دست اش را قلاب کرده بود و بشکن می زد گفته بود از گالیله یاد بگیر یکی دیگر گفت گالیله نقاشیش هم خوب بوده تازه تو که مثه اون  شاگرد نداری تا منتظرقهرمانیت باشن و یه نفرمثه برشت هم نیست که بتونه بگه بدبخت نیمرویی که به تخم مرغ احتیاج داره و خندیده بود خندیده بودند بوی درهم پیاز و سیر خورد به مشام دخترک و حال اش را به هم زده بود آن که نزدیک ترش بود گفت فعلن که مجبورمون کردی باغچتو آباد کنیم و نیش خند زد دیگران هم

خنده قهقهه نعره

و دوره گرفتند و دست زدند و با لحن مسخره یی خواندند

تی بلا می سَر عزَب لکوی

می بلا تی سَر عزَب لکوی

خاک تی سرِ مِن عَزب لکوی*

دخترک حس کرد چیزی توی ذهن اش  می جوشد دست کرد تا سیگاری بردارد که دید پاکت خالی است پشت آن با خط کج ومعوجی نوشته شده بود

ما از صبح علی الطلوع

نتوانست بیش تر بخواند  چشم هایش آرام روی هم نشستند

 

فردا صبح علی الطلوع  دو نفر که کلاهی به سر داشتند و  صورت شان از ریش انبوهی پوشیده بود موهای بلند دخترک چشم آبی را گرفتند و جسد نیمه جان اش را روی زمین کشیدند و با خود بردند

 

 

                                                                  بهمن 1390


* بلات بخورد به سر من، دوشیزه خانم

بلای تو بخورد به سر من، دوشیزه خانم

خاک به سر تو، دوشیزه  خانم

افق(گفت و گو با اهالی قلم و اندیشه- محمد علی علومی)/ کیوان باژن

$
0
0


محمود

     استاد نماد پروری در داستان

 

                              گفت وگو با:

                  محمدعلی علومی

 

«محمد علی علومی»؛ متولد 1340 در«کرمان» است و رمان هایی چون«آذرستان»،«شاهنشاه در کوچه ی دلگشا»، «من نوکر صدام ام» و... را  در کارنامه ی ادبی خود دارد.

او در کنار کارهایی مانند«بررسی طنز در مثنوی»،«طنز در گلستان»،«طنز در بوستان» و«طنز در امریکا» به کارهای پژوهشی نیز پرداخته است. کار اخیر او «رمز در هزار و یک شب»؛ به موضوع رموز این کتاب پرداخته است.

«علومى»، طنز را دوست دارد چرا که معتقد است«تراژدى» زمانه؛ «طنز» را به وجود مى آورد و «فرهنگ مردم» را مى ستايد چون آن را اساس«ادبيات داستانى» مى داند. به نظر او:«فرهنگ مردم؛ مانند رگ بدن، خون زندگى را به ادبيات داستانى و اساسن هنر، وارد مى كند.»

در این جا بخشی از گفت وگوی با او را درباره ی آثار«احمد محمود» از کتاب شناخت نامه ی محمود  که زیر چاپ است و به مناسبت دوازده مهر سالروز مرگ او می آوریم. امید که مفید واقع شود.

                                                                         ***


 * جناب علومی پرسش هایم را از همسایه هابه عنوان نخستین رمان «محمود» آغاز می کنم. به نظر شما چه عواملی باعث ماندگاری همسایه هادر ادبیات داستانی ایران شده است؟

واقعیت این است که آثار«احمدمحمود»- به طور کلی- مضامین مشترکی دارد و آن، توجه به مسائل اجتماعی و سیاسی دوران خودش است. در همسایه هاهم، چنین مضامینی دیده می شود. یعنی توجه به دوره ی مربوط به «ملی شدن صنعت نفت» و آزادی احزاب چپ در«ایران» و فعالیت شان و... منتها در همسایه ها- به عنوان اولین کار بلندی که از«محمود» منتشر شد- برای نخستین بار مضامین بکری به کار رفته که هم برای مردم- به سبب دیدن تصاویر زنده ی خودشان- جالب و قابل توجه بود-  چرا که درهمسایه ها و بعد البته در آثار دیگر«محمود» توجه ویژه یی به اقشار تهی دست و طبقه ی پایین جامعه به چشم می خورد- هم برای روشنفکران دهه ی چهل و پنجاه- به علت یاد آوری دوره ی شروع مبارزات چپ در کشور ما.

همسایه هاالبته ویژگی خاص دیگری هم دارد. درست است به قول خود «محمود» این رمان، غریزی نوشته شده و بخش زیادی از آن، گزارش گونه است. یعنی انگار گزارش گری مستعد- البته با رعایت عناصر داستان نویسی- از زندگی اجتماعی آدم هایی محدود گزارش تهیه کرده. ولی «محمود» نشان داد که  از همین اولین کار از ادبیات معروف به «ادبیات ژدانفی» جدا شده. ادبیاتی که نوع «رآلیسم سوسیالیستی» را در خود پرورش می داد و البته گاه به شدت شعاری بود. یعنی شعار بر واقعیت، تحمیل و شخصیت ها طبق قالب های شعاری و تعیین شده رفتار می کردند. از این رو از زندگی بسیار فاصله داشت. این نوع ادبیات درواقع به ارائه ی شخصیت هایی بسته بندی شده و کلیشه یی می پرداخت. تمام کارگران؛ فداکار و ایثارگر نشان داده   می شوند و تمام کارفرماها و سرمایه داران، شکم گنده، بی محتوا و انگل. نه این که در واقعیت این طور نباشد. ولی شعاری نگاه کردن به ویژه در ادبیات، مورد پسند نیست و ما می بینیم که چنین نگاهی مورد پسند «احمد محمود» نیز نبود. چنین مساله یی به خوبی در همسایه هابه چشم می خورد. برای همین است که     می بینیم«خالد»- به عنوان قهرمان اصلی رمان- به دور از شخصیتی شعاری و قالبی، عشق های نوجوانی اش را دارد و به مبارزه هم کشیده می شود و مسایل دیگر را هم تجربه می کند. یعنی در این جا، ما  با تمام موضوعات خاص یک انسان روبه رو هستیم.

موضوع دیگری که در این رمان به چشم می خورد و البته بعدها «محمود» استاد چنین فنی می شود، «نماد» و «نماد پردازی» است. مثل صحنه یی- در بخشی از رمان- که «خواج توفیق» زن اش را می کشد که به زیبایی با فضاسازی یی نمادین نشان داده  شده است. البته این «نماد پردازی» ها چنان در تار و پود داستان تنیده می شوند که بیش تر مواقع خواننده با چند بار خواندن داستان می تواند پی به این «نماد» ها ببرد. یعنی ایجاد چالش بین ذهن خواننده و متن. «محمود» استاد به کارگیری چنین نمادهایی بود. در داستان های  کوتاه اش هم نماد پروری وجود دارد. به عنوان مثال؛ داستان «کجا می روی ننه امرو؟» از مجموعه یدیدارکه می توان گفت در این داستان- به خصوص- اوج به کارگیری فرم در داستان به خوبی دیده می شود. درواقع «محمود» با این مجموعه نشان داد که در نوشتن داستان کوتاه هم ید والایی دارد و می تواند در داستان کوتاه نویسی هم مانند رمان نویسی اش، کار نو و ماندگار ارائه بدهد. در این داستان، زمانی که خبر می دهند «امرو» اعدام شده هنگام اذان صبح است که «ننه امرو» می رود تا وضو بگیرد. سحر است و... این ها همه «نماد»هایی هستند که به زیبایی در تار و پود داستان جای گرفته اند و خواننده باید بسیار دقیق باشد تا آن ها را بیابد. به همین جهت هم هست که چه، آن هایی که به ادبیات از منظر ایدئولوژیکی و چه کسانی که به هنر برای هنر اعتقاد داشتند- هر دو گروه- به آثار«محمود» اعتراض می کردند.

مهم تر از همه آن چه که کارهای «محمود» را شاخص می کند عنصر تاثیرگذاری آثارش است. اصلی که از قدیم ترین ایام تا وقتی که بشر وجود داشته باشد مهم است. در نوشته های «محمود»؛ این تاثیرگذاری وجود دارد. یعنی هر که داستانی از او به دست می گیرد علاقه مند می شود به پایان رساندن آن. حتا خواننده به سرنوشت اشخاص داستان- اگر چه منفی هم باشند مثل «اوستا یارولی» که آدم باری به هرجهتی و جاه طلبی است- علاقه پیدا می کند.


می دانیم که مهم ترین عنصر در داستان، تاثیرگذاری است. در هزارو یک شببحث بر سر این است اگر داستانی که «شهرزاد قصه گو» تعریف می کند جذاب نباشد کشته می شود. داستان نویس هم همین طور است. اگر داستان، تاثیری بر خواننده نگذارد و به اصطلاح جذاب نباشد، نویسنده کشته خواهد شد. اساسن یکی از دلایل علاقه ی شدید خاص و عام از آثار «محمود» همین مساله است.

مجموع این ها، یعنی از طرفی مضامین اجتماعی به کار رفته در رمان  همسایه هاو از طرفی، فاصله گیری «محمود» از ادبیات نوع «ژدانفی» و هم چنین بهره گرفتن از «نماد»؛ می توانند مسائلی باشند که سبب ماندگاری این رمان شده.

  * اجازه بدهید جزئی تر وارد مسئله شویم. شما از غریزی نوشته شدن همسایه هاصحبت کردید. اما باید توجه داشت که «محمود» قبل از این رمان، چند مجموعه داستان منتشر کرده و به ویژه از  زائری زیرباران- دیگر- به سبک خاص خودش رسیده و حتا درمجموعه های پسرک بومیو غریبه هابه پرورش آن پرداخته بود.  همه ی این تجربیات درواقع به او کمک کرد تا همسایه هابه این شکل عرضه شود. بنابراین  نمی توان گفت که همسایه هاصرفن به صورت غریزی و ناخودآگاهانه نوشته شده.

 ببینید، هنرمند- به ویژه در شعر و داستان- چند نوع نگاه به ادبیات دارد. یک نوع،  نگاه فلسفی است. یعنی تلاش دارد برای کلیت معنای هستی، جواب مناسبی پیدا کند.  حالا رسیدن یا نرسیدن اش بحث ما نیست. به طور مثال؛«کافکا» به جای این که جواب بدهد فقط سوال مطرح می کند- نوع دیگر، نگاه اجتماعی است.(1)

هنرمند بنا بر مقدم دانستن هر کدام از این دو، نوع کارش را نشان می دهد. اما برای «محمود» در رمان همسایه ها، هر دوی این ها شکل نگرفته بود. یعنی او هنوز مراحل تجربی را می گذراند تا سکوی پرشی باشد برای خلق آثار بعدی. منظور از غریزی نوشته شدن رمان همسایه ها- درواقع- تاکید بر این مساله است.

  * شخصیت پردازی هم ازصحبت های تان بود که در ابتدا به آن پرداختید.  می خواستم در این باره بیش تر صحبت کنید. به نظر شما شخصیت های«محمود»- به گفته ی برخی منتقدان- مانند «هوشنگ گلشیری» تک بعدی نیستند؟

اصلن این طوری نیست که می گویید. نه تنها در همسایه هابل که در آثار دیگر «محمود» هم، شخصیت ها چند وجهی هستند. با این حال حتا اگر معتقد باشیم که «محمود» تیپ سازی کرده، باز هم اشکالی در میان نیست. به نظر من اگر نویسنده یی  بتواند از عهده ی تیپ سازی هم- به خوبی و تکرار می کنم به خوبی- بر بیاید، کار بزرگی انجام داده است. بسیاری از نویسندگان هستند که تیپ سازی کرده اند، ازعهده هم بر آمده اند و ماندگار بوده اند. از نویسندگان گذشته «بالزاک» و «دیکنز» را می توان نام برد و از جدیدی ها هم،«بورخس» که تیپ های خوبی ارائه داده اند. یعنی آدم های خوب دارند و آدم های بد. البته نگاه ها متفاوت است اما به هر حال تیپ سازی کرده اند. بنابراین نباید از این که تیپ سازی مساله یی ناپسند و فرایندی عقب مانده است بترسیم. در حالی که- البته- در آثار«محمود» این طور نیست. مثلن وقتی به رمان مدارصفردرجهنگاه می کنیم می بینیم که در خانواده یی مشترک، «باران» و برادرش با یک دیگر درگیر هستند. آیا برادر «باران» آدم بدی است؟ او کسی است که می خواهد برای خودش موقعیتی فراهم کرده ازدواج کند. برای همین- حتا- رانندگی قشرخورده بورژوا را می پذیرد و... او آدم بدی نیست. معمولی است و دنبال زندگی اش. یا این که آیا واقعن «باران» یک قهرمان است؟ می بینیم که نیست. موضوع این است که «احمدمحمود» در داستان هایش انسان را در موقعیت بررسی کرده و آن ها را در وضعیت های مختلف قرار داده است. او نگاه  می کرد ببیند این آدم در طبقه ی حاکم قرار دارد یا در طبقه ی محکوم. بعد به این می پرداخت که حالا سرنوشت این ها چه می شود. چرا که انسان درواقع محصول موقعیت و ساخته ی شرایط خویش است و درعین حال سازنده ی موقعیت خود. در نهایت نیز- این- موقعیت است که غلبه دارد. شخصیت های «محمود» در همین موقعیت ها است که بررسی می شوند. تعدادی از این ها برای تغییر وضع فردی شان تلاش می کنند وعده یی هم به تغییر وضعیت جمعی می پردازند. چنین مسایلی البته که از واقعیت های جامعه دور نیستند.


  * شاید پرداختن گاه بیش از حد «محمود» به شرایط و موقعیت ها است که باعث آن فضای ناتورآلیستی شدید شده که گاه در آثار«محمود» به ویژه  داستان یک شهرمی بینیم.

«محمود» چون خودش آدمی بود چند بعدی و نگاه اش هم چند بعدی. از این رو شخصیت های داستان اش نیز این چنین اند. حتا فضاهای داستان هایش هم چند بعدی اند. اما مساله این جاست که وقتی به اصطلاح      جامعه یی در همان داستان یک شهردر نیازهای بسیار ابتدایی و اولیه ش مانده طبیعتا آن فضاهای پلشت و چرک و کثیف غالب می شود. یعنی خیلی مرزی نیست میان انسان و حیوان. همان طور که حیوان برای بقاء خود به صورت غریزی رفتار می کند در جامعه ی کاملن محروم و محدود نیز این رفتارها از انسان، چندان بعید نیست. بنابراین به نظر من اگر در بخش هایی از رمان داستان یک شهرصحنه های ناتورآلیستی دیده   می شود علت اش  وفاداری «محمود» به واقعیت های پیرامون است.

 * «محمود» را بومی نویس می دانید؟ می دانیم که برخی حتا او را در «مکتب جنوب»بررسی کرده و می کنند.

نخست باید روشن شود که «بومی نویسی» به عنوان ضعف داستان نویس نیست و لطمه یی به ادبیات وارد نمی کند. حتا اگر نویسنده یی؛ بومی نویس قوی یی باشد  داستان نویس قوی یی هم هست. چون آن که توانسته باشد دنیای اطراف خودش را با آدم های آن محیط، به خوبی بشناسد به خوبی هم می تواند آن را به جهان بشناساند. مثلن وقتی «خوان رولفو» به معرفی سرخ پوستان «مکزیک» می پردازد برای ما هم قابل درک است. یا «آستوریاس» از سرخ پوستان کشورش نام می برد، هم چنین. بر این مبنا «محمود» هم وقتی داستان می نوشت و به چنین فضاهایی در آثارش- مثل همسایه هایا مدارصفردرجه- می پرداخت به حتم برای بخش اعظم مردم آسیا، افریقا و آمریکای لاتین قابل درک بوده و هست. چون انسان؛ هم غرایز و نیازهای ثابت دارد و هم، نیازهای ثانویه که تقویت پذیرند. حتا همان غرایز اولیه ی  ثابت نیز تحت تاثیر آموزش و فرهنگ قرار دارند. این که در چه مرحله یی از مراحل اجتماع قرار داشته باشد- مرحله ی ما قبل مدرن یا مدرن یا ...-  مشخص کننده ی منش و رفتار اجتماعی و فردی اوست. همین نوع رفتارها و منش ها است که گاه به هم شباهت هایی دارد و باعث می شود که مثلن آثار بومی نویس های امریکای لاتین برای ما قابل فهم شود. از این رو آثار نویسنده یی چون «محمود» نیز می تواند برای آن ها قابل فهم باشد.

  * «محمود» اعتقاد به زبان در حرکت داشت. پروسه ی چنین تفکری البته به تدریج از همسایه هاتا  درخت انجیرمعابددر نوسان و تکامل بود.  زبان همسایه هارا چه گونه ارزیابی می کنید. آیا نشان دهنده ی آغاز نوعی زبان خاص «محمود» است؟

بگذار مساله یی را روشن کنیم. زمانی که  همسایه هامنتشر شد، ادبیات روسی- منظورم البته ادبیات دوره ی استالینی است- الگویی بود برای بسیاری از نویسندگان ما که می بایست طبق فرمول های تعیین شده ی  این نوع ادبیات بنویسند. «احمدمحمود» شجاعت آن را داشت که از این نوع ادبیات جدا شود. هم درنوع نگاه و هم در زبان. یعنی به طور مشخص «محمود» از فرمول های حزبی و - همان طور که گفتم- ادبیات مشهور به «ادبیات ژدانفی» جدا شد. شروع همه ی این ها از رمان همسایه هابود. درواقع  می توان بزرگ ترین مشخصه ی این رمان را تفاوت زبانی  و هم چنین مضمون دیگرگونه اش دانست که همسایه هارا  از ادبیات فرمایشی و حزبی، به نحو بسیار جسارت آمیزی جدا می کند.

  * به این ترتیب، زبانی که «محمود» به کار می گیرد از همان رمان اول اش یعنی همسایه هابا زبان نویسندگان ایرانی پیش یا هم دوره ی او، به نوعی در تعامل و تکامل قرار می گیرد؟

کاملن درست است. من معتقدم که آغاز تمام کارهای بکر«محمود» از همین رمان است. یعنی ما به خوبی      رگه هایی از زبان متمایز و زبان در حرکت را در همسایه هامی بینیم. تا وقتی که به شاهکاری چون مدارصفردرجهمی رسیم که می بینیم عین زندگی- حالا در زبان هم- اتفاق می افتد. یعنی زبان، این جا عاملی شده برای انتقال عینیت در ذهن نویسنده، به نحوی که دیده و تجربه کرده  و بالاخره بیان اش به مخاطب به همان نحوی که اتفاق افتاده، البته همراه آمیختگی اش با ذهنیت خلاق نویسنده. یعنی نزدیک شدن هر چه بیش تر زندگی به زبان. برای همین وقتی به طور مثال در مدارصفردرجه  در همان آغاز رمان، پدر«باران» را کوسه می زند، می بینیم که جمله ها، تلگرافی و کوتاه و هیجان زده اند. درواقع هیجان و فضای حاکم در آن لحظات با این جملات منعکس می شود. ولی  وقتی که حزن و اندوه مادر«باران» را ترسیم می کند جملات کند می شوند و جمله در جمله می آید و در کل، فضا متناسب با حالات روحی است.


  * خب جناب «علومی» می خواستم یک سوال کلی در مورد همسایه هابپرسم. می دانیم که در رژیم گذشته؛ این رمان اندکی پس از چاپ در سال 1353 به سبب مسایل سیاسی یی که در آن مطرح شد توقیف شد و البته چیزی دست ساواک را نگرفت چون تقریبا کتاب فروش رفته بود. در حال حاضر اما، به سبب مسایل اخلاقی اجازه ی چاپ ندارد. با توجه به این دو برخورد آیا همسایه هارمانی سیاسی است؟

به نظر من؛ هیچ ادبیاتی نیست که مستقیم یا غیر مستقیم سیاسی نباشد. حتا  نویسنده یی  که ادعا می کند سیاسی نیست- خود این موضع گیری- سیاسی است. یعنی می گوید که من از مجموع فضاهای سیاسی، خودم را کنار کشیده ام. منتها باید بین ادبیات تبلیغی- که هم در شعر داریم و هم در داستان و موضع گیری حزبی و ایدئولوژی را تبلیغ می کند- با ادبیاتی که واقعیت های زندگی را بیان می کند تفاوت قایل شد. واقعیت زندگی یعنی این که روابط اجتماعی، سیاست را هم تشکیل می دهد. از مجموع روابط اجتماعی بین طبقات مختلف اجتماعی است که سیاست شکل می گیرد. بی تفاوتی یک شکل از سیاست است. شرکت فعال داشتن در ماجراها- چه در ادبیات و چه در اجتماع-  نیز شکل دیگری از آن. بنابراین باید تفاوت قایل شد میان این ادبیات تبلیغی و ادبیاتی که به سبب دید اجتماعی اش، سیاست هم در آن، خواه ناخواه به کار می رود.

ما در ابتدای صحبت مان گفتیم که مضامین مشترک کارهای «احمدمحمود» مسایل اجتماعی دوره ی خودش است که در بخشی از این مضامین، متناسب با مسایل پیرامون اش سیاست غلبه می کند.

 پانویس:

1. البته لازم به ذکر است که به هیچ عنوان قصد این را ندارم که بگویم این دو نگاه، جدا از هم هستند. این ها نه تنها جدا نیستند بل که مکمل یک دیگرند. یعنی بنا بر فلسفه، انسان اساسن مدنی الطبع است و در اجتماع  و روابط اجتماعی معنا پیدا می کند. از طرفی، بنا بر نگاه اجتماعی، موقعیت و شرایط، تفکر انسان، ساخته می شود و «روان شناسی اجتماعی» و«روان شناسی فردی» پیش می آید و... اگر من این دو نگاه را- به ظاهر- از هم جدا کرده ام برای این است که توجه شما را به نفس دو نگاه معطوف کنم.(م.ع.ع)

                          

درویشیان؛ نویسنده یی با دغدغه های اجتماعی/کیوان باژن

$
0
0

 

 نگاهی کوتاه به منش و جهان فکری علی اشرف درویشیان

به بهانه ی جایزه گرفتن اش

 

 

گاه نام اشخاص، چنان به هم گره می خورد که نام بردن از یکی، ناخودآگاه، دیگری را هم به یاد می آورد. برای نسل من و هم نسلان من، نام «علی اشرف» و«صمد» چنین است. این دو نام چنان به هم پیوند خورده است که گویا هرگاه یکی به میان می آید، به ضرورت دیگری نیز به ذهن متبادر می شود. درواقع می توان گفت دو اسمی که  با هم معنا می دهند. این متبادر شدن اما، به چند دلیل است که مهم ترین شان نوع شخصیت و بینش آن هاست.  آن چه نام اینان را به عنوان عناصری عینی درجامعه معرفی می کند، درواقع نقشی است که آن ها در«تربیت» و بالا بردن سطح «دانش» انسان ایفا کرده اند. نقشی که تاثیر آن، تفکری را می انجامد که به قول «امیرپرویزپویان» حاصل اش «چه گونه بودن» و نه «بودن» است که «چه گونه بودن را دانستن، از آگاهی به چرا بودن برمی خیزد و آنان که آگاهی خویش را باوردارند می دانند که چه گونه باید بود... باورداران راستین تکامل، بی گمان دانندگان راستین چرا بودن اند. از آن پس چه گونه بودن پاسخی نخواهد داشت جز در روند این تکامل، نقشی خلاق و بی شایبه داشتن.»

    در این جا اما، سخن از«علی اشرف درویشیان» است. واقعیت این است که «علی اشرف» نیز در ادامه ی بینشی که آغازگرش «صمد» بود، و نیز با آگاهی ازنوع شناخت او و تحلیل دقیق و دیالک تیکی آن و مهم تر از همه باور داشتن به این که همه چیز را باید از نسل های جدید آغازید و سرانجام درکی که در زمینه ی ادبیات کودک و نوجوان پیدا کرد کارش را آغازید. او ازهمان نخست با نوشتن کتابی زیرعنوان«صمد جادوانه شد» نه تنها درستی این شناخت را یاد آورر شد بل،از نظرعینی و ذهنی نشان داد که برای پرداختن به کاری اساسی، باید ریشه ها را جست که ریشه، نبود فرهنگی سالم در جامعه است و باید به چالش گرفته شود، نه صرفن برای انتقاد، بل تمهیدی برای نشان دادن این  که در یک جامعه ی جهان چندمی ، تمام ابزار و آلات اقتصادی،سیاسی و فرهنگی به کار گرفته می شود تا در راستای آن،جامعه،هم چنان عقب مانده، در قهقرا و در بسیاری موارد فسیل، مانده و انسان این جامعه، نقش خود را به عنوان نیرویی عینی وعنصری پویا- که می تواند و باید با دیدی همه جانبه و هستی شناسانه به تحلیل پیرامون بپردازد- نادیده انگارد.

سپس «علی اشرف» در ادامه ی کارهایش نشان می دهد که اگر دیده می شود که درچنین جوامعی، طبقه ی استثمارگر با تمام تجهیزات خود برای ازبین بردن تفکر وبینش مردم می کوشد و اگردیده می شود  حتا از دوره ی ابتدایی درمدارس، ذهن کودک با مفاهیمی آشنا می شود که هیچ گونه رابطه ای با علم و اندیشه ندارد و کمکی هم به شناخت کودک نمی کند، حتا باعث  بی زاری او از هرگونه شناخت و تفکر می شود و این، تا مراتب عالیه ی تحصیل نیز ادامه دارد، همه و همه برای یک هدف و آن، عقب ماندگی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی مردم است. برای همین به این نتیجه رسید که باید همیشه معلم بود. به جرات می توان گفت که  مفهوم معلم بودن را باید در شخصیت هایی چون «علی اشرف» و«صمد» دید. اما در این راستا، معلم بودن یا معلم باقی ماندن، مهم نیست. آن چه اهمیت دارد فقر فرهنگی است که به زور حقنه شده است.  به قول «سعید سلطانپور»:«برای عظیم ترین غارت ها، می باید عظیم ترین تحمیل فرهنگی ممکن شود. پس بیهوده نیست که فرهنگ های ملل فقیرغارت زده، نیمه جان می شود. پس بیهوده نیست که معلم به هیچ گرفته می شود تا زیر فشار استراحت و نان و خانواده، مسئولیت خویش را از یاد ببرد و برای حفظ تعادل مرسوم زندگی به مشاغل دیگر نیز بپردازد. پس بیهوده نیست که بر کتاب های درسی و کتاب های کودکان، نظارتی دیکتاتوری به عمل می آید و بیهوده نیست که مطبوعات ارزشی برابر تسلیحات   می یابد و برای هنر و ادبیات، با شور و بررسی های بسیاربرنامه های دورانی، تدارک دیده می شود و گردن مفاهیم مترقی با گیوتین سانسور قطع می گردد.»

  

«علی اشرف» با درک این مسئله که منشا شناخت انسان،عینیت اوست و ذهن، تابع آن است، خیلی زود دانست که شناخت مسائل اجتماعی ای چون فقرو بی کاری و... ازطریق درک و تحلیل و شناخت عینی نهادهای جامعه امکان پذیراست تا با این شناخت، بتوان به درک تضادها درجامعه نائل آمد و البته درمرحله ی بعدی حتا به تفکیک تضادهای شناخته شده قدم گذاشت. او بدین وسیله توانست گلوگاه و شاهراه اصلی صورت مسئله را با نیروی خلاقانه خود و با اتکا به عنصرآگاهی اش بیابد که این خود حاصل مطالعه ی عمیق و تجربه هایی عینی از زندگی و درنهایت توازن دیالکتیکی میان عینیت وذهنیت است. چراکه بدیهی است اگر چنین توازنی درک شود، مسیراولیه برای شناخت مردم و مسائل پیرامون، طی شده، درنتیجه راه برای قدم های بعدی هموارمی گردد. درواقع هم، جریانی که با تمام حرف و حدیث هایش خواستار کمرنگ نشان دادن چنین درکی است و  خوش و گاه ناخوش آیند دوره ی این حرف ها را سپری شده می داند- که متاسفانه گاه از سوی بعضی به اصلاح منور الفکرها هم کاسه ی داغ تر از آش می شود- ظلمی است که خواسته یا ناخواسته بر ادبیات رفته و می رود. چرا که با تاملی دوباره و این بارعمیق تر در آثار «علی اشرف» چه در زمینه ی قصه نویسی و چه درزمینه های تحقیقاتی اش درمقاله ها و نقد و یادداشت ها و در موضوعات گوناگون تاریخی واجتماعی و فرهنگی وهنری و چه درکارهای مردم شناسانه و جمع آوری قصه های عامیانه، افسانه ها، و... - که این آخری به خصوص، عمق مطالعات جامعه شناختی و عشق اش به مردم زادگاه و دردایره ی گسترده تر وطن اش را نشان می دهد- به خوبی می توانیم شاهد تلاش گسترده ی او درجهت نزدیکی هرچه بیش تر با مردم باشیم.

      با تحلیلی جامعه شناسانه و نه یک بعدی بل با ابعادی وسیع و همه جانبه ازآثار«علی اشرف» و با نگاه به زمینه های متعدد کارهایش که هرکدام، بحثی مفصل و جداگانه را می طلبد و همه نشان دهنده ی عمق بینش و دید وسیع او با تمام  گرفتاری وسختی های معیشتی اش است، می توان دید که دغدغه ی او یافتن یکی از مهم ترین ریشه های درد جامعه ی جهان سومی  بود که البته به درستی دریافت که چنین دردی سال ها است که گریبان مردم ایران را گرفته است. پس او دراولین قدم، تبر به دست گرفت و با شدت هرچه تمام تر به سراغ این ریشه ی تنومند رفت. کاری که نه تنها جسارت می طلبید بل که همت بلندی نیز. چه که دست گذاشتن روی نقطه یی حساس که حکومتی استبداد زده چون حکومت شاه با تمام کبکبه و دبدبه هایش و با تمام متدهای درسی امریکایی اش، حساسیت خاصی برآن داشت کار ساده ای نبود.

به نظر من تمام حرفی که «علی اشرف» می زند و برای به کرسی نشاندن اش تلاش کرده است در این تم خلاصه می شود که : باید توجه داشت تا زمانی که ادبیات داستانی نتواند هم قدم و حتا هم نفس با مردم به پیش رود و دغدغه ی اجتماعی اش را داشته باشد اجتماعی که پرورش دهنده ی او است نه هیاهوهای صرف برای به اصطلاح عرض اندام جلوی یک عده به اصطلاح فیلسوف و همه چیز دان داخلی و خارجی هیچ گاه نمی تواند رشد کرده و حتا نفس بکشد.

«علی اشرف» از نسلی برخاسته که آرمان گرایی در آن ریشه دارد. داستان هایی که او برای کودکان و نوجوانان نوشته است همه به نوعی این آرمان گرایی را در خود دارند. بدیهی است که این آرمان گرایی همراه با مسائلی چون فقر، نیاز به صلح، خدمت به مردم و... – که در دستگاه فکری «علی اشرف» ریشه دارد- مسائلی نیست که غبار زمان آن ها را به فراموشی بسپارد. درست است که  نسل جدید نسلی است که در آن آرمان گرایی کمرنگ شده است اما نسل من و حتا نسل بعد از من نیز با چنین مفاهیمی درگیر است. این نسل هنوز هم همراه «لطیف تلخستانی» است. چرا که همراه با او خانه به دوشی دارد و همراه با او هنوز «به»ی در کت نو اش گیر می کند و همه تلاش دارند تا آن را از جیب کت اش در آورند بدون این که کت پاره شود. هنوز هم موسیقی ممنوع است. رقص ممنوع است و هنوز هم مادری، پول اش را که گم کند از غصه نمی داند چه کند. اما چیزی که مهم است و هنوز خواننده را با آثار «عمو اشرف» درگیر می کند، عنصر «تاثیر» در کارهای داستانی اوست و چنین تاثیری، خود ناشی از فرم کارهای «علی اشرف» است. چرا که انتخاب نوع واژه های او، به این حس تاثیر گذاری کمک کرده است. خود این امر، پاسخی است به کسانی که فرم در کارهای «علی اشرف» را ضعیف می دانند. کسانی که زور می زنند تا ازهر راهی که به فکرشان می رسد به حتا یک سوم این تاثیرگذاری دست یابند. عنصر تاثیر و کشش چنان اهمیتی دارد که اتفاقن نسل جدید را با داستان های «علی اشرف» مانوس می کند. همان طور که هنوز نسل جدید با نام و آثار «عمو صمد» ارتباط می گیرند.       

شب/ کیوان باژن

$
0
0

 مرد جلوی پای زن ترمز کرد.  از فرم ايستادن­ اش انگار خوش اش آمده بود. شب تازه از نیمه گذشته بود. باران می­ بارید. نم­ نم. بارانی همراه با باد و سرما. درخيابان سكوت بود و تاريکی. تک وتوکی ماشين رد می­ شدند. زن خیس شده بود. موش آب کشیده. مانتوی قرمزخوش رنگی به تن داشت که کاملن به بدن­ اش چسبیده بود. مرد شیشه­ ی ماشین را پایین کشید. زن لب­ خندی زد. جلوه­ یی از شب و زيبایی. گفت:«صد وده تومن... کم­ترم نمی­شه!»

مرد خیره شده بود به چشم­ های زن که گیرا بودند و درشت مثل وسعت شب. گفت:«بیاین بالا... تا اون جایی که مسیرم باشه می­رسونمتون»

زن باز لب­ خند زد و طوری ايستاد تا چال روی گونه ه­اش جلوه كند.

- «صد و ده تومن... نصفشم اول می­ گیرم! هر چند ماشینت داد می­زنه که دارم وقتمو تلف  می کنم!»

مرد نفهمید. تعجب هم نکرد یا شاید هم فهمید و به رویش نیاورد. گفت: «ماشینم؟» و لحظه­ یی امتداد خیابان را نگاه کرد. زن اين پا و آن پا كرد. مرد رویش را کرد به طرف زن و دقیق­ تر دیدش... نگاه­ اش کرد. زن صورت گردی داشت با چشمان درشت مشکی. مثل شب. مرد حس كرد بايد سی و چهار ساله باشد یا فوق­اش سی و پنج سال. كم­ تر يا بيش­ تر.

- «خب!»

- «من کلن مسیرمه»

زن داشت حوصله­ اش سر می رفت. نيم­ نگاهی انداخت به ساعت گوشی همراه­ اش. بعد گفت: «نگفتی چه جوری می­خوای...تمام وقت یا...» مرد من و من كرد:

- «خیس خالی شدین؟ بیاین بالا می­رسونمتون»

- «نرخش همینه والله...زودتر بگو که از سرما...»

  مرد ديد زن همين­ طوركه صحبت می كند حواس­ اش به ماشين­ های ديگری است كه سرعت شان را كم كرده­ اند. گفت:«شما حالتون خوبه؟» زن نگاهی نصفه و نيمه بهش انداخت. داشت ناامید می­ شد انگار. تلفن همراه­ اش زنگ خورد. گوشی را از درون کیف کوچک سیاه چرمی­ اش برداشت. نگاهی سریع به شماره­ یی که روی صفحه­ ی گوشی افتاده بود انداخت. نخواست جواب بدهد. نگاهی به مرد انداخت. لحظه­ یی. بعد همین­ طور که گوشی را می­ برد طرف کیف­ اش گفت:«دخترمه...!» مرد گفت:«خوب...!»

- «لابد می­ خواد بپرسه کی میام خونه... نمی­ دونم چرا بیدار شده این وقت شب...!»

بعد گوشی را گذاشت توی کیف­ اش و با لب­ خندی ساختگی گفت:«حالا ولش کن...» مرد لحظه­ یی به صدای شب گوش داد. به صدای باران... صدای زوزه­ ی باد... بعد گفت:«چند سالشه...؟» زن توجهی نکرد و با لحنی شوخی و جدی جواب داد: «گفتم که بی خیال... نگفتی وضع مالیت چه­ طوره؟»

- «واسه چی می­ پرسی؟»

- «همین­ طوری!»

- «همین­ طوری؟....»

- «همیشه شب کاری؟»

- «نه شب کاری نیست...»

- «پس چی؟»

- «من داستان نویسم»

- «داستان نویس؟»

- «آره...»

- «پس بی­ کاری!»

و ناامید از ماشین فاصله گرفت و دورتر کنار خیابان ایستاد و به دور دست خیره شد. مرد مستاصل ماند. لحظه­ یی. به زن نگاه کرد که بی توجه به او منتظر مانده بود. بعد به امتداد خیابان خیره شد. با خودش گفت:«چه آسمان تمیزی!»... باران تندتر شده بود. مرد سگی را ديد كه دوان دوان از عرض خيابان گذشت. انگار دنبال مامنی می­ گشت... مامنی كه نيافته بود. ديد زن نيست. رفته بود. از آيينه­ ی بغل ماشين سایه­ ی او را ديد كه داشت از كنار پياده رو می­رفت. پاترولی پشت سر ماشین اش كنار خيابان توقف كرده بود. مرد ماشین اش را که روشن می کرد باز با خودش تکرار کرد:

- «چه هوای تمیزی...!»

و... گاز داد و... امتداد خیابان غربت او را با خود برد! 

نگاه دیگران(مقاله یی از:«محمدعلی علومی»)/ بخش نخست

$
0
0

 


آغازی بر «روشنفکر و جامعه»

                                              محمد علی علومی

                                    ***


به سبب بازسازی مداوم شکل و محتوای فرهنگی طرز تولید آسیایی در میهن ما و در تضاد با بینش و فرهنگ و ارزش
های مبتنی بر آن بوده است که بخش قدرتمندی از حکمت کهن به بعد و متناسب با دانش و بینش دورههای متفاوت، آرمانهایی انسانی چون رویکرد به راستی و خردگرایی را در گاتها و یا رویکرد به عدالت و آزادی را در مزدکیه و یا عشق عام را در مانویه، پیوسته منظور داشته و در هر دوره، آن آرمانها را بازخوانی کرده است. این نوشته شرح مختصری است از اولین رگههای روشنفکری در ایران تا جریان منورالفکری و بعد، روشنفکری و من مخاطب را روشنفکر و هنرمند جوان فرض کردهام که چه بسا به طرزی ضروری نیاز به ارتباط با تجربههای خوب و یا تلخ و سرگذشت تراژدی و حماسی نسلها و پیش از آن دارد...

 

 «همیشه همان

مرثیه همان و

نام صاحب مرثیه دیگر است.»   

                                شاملو

                                 ***

ارتباط روشنفکری با جامعه

 

مقدمه و توضیح:

سالها قبل، زمانی که انقلاب 57 نزدیک میشد و ما محصل سالهای اول دبیرستان بودیم، پسر همسایهای داشتیم که دانشجوی دانشگاه تهران بود و هر بار که به شهرمان، به بم میآمد برای من و برادرش که همکلاسم بود کتابهایی با جلد سفید میآورد. نام بعضیهاشان به یادم مانده است، مادرِ ماکسیم گورکی و چگونه فولاد آبدیده شد؟ از آستروفسکی (اینها را چند بار خواندیم) و کتابی به نام اصول مقدماتی فلسفه از پولیتزر که چند صفحه خواندیم و نفهمیدیم.

پسر همسایه، سبزهرو بود و سیبیلو و بسیار مهربان بود. رفتارهایش برای ما که نوجوان بودیم جذابیت فراوان داشت. مثل خیلی از جوانهای همسن و سال خود نبود که سر کوچه و خیابان بایستد جهت چشمچرانی و یا تنها خیابان اصلی اما کوچک شهر را عصرها و بخصوص هنگام تعطیلی دبیرستانهای دخترانه، صد بار قدم بزند، نه!

محمود خیلی عجیب و غریب بود و بخصوص با آدمهای بیچارهای که هیچکس تحویلشان نمیگرفت، با مهربانی برخورد میکرد و مثلاً برای بچههای کبرای رختشور که شوهرش معتاد بود و از کار افتاده، رخت و لباس و کفش و قلم و کاغذ و ...هدیه میآورد. همان وقتها، اواخر سال 56 بود که ناگهان انبوه کتابها از شعر و داستان و مقاله در دسترسمان قرار گرفت. کتابهایی که جلوتر میگفتند که ساواک اگر آنها را ببیند، آدم را به حبس میاندازد و شکنجه و اینها، خلاصه! کتابهای ممنوعه و نیمه ممنوع از آثار دکتر شریعتی و جلال آل احمد و شعرهای گلسرخی و ... و ما که نوجوان و یا حتی کمابیش کودک محسوب میشدیم، در آن سنین پایین پانزده، شانزده سالگی، از آن کتابها و یا از امثال پسر همسایهمان، محمود، چنین آموختیم که ایدئولوژی ، بخصوص ایدئواوژی انقلابی امری بسیار ارجمند است. آنطور که هر کس که از این مهم غافل بماند، بلانسبت شما که میخوانید، تفاوت چندانی با چهارپایان ندارد، چون که زندگی تنها همین خورد و خفت که نیست... و ما، نسل عجیب و غریب، خیلیها باورمان شد و وقتی که تراژدیهای بسیار سنگین را تحمل کردیم و سوختیم، آنوقت ناگهان انبوهی از کتاب و مقاله و شعر... اینبار به راحتی در دسترسمان قرار گرفت که نخیر! ایدئولوژی سمّ مهلکی است که باید مثل جن از بسم الله از آن گریخت و بلانسبت شما که میشنوید و میخوانید مگر آدم چهارپاست که گوش به فرمان چوپان باشد؟ زندگی هم هیچ معنایی ندارد جز همین خورد و خفت... و آنوقت نسل ما، درب و داغان و بهتزده، ماند که آیا به حال خودش بخندد و یا بگرید؟!... البته در سرتاسر دنیا وضع کمابیش همین است، اما چند روز قبل اتفاقی افتاد شبیه به ماجراهای سوررآل، به این معنی که یک دوست روزنامهنگار و به باور من، بسیار هوشمند، آقای سخنور تلفن زدند و گفتند که قصد دارند پروندهای را کار کنند با عنوان «روشنفکر و رابطهاش با اجتماع»

وجه سوررآل موضوع از این بابت است که الان هستند عده‌ای شاعر و نویسنده و مقاله‌نویس و سینماگر و اهل نمایش و ... (خلاصه، روشنفکر) که چه بسا صادقانه حیرت می‌کنند که: آخر به من چه ربطی دارد که با قیمت یک شام در رستوران گردانِ برج میلاد که فلان ملیجک به همسران رسمی و غیر رسمی خود و به همپالکی‌هایش می‌دهد، می‌شود چندین خانوار از خانواده‌های آموزگارانی شریف و یا کارگرهایی که چندینن ماه حقوقشان پرداخت نشده است، از سوء تغذیه و عواقب روانی آن چون نومیدی و اعتیاد و فحشا و فرار دختران از خانۀ تنگ و تاریک و مانند این‌ها رهاند؟! آخر، من هنرمندم و نه اقتصاددان. مرا همین بس که با چند مصاحبه و گردآوری مرید، سری در سرها در آورم و به نام و شاید به نان و عواقب خوشایند شهرت_ و گاهی هم البته ناخوشایند_ برسم. مگر دنیا همیشه همین نبوده؟ و توهم، فلانی! توهم را بگذار کنار و واقع‌بین و رئالیست باش که دنیا سراسر شده است پست مدرن!


و باز به گمانم پرداختن به چنین موضوعی، هوشمندی فراوان می‌خوهد. چرا که ربط و رابطه‌ی روشنفکر با جامعه، موضوع دشوار و دیریابی است که پیوسته نیز مطرح بوده است اما سالهاست که در ایران و در جهان، به عمد و یا به سهو، مورد غفلت قرار گرفته است... و باز، ذهن پرسشگر و هوشمند روزنامه‌نگار جوان باید باشد که به پاسخ‌های کلیشه‌ای و سطحی_ و البته جهانی_ قانع نشود که : بله! نخیر! هیچ ربط و ارتباطی میان روشنفکر و جامعه نیست.

چون بلافاصله این پرسش به میان می‌آید که : پس نوآم چامسکی ورنه‌وگوت در قلمرو تندیشه و ادبیات معاصر آمریکا چه کاره‌اند؟ مگر روشنفکر نیستند و مگر با جامعه‌شان و با جهان، مرتبط نیستند؟ و یا مگر آلن بدیو و خوزه ساراماگو و یا گونترگراس و بودیار و ژیژک و ... روشنفکر نیستند که تولید اندیشه‌ها و آثارشان اتفاقاً! مرتبط با جامعه است؟ بدیهی است که نمی‌شود آن‌ها را روشنفکران عقب‌ماندۀ قرن نوزدهمی و مخاطبانشان را که باز هم اتفاقاً زیاد هستند، عوام کالانعام تصور کرد. پس واقعاً ماجرا از چه قرار است؟

قبل از آغاز، اجازه می خواهم که عرض کنم که من به خصوص هنرمندان و روشنفکران جوان را مخاطب قرار داده‌ام. آن‌هایی که شاید حتی ناچار، از تاریخ اجتماعی و فرهنگی میهن خود کمترین شناخت را دارند. در این مقاله‌ی مختصر و ناگزیر ناقص، تصویری کلی از روشنفکری در ایران خواهیم داشت که اغلب اوقات، سرگذشتی سنگین و غمگین بوده است، پر از آب چشم...

بخش اول_ «راه در جهان یکی است و آن، راستی است.»

امر واضحی است که میهن ما، سابقه‌ای بسیار کهن در تمدن و فرهنگ دارد و نیاکان ما با تفکرات و اندیشه‌های تازه و نو و با ایجاد دستگاه‌های فکری و هستی‌شناسی نظیر کیش مهر و آیین باطنی زروانی‌گری و مانویت و مزدکیه، بر اندیشه و ادبیات و هنر بسیاری از اقوام جهان متمدن باستان، تأثیری فراوان و عمیق داشتند. بنابراین نخستین رگه‌های روشنفکری ایرانی را می‌توان تا همان دوران باستان ایران، پس گرفت.

آن‌ها که در دوره‌ای حکیم نامیده می‌شدند (حکیم ناصرخوسرو قبادیانی و حکیم عمر خیام، حکیم ابوالقاسم فردوسی و حکیم نظامی گنجوی و ...) و در دورانی، با لقب احترام‌آمیز خواجه نامیده می‌شدند و به هر حال وارثان اندیشمندان پیش از خود و قبل از اسلام بودند. این بزرگان ساحتِ تفکر و طراحان اندیشه‌های تازه و نو، متناسب با شرایط و روابط اجتماعی دوره‌های باستانی که روابط تولید بر اساس نظام شبانی _ دهقانی بود و در عین حال، شهرهای بزرگ نیز نظیر خوارزم و بلخ و بخارا و سمرقند و ری و شوش و هگمتانه و ... ایجاد شده بودند که بازرگانی‌های بزرگ با چین و هند و مصر و شام و کارگاه‌های صنایعی چون آهنگری و ذوب فلزات، رواج داشت و کارکرد حکیمان کهن، کمابیش همان کارکرد روشنفکری در دوره‌های مدرن بود که آن‌ها نیز با فرهنگ و باورها و ارزش‌ها و باید و نباید‌های غالب و اغلب مردم در تضاد بوده و در عین حال، بیانگر باورها و ارزش‌های جدید و تازه بودند. مثلاً زرتشت گرامی _ سپیتمان زرتشت_ با نحوه‌ای از ادراکات هستی شناسی غالب و شکل و محتوای بروز آن با قربانی کردن خونین و خوفناک گاو _و شاید حتی انسان_ و سپس با روابط اجتماعی صلب و سنگین و با جباریت در تقابل واقع می‌شد، وقتی که در گات‌ها آن پیامبر باستانی هر فرد را در تشخیص نیک و بد باورها و رفتارها، به کارکردِ خِردِ خودِ فرد رجوع می‌دهد، ما آشکارا و بسیار زود هنگام و البته متناسب با دوران شهرنشینی قدیم و رشد صنایع و تجارب اولیه، با نخستین رگه‌های فردیت و آزادی در انتخاب و خردگرایی مواجه می‌شویم و گات‌ها به شعر سروده است و سپیتمان زرتشت مورد خشم و غضب و نفرت کاهنان و حکام بود. سپس در دوران مزدک و مانی نیز، یعنی هنگامی که باورهای زرتشتی در دستگاه رسمی موبدان و در ادراکات مبتنی بر سلسله مراتب سخت، واقع شده بود، باز با نقد اندیشه‌ها و باورها و ایجاد ارزش‌های تازه مواجه می‌‌شویم که این بار نیز هم مزدک بامدادان و مزدکیان و هم مانی نقاش و مانویان با شقاوت فراوان کشتار می‌شوند.

ناگزیر باید شرح مختصری از آن وقایع داشته باشیم که بعدها بارها در تاریخ ایران تکرار شد و سایه‌ی شوم خود را بر قلمرو و اندیشه و فکر حکیم و روشنفکر و یا حکمت و تفکر میهن‌ افکند...


در دوره‌ی ساسانیان، دیانت زرتشتی البته در شکل و فرم و تهی از مفاهیم عقلانی و خرد گرایی، شاعرانگی و انسان‌گرایی گات‌ها، دیانت رسمی و رایج و غالب آن زمان گشت. موبدان بزرگ، یعنی متخصصان آن دورانِ اندیشه و تفکر بر اساس علوم تجربی و انسانی همان زمان و باز بنا به اصل ساختارهای سنگین و کاست‌های اجتماعی، چنان تصوری را به عنوان باورهای مینوی به وجود آوردند کا شاه در بالاترین رأس هرم، وصل به آسمان محسوب می‌شد و دارای فرّه خاص ایزدی، پس از آن موبدان بزرگ بودند و ارتشیان و در انتها و در قاعده‌ی هرم، رعیت قرار داشت که تنها موظف به اجرای فرامین صادره از بالا به پایین بود، آن توده‌ی بی نام و نشانی که تنها قربانی جنگ‌های دراز مدت و بیهوده‌ی ساسانیان با امپراتوری روم به حساب می‌آمدن و ماجراهای شاپور ذوالاکتاف در تاریخ مشهور است. (البته بهرام و قباد نیز بودند که فرع بر رویکرد شاهانه‌ی شاهان واقع می‌شوند)

باری به هر حال، مزدک بامدادان که عده‌ای از پژوهشگران او را یکی از نخستین عدالت‌خواهان اجتماعی در جهان می‌دانند، بر اساس دستگاه فکری منسجمی، رویکرد به تولیدکنندگان اصلی اما بی‌نصیب و محروم جامعه‌اش داشت چنان فکرها و اندیشه‌هایی از جانب مزدک (که خود موبدی بزرگ بود اما انسان‌گرا) در تضاد با تفکرات موبدان رسمی و غالب قرار می‌گرفت که خود را وارثان باورهای زرتشت و متخصصان دریافت‌های مینوی می‌دانستند که توده‌ی بیشعور! ناچار_ و البته برای صلاح خودشان وگرنه موبدان که غرض و مرضی نداشتند جز این‌که از گستردگی اهریمن و تفکرات اهریمنی می‌ترسیدند!_ اما در آن شرایط ستم بی حد و فقر و گرسنگی و درماندگی و یأس، اندیشه های مزدک به سرعت و به شدت مورد استقبال خاص و عام قرار گرفت. مزدک بر این باور بود که در شرایط استثمار و استبداد برخاسته از آن و بی عدالتی حاد،ف حفظ دیانت و رعایت اندیشۀ نیک و گفتار نیک و کردار نیک ممکن نیست. به عبارت مزدک بامدادان و موبد موبدان، که یکی از کهن‌ترین نیاکان روشنفکری ایرانی محسوب می‌شود، بنا به تعابیر جدید، واقعگرا و رآلیست بود که با اومانیسم انقلابی در اولین رگه‌ها و نشانه‌ها، عین و جهان بیرون را مقدم بر ذهن می‌دانست. دهقان‌ها و شهرنشین‌های زحمت‌کش و عده‌ای از روشنفکری همان دوران در ایران باستان، گروه‌ها گروه به او روی آوردند تا جایی که باورها و اندیشه‌های جدید در نقد اندیشه‌های قدیم و منسوخ، حتی به دربار نیز رسید و ...

مزدک و مزدکیان قتل عام شدند و عده‌ای فرار کردند و به سرزمین‌های همسایه تبعید شدند و عده‌ای از مزدکی‌ها به کوه‌هاا پناه بردند، چونکه تسلیم نشده بودند و از آن جمله، کوه‌های جبالبارز حد فاصل بم و جیرفت یکی از پناهگاه‌های استوار مزدکی ‌ها بود و ان فکر به رغم این که موبدان، مزدک را ملعون و گجسته دانستند و در «اوستا» ی ساختۀ خود او را لعن کردند، طوری که هنوز چه بسا زرتشتی متعصب در ادعیه‌هایش، مزدک را لعن و نفرین کند!... اما آن فکر نو و تازه از میان نرفت و پس از اسلام در باورهای بابک خرم دین و سرخ‌جامگان به جلوه درآمد و در زمان قاجارها به شکلی دیگر بروز یافت و در دوران مدرن همان محتوای عدالت‌خواهی به شکل جدید در تفکرات بعضی از نواندیشان دین‌باور باز بیان شد که در شعر و مقاله و داستان و تئاتر و سینما و امثالهم، بارها به آن باور و حتی به طرز علمی ارجاع می شد.

در همان زمان، مانی نیز پدید آمد با کتاب «ارژنگ»، نوعی از فکر و اندیشه را پدید آورد که تا همین چند سده‌ی قبل، حداقل بر بخشی از مسیحیان جهان سخت مؤثر بود. آن طور که سنت آگوستین از آباء کلیسای اولیه و از مقدسان عالم مسیحیت، چنان که در کتاب «اعترافات» آورده است در ابتدا، مانوی بود. مانی افکارش را در قالب شعر و نقاشی و حکمت و اندیشه‌های پرسشگر بیان می‌کرد و البته شاه و موبدان او را نیز که پیام صلح داشت تحمل نکردند، اعدام شد و پوستش را پر از کاه کردند و جهت عبرت دیگران، تا دچار افکار اهریمنی نشوند و چند و چون نکنند، جسدش را بر دروازه آویختند و مانویان هم کشتار و سرکوب شدند و به زندان افتادند و یا به تبعید رفتند، اما افکارشان در سرتاسر جهان متمدن باستان گسترده شد.

                                                         ادامه دارد


نگاه دیگران(مقاله یی از:«محمدعلی علومی»)/ بخش دوم

$
0
0




آغازی بر «روشنفکر و جامعه»

                                              محمد علی علومی

                                    ***

*پس از اسلام، یکی از شعبه‌های اصلی حکمت کهن ایران، «شعوبی گری» است که در آن اندیشه و فکر، بر اساس عقلانیت؛ با باورهای رسمی خلفا و دستگاه‌های فکری رایج و غالب اما وابسته به قصر خلیفه، تضاد و تعارض‌هایی اساسی برقرار بود. شعوبی‌ها، ادراکات تازه‌ یی داشتند و نگهبان ارزش‌ها و باورهای خسروانی (حکمت اشراقیه) و حکمت کهن ایران باستان محسوب می‌شدند. بخشی قابل توجه از شعوبی‌ها، در تضاد با باورهای غالب (که مشهور است باورهای غالبان، باورهای اغلب نیز هست) خاصه به اندیشه‌های «مزدک» رجوع داشتند و بی دلیل نیست که «مزدک» و «مانی» حتی پس از شکست ساسانیان و بعد از اسلام، مورد لعن و نفرین و نفرت بیش تر اندیشمندان وابسته به دستگاه خلافت «بغداد» بودند.

باری به هر تقدیر، سرخ‌جامگان و سیاه‌جامگان و سپیدجامگان بر اساس باور و اندیشه‌های شعوبی‌گری و با رویکردهای مختلف البته، رسماً در ستیز و جنگ با خلفای بغداد و لشکریان ترک (تورانی) بودند. شاهنامه برآمدی از آن شرایط است. آغاز شاهنامه، یعنی «به نام خداوند جان و خرد»، تعبیری از اهورامزداست، بی آنکه «حکیم ابوالقاسم فردوسی» در شرایط جدید و با ادراک‌ تازه، به اساطیر «ایران باستان» لزوماً باورمند باشد. او شاعری بزرگ و حماسه‌سرایی هنرمند و توانا و البته خردگرا و دارای عقل نقاد و خلاصه، «حکیم» بود و از اولین رگه‌های روشنفکری ایران است.

«حکیم ناصرخسرو قبادیانی» و «حکیم عمر خیام» نیز محصول همان دوران و همان شرایط اجتماعی غالب و اندیشه‌ها و باورها بودند با اندیشه‌ها و فکرهایی پیشرو...! «حکیم ناصر خسرو» با کارکردی کمابیش نظیر آیندگان خویش یعنی روشنفکر سده‌های بعد و دوران جدید،  به نقد و تحلیل باورهای غالب و رایج و رسمی که از طرف خلافت تأیید و تبلیغ می‌شد، می‌پرداخت و حتی گاهی وقت‌ها بنا به ضرورت از زبان طنز بهره‌مند می‌گشت. اتفاقاً در بینش و بیان طنز، بسیار جدید است. «حکیم ناصر خسرو» باز نظیر فرزندان معنوی خود در دوران مدرن، نگهبان فرهنگ و تولیدگر اندیشه با رویکرد جدید بود...

 

*موضوع «منصور حلاج»، نگاه جداگانه‌ یی را می‌طلبد زیرا «انالحق» گفتنِ «آن یار کزو گشت سر دار بلند» تنها بحث کلامی ساده و بی‌خطر و بی‌ضرری نبود که منحصر به مدارس علمی آن دوران باشد بلکه (انالحق) در تضاد بلافاصله و مستقیم با باورها و اندیشه‌ها و ارزش‌های رسمی دستگاه خلافت و مفتیان وابسته قرار می‌گرفت که سلسله مراتب اجتماعی سنگین و از رأس به قاعده‌ی هرم، یعنی رعیت و برده‌ها و صنعت‌گران جزء و کاسب‌های خرده پا و ... را برهم می‌زد.

مشهور است که در زندان، مریدی از «حلاج» پرسید که تعریف «عشق» چیست؟ گفت آنچه فردا بینی و پسان فردا. و چون فردا شد «حلاج» را به دار زدند و پسان فردا جسدش را سوختند و خاکسترش را به دجله ریختند...

«منصور حلاج» نیز که یکی از نخستین و اتفاقاً یکی از سرفرازترین و عزیزترین رگه‌های روشنفکری ایرانی است با آن وسعت فکر و تعبیرهای تازه از عشق و از حق، محصول دوران طوفان‌زای خود بود با انبوه قیام‌های پی در پی برده‌ها و قیام‌های ضد سلطه‌ی خلیفه‌ها‌ی بهره‌مند و عوامل شان و فرمود:


آن یار کزو گشت سر دار بلند          
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

* آن‌چه آمد، شرح فشرده‌ای بود از حکمت کهن  در «ایران» و با رویکرد به تفکرات و دریافت‌های تازه از مفاهیم و نقد و بررسی تفکرات، فرهنگ، باورها و ارزش‌های رایج و غالب و وابسته به دربار شاهان و خلفا...! در این مختصر؛ از «سهر‌وردی» و «عین‌القضات» و از «ابن مقفع» و «ابن مقنع» و بزرگانی کم‌نظیر مثل «حافظ» و «سعدی»، «مولوی» و «عطار» و «سنایی» و«نظامی» و بعدتر از تفکرات و باورهای سربه‌داران و در دوران صفویه از حروفیان و نقطویان و شرح فکر و آثار«عمادالدین نسیمی» و «نعیمی» و امثالهم می‌گذریم که کتاب ارجمند در این‌باره وجود دارد. اما تمام آن نیاکان بزرگ و بزرگوار و حتی افتخارات قلمرو اندیشه و هنر جهان، بانیان اصلی هویت انسانی ما و راهنمایانی بودند که با نقد افکار غالب، اندیشه‌ی جدید و با رویکرد اصلی به انسان، سرگذشت او را پی می‌گرفتند. آن‌ها راه روشنفکر ایرانی را با تراژدی‌های سنگین و با حماسه گشودند. نامناسب نیست که به این شعر از «نعیمی» نگاهی داشته باشیم. «فضل‌الله حروفی استرآبادی» متخلص به «نعیمی» و پیشوای جنبش حروفیه سروده است که:

برقدسیان آسمان من هرشبی یاهو زنم

گر صوفی از «لا» دم زند من دم ز «الاهو» زنم

من کوکویی دیوانه‌ام، صد شهر ویران کرده‌ام

بر قصر قیصر قی کنم، بر تاج خاقان قو زنم

قاضی چه باشد پیش من؟ مفتی چه داند کیش من؟

چون پشت پای نیستی بر حکم و بر یرغو زنم

ای کاروان، ای کاروان، من دزد شبرو نیستم

من پهلوان عالمم، من تیغ رویارو زنم

ای باغبان، ای باغبان، در بسته‌ یی بر من چرا؟

بگشا دری این باغ را تا سیب و شفتالو زنم...

تا دوست دارندم خسان، از بهر آرایش کنون

هم‌چون زنان فاحشه، کی شانه بر گیسو زنم؟

خیز ای نعیمی، پیش من بنشین به زانوی ادب

من پادشاه کشورم کی پیش تو زانو زنم؟

 

 

بخش دوم

                                 «از خون جوانان وطن لاله دمیده»

 

*اما روشنفکری دوره ی جدید «ایران» (که در آغاز منورالفکری نام داشت) باز آغازی شکوهمند و همراه با حماسه و تراژدی داشت و پیوسته مورد خشم و نفرت شاهان قاجار و قدرتمندان بهره‌مند واقع می‌ شد.

«امیرکبیر» اگرچه چیزی مکتوب نکرد اما در قدم و اقداماتی انقلابی، پایه‌گذار اصلی «ایران نوین» بود. با ایجاد «دارالفنون»، دانش جدید را به میهن ما آورد و دانش که به امور جزئی و با منظور داشتن روابط علت و معلول می‌نگرد، مثلاً پزشکی جدید بلافاصله در تعارض با بینش کلی‌نگر و کهن طبیبان بومی و جاهل قرار می‌گرفت و مانند این‌ها... «امیر کبیر» در عین حال با دربار فاسد در تضاد بود که بدون هیچ کار سودمندی برای پیشرفت میهن و رفاه عام، امتیازات فراوان و درآمدهای عالی داشت و توجه آن وزیر خردمند و دانشمند و انسان‌گرای وطن دوست به مردم عادی، به هر حال باعث کشته شدنش گشت.

«ناصرالدین شاه» که شرح کردارهایش در این مقاله هیچ ضرورتی ندارد، بر این یقین بود که منورالفکرها معدودی فراماسون خود فروخته‌اند که هدفی ندارند جز دست‌یابی به قدرت و حذف او که ظل الله و قبله‌ی عالم بود. «محمدعلی شاه» نیز از منورالفکرها به حدی خشمگین بود که یک بار در حضور خود او منورالفکرهای مشروطه‌خواهی از جمله «شیخ احمد روحی» و «میرزا آقا خان کرمانی» را به قول قدما، طناب انداختند و خفه کردند.

موضوع اعجاب‌آور و حتی تحسین‌برانگیز این است که با درنظر داشتن جمعیت اندک آن زمان «ایران» و غلبه ی عام بی‌سوادی مطلق، آدم باسواد بسیار معدود بود و منورالفکری نیز معدودتر می‌شد اما در همان جماعت انگشت‌شمار منورالفکران، غلبه با اندیشه‌های انسان‌گرا آن هم در چنان حدودی بود که جهت نجات مردم عام از جهالت و ستم‌پذیری و فقر و سرفرازی و پیشرفت میهن، به راحتی سر به دار می‌دادند!منظور؛ «امیرکبیر» (وزیر منورالفکر) و «شیخ احمد روحی»، «میرزا آقاخان کرمانی»، «ثقه الاسلام» و «میرزاجهانگیرخان صور اسرافیل» است که در مراحل بعد و از منظری دیگر منتها در چهارچوب همان ادراکات و افکار تازه، با «حیدر خان» و «ستارخان» و«باقرخان» و سپس با «کلنل محمدتقی خان پسیان» و«شیخ محمد خیابانی» و«میرزا کوچک خان» و بعدتر با «میرزاده عشقی» و «فرخی یزدی» (پیشرو و آموزگار شاعرانی چون «شاملو») و ... مواجه می‌شویم. و عده‌ یی دیگر مانند «دهخدا» که تا مرز اعدام پیش رفتند و یا مثل «میرزا حبیب اصفهانی» شرایط دشوار تبعید را دچار بودند.

 

* به این ترتیب می بینیم که خشم شاهان قاجار از منورالفکری بی‌دلیل نبود.

انبوه آثار از شعر و داستان و مقاله در آن دوره به نقد و بررسی باورهای غالب و فرهنگ رایج می‌پرداختند و هم زمان اندیشه‌ها و افکار جدید را _البته با نوع ادراک خود از آن مفاهیم_ در همان آثار مطرح می‌کردند.

«سید اشرف‌الدین حسینی»(نسیم شمال) یکی از نخستین کسانی بود که در ساخت و پرداخت و در بینش و طرز بیان شعر، انقلابی به وجود آورد، یعنی با زبان مردم، زندگی مردم کوچه و بازار را وارد شعر کرد.

«دهخدا» نیز در نثر، همین انقلاب ادبی را به وجود آورد که در بینش و بیان متضاد با ادبیات رسمی و شعرهای پر از صنایع ادبی اما بی معنا و یا مدیحه سرایی دربارها بود. «جلیل محمد قلی زاده» نیز با زبان سهل ممتنع، زبان مردم، داستان های طنز می‌نوشت.

«رنسانس ایران» اما، جنبش مشروطه بود و رعیت داشت به ملت تبدیل می‌شد. ایرانی رعیت و فاقد حقوق شهروندی، از طریق شعر و داستان، مقاله و اولین نمایش‌نامه‌های اغلب منورالفکرها، به حق و حقوق انسانی و وطنی خویش آشنا می‌گشت تا هر ایرانی عادی بتواند نماینده برگزیند و نمایندگان او قانون‌گذار باشند و مطبوعات آزاد باشند تا در دفاع از حقوق ملت مطلب بنویسند و شاه نیز مانند هر ایرانی دیگر تابع قانون باشد!



پس از هزاران سال غلبه‌ی شاهانی که از فره ایزدی _بر اساس تفکرات رسمی_ بهره‌مند بوده و قبله ی عالم و سایه ی خدا بر دنیا محسوب می‌شدند و فرامین آن‌ها فرمان یزدان بود (چه فرمان یزدان، چه فرمان شاه!) حالا از آن یکه‌تازی می‌افتادند و معلوم است که «محمدعلی شاه» آن همه را از چشم منورالفکرها می‌دید و مجلس را به توپ می‌بست و آن‌ها را اعدام می‌کرد و یا پیروان ادیان دیگر و حتی بی‌دین معرفی شان می‌کرد تا مردم عامی بدگمان بشوند و به او روی بیاورند اما جهان بر یک قرار نماند، و منوالفکری آن زمان باعث افتخار هر ملتی است به سبب دانش و دلیری و راه نمودن در گریز از بی‌معنایی...

                                                          ادامه دارد


نگاه دیگران(مقاله یی از:«محمدعلی علومی»)/ بخش سوم

$
0
0

بخش سوم

                                                                                                        «کاوه‌های اعماق»

 

*منورالفکری در دوره‌ی جدید تعبیر تازه‌ یی یافته و روشنفکری نامیده شده است. در دوران پهلوی اول و با تمام تناقضاتی که کارکردهایش داشت، باری به هر تقدیر موضوعی که در علوم اجتماعی «طرز تولید آسیایی» نام دارد در «ایران» به سبب کشف نفت در حال زوال بود اما در عین حال، به جهت غلبه ی استبداد و نظارت و سلطه ی کامل دولت‌های وقت (به غیر از دوره ی کوتاه دولت «دکتر مصدق» که نفت ماجرایی جدید یافت) بر توزیع درآمدهای نفتی و امثالهم، محتوای آن طرز تولید در حال بازسازی خود بود.

از دوران هخامنشیان به بعد و تا کشف نفت، در میهن نیمه خشک و بیابانی ما حفر قنات‌ها در مسیرهای طولانی و حفاظت از آن‌ها و ایجاد شاهراه‌های مواصلاتی در امور بازرگانی و کشوری و لشکری و ایجاد مسافرخانه‌های مناسب و چاپارخانه‌ها و ... هرگز از عهده‌ی شاهان محلی برنمی‌آمد و برعهده ی دولت مرکزی و شاه شاهان، شاهنشاه بود که اگر قدرتمند و ثروتمند بود می‌توانست از عهده ی امنیت راه‌ها و سلطه بر نقاط دوردست برآید وگرنه، هنگام ضعف دولت‌ها در هر گوشه و کنار راهزن‌ها و یا مدعیان تاج و تخت سر برمی‌آوردند و آن سلطه ی دامان‌گستر شاهان بر جان و مال و ناموس خاص و عام، شاه را در ذهن و زبان مبلغان، فرهمند و ظل الله و سایه ی خدا و قبله ی عالم و متصل به آسمان وانمود می کرد. (که حتا  در اروپای قرون وسطی نیز چنین امری بی نظیر بود)  شاه و حتی شاهان محلی می‌توانستند سرسپرده‌ یی را به اصطلاح از خاک سیاه بردارند و به اعلی علیین برسانند و یاخانوار مخالفی را به خاک سیاه بنشانند و این است که طبقات اجتماعی در جاهایی چون میهن ما، برخلاف اروپا هیچ گاه مجال قوام نیافتند. در «ایران جدید» نیز آن طرز تولید در محتوا بازسازی شد و کشف نفت اقتدار دولت مرکزی را محفوظ نگه داشت تا باز هم چنان مدار بر همان قرار بگردد که بود.

 

* بنابراین و به طرزی اعجاب‌آور مشاهده می‌کنیم که پس از هزاران سال سخنان و آموزش‌های زرتشت  در گات‌ها، شعرهای حکیمانه، چقدر تازه جلوه می‌کند که افراد در تعیین راست و دروغ به عقل خویش رجوع کنند و برسنجند...

هم‌چنین برخلاف تصور عام و خاص که می‌پندارند افکار و آثار عارفان بزرگ ادبیات گران‌سنگ ما، همه بر اساس تصورات انتزاعی و خیالات خلاق اما خوشایند و شیرین بوده و ربطی به واقعیت‌ها ندارد، باری به هر حال چنین که می‌پندارند نیست! بخش قابل توجهی از غزلیاتِ «حافظ»، نقد بینش و کنش قدرتمندان دوران خود و یا نظریه‌پردازان و اندیشه‌های آن‌هاست از صوفی ریاکار تا محتسب و شیخ «که چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند» و زاهد و امثالهم. «سعدی» که تقریباً به طرزی نو، پیشرو نظریه‌پردازانی مانند «دکتر شریعتی» و ... بود که سرود: «عبادت به جز خدمت خلق نیست   به تسبیح و سجاده و دلق نیست!» اما منظور این است که حتی انتزاعی‌ترین افکار و مفاهیم، چون «عشق» در دستگاه هستی‌شناسی و در تفکر و آثار «مولانا» و«عطار» و «سنایی» و ... بلافاصله در تقابل با اندیشه‌ها و افکاری واقع می‌شد که مهر و محبت و عشق را منحصر به خود و جمع مریدان می‌دانست، یعنی آن نظریه‌پردازانی که عموماً وابسته  به دستگاه خلافت و سلاطین بودند و بر سر اثبات خود جنگ‌ها برپا می‌ کردند، درتضاد با آن باورهابود که «مولانا» داستان منظوم «فیل در تاریکی» را ‌سرود که:

«بر کف هر یک اگر شمعی بدی               

 اختلاف از گفتشان بیرون شدی!»

در این مورد مثال‌ها فراوان است که این بخش از هویت فرهنگی‌مان را مانند ده ها مورد دیگر نمی‌شناسیم و هم‌چنان که نفت می‌فروشیم و اجناس ساخته ی دیگران را مصرف می‌کنیم در ساحت اندیشه و نظر نیز مصرف‌کنندگانی عالی شده‌ایم.

محمدعلی علومی در نشست نقد رمان «پریباد»

*روشنفکری جدید در جهان مفهومی تازه و برخاسته از دستاوردهای رنسانس و پس از آن است که با خاستگاه طبقه ی متوسط جدید اجتماعی و بورژوا، بر اساس رشد و سپس گسترش و غلبه ی صنعت و انقلاب صنعتی و علم‌مداری و اومانیسم شکل گرفت. اصحاب دائره المعارف و کسانی مانند «ولتر» و«ژان ژاک روسو» و «مونتسکیو» از بانیان روشنفکری جدید بودند و البته میان جهان قدرتمند و ثروتمند و مسلح قدیم با جهان عینی و ذهنی و افکار نو در اروپا جدال‌های خونبار برپا شد که نمونه‌ی ادبی و هنری آن را مثلاً در اثر جالب و جذاب «ب‌نوایان» مشاهده و مطالعه می‌کنیم.

 

* با کشف نفت در «ایران»، طبقه ی متوسط جدید و خاستگاه اصلی روشنفکری ایرانی شکل گرفت. نفت تنها عامل اقتصادی بود که میهن و مردم ما را با جهان و بازار جهانی و با فرهنگ جدید جهان مرتبط می‌کرد. باری به هر تدبیر آن درآمد سرشار نفتی باعث ایجاد و بعد گسترش وسیع طبقه ی متوسط جدید در «ایران» شد، چنان طبقه‌ یی که از همان آغاز و برخلاف همتای اروپایی و حتی ژاپنی‌اش، تولدی طبیعی و بدیهی نداشت، بلکه ناقص‌الخلقه ی غول‌آسایی بود که نه بر اساس گسترش صنعت و تولید و علوم تجربی و انسانی و همچنین فرهنگ و ارزش‌ها و باورهای متناسب، بلکه بر اساس بازار نفت و دلالی های مرتبط و وصل به مراکز قدرت و یا دوری‌ناگزیر شکل گرفت. طبقه‌ یی که رشد کمی وسیع و رشدکیفی و محتوایی متناقضی دارد که هم حامل باورها و ارزش‌های دنیای جدید است و هم دارای فرهنگ و باورها و ارزش‌های دنیای قدیم.

روشنفکری جدید «ایران» نیز با همین خاستگاه اصلی، همان تناقضات حیرت‌آور و حتی مضحک را از سویی در سطح کلی و از سویی در خود روشنفکر حمل می‌کرده و پیوسته مورد طعنه و طنز عده‌ یی از هنرمندان و روشنفکران دیگر بوده است. طنزپردازانی چون «افراشته» و«تنکابنی» و«ابوالقاسم پاینده» و یا نویسنده‌هایی مثل «جلال آل‌احمد» و«سیمین دانشور» با طنز به طبقه ی متوسط جدید می‌پرداختند. «صمد بهرنگی» مقاله ی طنزآمیز «آقای چوخ بختیار» را در نقد ارزش‌های همین طبقه نوشت و در رمان، کاراکتر «نوذر» در«مدار صفر درجه» شخصیت‌پردازی عالی از فرودست‌ترین و اتفاقاً صادق‌ترین افراد این طبقه است. «صادق هدایت» در داستان‌هایی مثل «میهن‌پرست» و «بهرام صادقی» تقریباً در تمام داستان‌هایش، همین طبقه ی متوسط و باورها و ارزش‌هاشان را نقد می‌کردند و خود به خود بیان آن همه تناقضات در مثلاً «سراسر حادثه» به طنز نیز می‌رسید. به عبارتی در آثار تقریباً هیچ نویسنده و شاعر و مقاله‌نویس وسینماگر صاحب فکر و صاحب سبک نیست که طبقه ی متوسط جدید مورد نقد و طعنه و طنز قرار نگرفته باشد. روشنفکر وابسته به این طبقه ی متوسط مثلا در ذهن و زبان «فروغ فرخزاد» نیز مورد نقد و طعنه واقع می‌شود وقتی که از روشنفکران مأیوسی شعر می‌سرود که یأس شان آن قدر عمیق است که در بخار مسموم الکل حل می‌شود! شادروان «اخوان ثالث» نیز همین رویکرد را در نقد افکار و اشعار عده‌ یی از روشنفکران داشت و در این میان «احمد شاملو» با لحن و زبانی بسیار تندتر و گزنده‌تر از دیگران به آن بخش از روشنفکران رمانتیک و بی‌تعهد اجتماعی دوران خود می‌پرداخت که در دوران خون‌ریزی‌های فراوان به سرخی لب‌های یار پای‌بند مانده‌اند! در این میان حتی «سهراب سپهری» نیز به جهت اندیشه‌ها و افکارش مورد تحقیر واقع می‌شد. او که هرگز به دستگاه فکری منسجمی نظیر «مولانا» و«حافظ» نرسیده بود، باری به هر حال در دوران رواج مصرف و ترویج فرهنگ مصرف‌گرایی از سوی دولت‌های وقت، تفکر و نظر و نگاه تازه و لطیفی به هستی داشت و به گمانم مستحق آن تحقیرها و توهین‌ها نبود که کم هم نشنید!

اما باید شرایط عینی و ذهنی آن دوران را شناخت که ملت‌های جهان در جنگ با استعمار (مانند ملت الجزایر) و یا جنگ‌ها برای دست یابی به حقوق انسانی خود به سر می‌بردند. مانند جدال‌های خونبار با «ژنرال فرانکو»... و یا جنگ «ویتنام». و میهن ما نیز دهه‌های طولانی، در جدال و جنگ با مستبدان و عوامل قدرتمند استعمار نو و در جدال با جهالت به سر می‌برد. باری، باورهایی نظیر باورهای «ژان پل سارتر» رواج عام در ذهن و زبان و قلم و آثار روشنفکران آن زمان میهن ما داشت که: «هر اثر هنری و شعر و داستان و... را شلیک تیر به نمایندگی محرومان و گرسنگان به جانب ستمگران می‌دانست.» از این روی خاصه در اشعار آن دوران و در سطح نازل خلاقیت با استعاره‌های کلیشه‌ یی و مداومی چون: شب و جنگ با شب و سرما و امثالهم را می‌بینیم که البته در شعر شاعران بزرگ و خلاق، مانند اشعار «شاملو» و یا «فروغ» (از«تولدی دیگر» به بعد) و یا «کسرایی» و «ابتهاج» و «دکتر شفیعی کدکنی» و... استعاره‌ها چند لایه می‌شدند و در ساخت و پرداخت شعر، از شعار دور می‌گشتند و مانند «زمستان» معانی متعدد بر عهده می‌گرفتند و نظیر این‌ها... اما این موضوع باز احتیاج به توضیح بیش تر، به ویژه برای آشنایی جوانان هنرمند و شاعر و صاحب قلم دارد که...

 

* به طور معمول و در سرتاسر جهان، تولید اندیشه و فکر و اثر از جانبِ روشنفکر هنرمند، متأثر از شرایط جمعی غالب است. در دوره‌هایی مانند جنبش مشروطه و یا در جنبش ضد استعماری نفت، اندیشه‌ها و آثار انقلابی رواج عام یافت و مورد اقبال و استقبال مردم نیز قرار گرفت. در حدود سال‌های پنجاه و شش و پنجاه و هفت، تیراژ سی هزار نسخه‌ یی از آثار اجتماعی و با رویکردهای انتقادی و انقلابی امری عادی بود. در آن شرایط انقلاب‌های بزرگ، عموم اندیشمندان و هنرمندان سعی داشتند که به این توصیه و شعار در آثارشان عمل کنند که: «بشکنی ای قلم ای دست اگر    بپیچی از خدمت محرومان، سر»

 

بینش و بیان کلیشه‌ یی و یا برعکس، بینش و پرداخت خلاق در ساخت هنر، البته بحث دیگری است. اما هر بار با شکست جنبش مشروطه در دست‌یابی به اهدافش و یا پس از شکست نهضت ضداستعماری نفت، نومیدی دامان گستر غالب می‌شد که: «در مزار آباد شهر بی‌طپش   وای جغدی هم نمی‌آید به گوش»

 

 در آن شرایط سنگین کودتاو نظامی‌گری و کشتارهای دسته‌جمعی افسران و مخالفان عادی و حبس و تبعیدها و در دوره‌ یی که: «ابلیسِ پیروز مست، سوگ یاران ما را به سور نشسته» بود و بعد از مدت‌ها، اتفاقی افتاد که روشنفکری آن دوران را تحت تأثیر بسیار وسیع و حتی عمیق قرار داد، ماجرای سیاهکل...

 

* رژیم سابق پس از کودتای موفق در سال سی و دو، و بعد کشتار مردم عادی کوچه و بازار در سال چهل و دو، بر این یقین بود که هیچ اندیشه و نیروی مخالف جدی دیگری وجود ندارد. حکومت کودتا که ژاندارم منطقه نیز شده بود در تولیدات رسمی فکر و هنر خود به سرگرمی و به جذابیت‌های جنسی و خشونت در سینما و با تقلید به سبک ایرانی از هالیوود در تولیدات سطح پایین می‌پرداخت و در سطوح بالاتر فکر و فرهنگ به ادبیات و تئاتر «پوچی» توجه می‌کرد اما با وقوع ماجرای سیاهکل، هم حکام و هم روشنفکران در ابتدا بهت زده شدند! و سپس، بلافاصله انبوه آثار در زمینه‌های مختلف، در ستایش چریک‌ها تولید شد که «دکتر شفیعی کدکنی» سرود: « می‌گفتی ای عزیز، سترون شده‌است باغ/ ببین اینک برابر چشم توچیستند؟/ هر صبح و شب به غارت طوفان می‌روند و باز/ آخرین شقایق این باغ نیستند.»

از آن جمله و متأثر از آن شرایط بود که فیلم «گوزن‌ها» و منظومه‌هایی مانند «دشنه در دیس» از «شاملو» و منظومه ی «آرش» از «سیاوش کسرایی» و ترانه ی «جمعه» و امثالهم، جزو مشهورترین آثار در مدح جنبشی بود که بانیان آن نیز، جملگی روشنفکر، دکتر و مهندس و دبیر و آموزگار و روزنامه‌نگار بودند.

همچنین «فروغ» متأثر از همان شرایط و از «تولدی دیگر» به بعد بود که مورد استقبال و علاقه ی همگان قرار گرفت، آن‌گاه که سرود: «مرا به حرکت حقیر کرمی خاکی در خلاء گوشتی چه کار؟ مرا تبار خونی گل‌ها به زیستن متعهد کرده است...»

 

* بازسازی مداوم محتوای طرز تولید آسیایی و فرهنگ و تفکر و ارزش‌های مبتنی بر آن، در دوره‌های مختلف تاریخ میهن، باعث شد که در «ایران» دوران جدید، یعنی از رنسانس مشروطه تا دهه‌ها، تنها یک بُعد از روشنفکری مورد توجه و علاقه ی وسیع مخاطبانی قرار بگیرد که از حداقل حقوق نیز بهره‌مند نبودند، یعنی روشنفکری معترض بودکه ایجاد علاقه می‌کرد. مثلاً «فروغ فر‌خزاد» به سبب شعرهایی که به جنبش‌های انقلابی و چریکی دوره ی خود معطوف بودند، مورد علاقه ی خاص و عام واقع شد وگرنه شعرهای قبل از «تولدی دیگر» او، هرچند رویکردی تازه از جانب یک زن و به اصطلاح آن زمان «ضعیفه!» داشتند اما تنها با همان شعرها ممکن بود که فقط مورد توجه و علاقه ی به اصطلاح تین ایجرها قرار بگیرد، کسانی که تا در جریان زندگی واقعی و بی‌کاری و گرانی و بی‌عدالتی قرار می‌گرفتند، ناگزیر آن شعرها را از یاد می‌بردند.

 

* بنابراین ابعاد دیگر روشنفکری به شدت و به گمانم نابه‌جا، مغفول ماند. طوری که هنوز هم نمی‌دانیم که آیا «دکتر عبدالحسین زرین‌کوب» و «دکتر اسلامی ندوشن» و همتایان ارجمندشان را می‌شود به یقین روشنفکر دانست؟ هرچند که آنان پرتوهای تازه‌ یی بر مبانی هویت دیرین فکر و فرهنگ ما افکنده و باب ادراکات جدیدی از عرفان و حماسه و افکار «حافظ» و«مولوی» و«فردوسی» را گشوده‌اند.

چه بسا عده‌ یی متأثر از نظریات ژدانفی_استالینی آن‌ها را روشنفکر بورژوا بدانند. با این پیش‌داوری‌ها و فرض‌های متعلق به جهان دوقطبی که چنین افکاری درخور توجه و دقت چندانی نیست! چنان نظری که بر اساس فرمول بسیار ساده شده ی زیربنا_ روبنا در دوران «استالین» و نظریه پردازش «ژدانف» تبلیغ می‌شد، حتی خیلی جلوتر مورد انتقاد «انگلس» بود و باری به هر حال،‌ به گمانم نه الان و نه حتی در دوره‌ یی که جهان به دو قطب اجتماعی تقسیم می‌شد، چنین داوری هایی در مورد میهن ما خاصه در آن زمان که بسیار محتاج به آموختن و شناخت و درک بودیم، داوری نا به حق، نا به جا و بی‌مورد بود. و هنوز هم بسیار محتاج به آموختن هستیم.

 

*جنگ جهانی دوم و نیز شرایط سیاسی و فرهنگی غالب بر جنگ سرد، در خیلی از جاهای جهان و از آن جمله در «ایران»، دنیا را هم چون رویکردی اساطیری به دو قطب متضاد اهورایی، اهریمنی تقسیم کرده و به طرزی عمیق و وسیع بر اذهان بسیاری از روشنفکران جهان و ایران تأثیر گذاشته بود.

در میهن ما به جهات مختلف و از آن جمله سابقه ی کهن غالب بر اندیشه و منبعث از فرهنگ و باورهای بسیار کهن و در عین حال بسیار جان‌سختِ مهرپرستی و سپس زرتشتی و مانوی و... دنیا و اشخاص به نیک مطلق (که مطلقاً هیچ عیب و ایرادی ندارند) و بد مطلق (که مطلقاً هیچ وجه مثبتی ندارند) تقسیم می‌شد. باز همچون جهان اساطیر، قهرمانانی در ساحات مختلف اندیشه و فکر و هنر و جز آن بودند که تافته ی جدابافته محسوب می‌شدند، هیچ انتقادی بر آن‌ها نبود و تنها الگو و سرمشق فکر و رفتار به حساب می‌آمدند. در «ایران» ، بخشی از روشنفکری با غلبه ی همین دیدگاه اهورایی، اهریمنی داوری می کرد، طوری که اندیشه و آثار شعاری را بر شعور و خلاقیت ترجیح می‌داد، در حدی که مثلاً «آدونیس» به سبب رویکردش به اساطیر و فلسفه و عرفان مشکوک می‌نمود اما یک شاعر درجه سه عرب به خاطر شعارهایش، شاعری توانا پنداشته می‌شد (مواردی مانند «محمود درویش» و «البیاتی» و ... جداست که توانا و خلاق بودند.)

نویسنده‌یی مثل شادروان «بهرام صادقی»؛ منحط دانسته می‌شد (هرچند که حتی در سطح جهانی، نویسنده یی قدرتمند است و مثلاً «زنجیر» او، قدرتمندتر از داستان «کرگدن» نوشته ی «اوژن یونسکو» است. و در عوض داستان‌هایی که هر ثروتمند را شکم‌گنده و گردن‌کلفت و بداخلاق و هر زحمتکش را خوش‌اندام و خوش‌قیافه و خوش‌اخلاق نشان می‌داد، اثری خوب به حساب می‌آمد و این همه چقدر دور از رآلیسم و درک واقیت‌هاست. موضوع منحصر به روشنفکری «ایران» نبود، «لوکاچ» که مدافع سرسخت نوعی از رآلیسم و آثار «تولستوی» و«بالزاک» بود و دیگر رویکردها را بورژوایی و ناچار منحط می‌دید، وقتی به زندان افتاد  بعدها نوشت که در آن شرایط بود که فهمیدم، آثار «کافکا» چقدر رآل است!

باری به هر حال واقعیت جهان و انسان تنها یک وجه ندارد، «داستایوسکی» و«جویس»،«ویرجینیاوولف» و «فاکنر»،«آستوریاس» و«مارکز» و در «ایران»، «غلامحسین ساعدی» و« بهرام صادقی» و «هرمز شهدادی» و«جواد مجابی» و«عمران صلاحی» و«منوچهر احترامی» و«سیمین دانشور» و ... ابعاد گسترده ی رآلیسم را با اندیشه و آثارشان اثبات کرده‌اند و انسان نیز تنها یک وجه و بعد ندارد. اما باید سال‌ها می‌گذشت تا جهان با تحمل تراژدی‌های سنگین و فراوان به این باور برسد.

                                                   ادامه دارد

 

پنجره (دو شعر از برتولت برشت)

$
0
0

 

 

اعتراضی نکردم!

 

اول به سراغ یهودی ها رفتند

من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم.

پس از آن به لهستانی ها حمله بردند

من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم.

آن گاه به لیبرال ها فشار آوردند

من لیبرال نبودم، اعتراضی نکردم.

سپس نوبت به کمونیست ها رسید

کمونیست نبودم، بنابر این اعتراضی نکردم.

سرانجام به سراغ من آمدند

هرچه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراض کند.

 

 

اگر کوسه ها آدم بودند...!

 

دختر کوچولوی صاحب خانه از آقای «کی» پرسید:

«اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربان تر می شدند؟»

آقای «کی» گفت:«البته! اگر کوسه ها آدم بودند،

توی دریا برای ماهی ها جعبه های محکمی می ساختند

همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند

مواظب بودند که همیشه پر آب باشد

هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند

برای آن که هیچ وقت دل ماهی های کوچولو نگیرد

گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا می کردند

چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است!

برای ماهی ها مدرسه می ساختند

و به آن ها یاد می دادند

که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند.

درس اصلی ماهی ها اخلاق بود

به آن ها می قبولاندند

که زیباترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی

این است که خودش را در نهایت خوشوقتی،

تقدیم یک کوسه کند.

به ماهی های کوچولو یاد می دادند که چه طور به کوسه ها معتقد باشد

آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست می آید

اگر کوسه ها آدم بودند

در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت

از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند

ته دریا نمایش نامه به روی صحنه می آوردند

که در آن ماهی کوچولوهای قهرمان

شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه می رفتند.

همراه نمایش، آهنگ های محسور کننده ی هم می نواختند

که بی اختیار ماهیان کوچولو را به طرف دهان کوسه ها می کشاندند

در آن جا بی تردید، مذهبی هم وجود داشت

که به ماهی ها می آموخت

    زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز می شود!

 

جان لنون و یک گفت و گو (بخش نخست)

$
0
0

 

                             تصور کن 

 

تصور کن هیچ بهشتی در کار نیست 
آسان است اگر تلاش کنی 
و هیچ جهنمی در زیر پای مان نیست 
بر بالای سرمان تنها آسمان است 
تصور کن همه انسان‌ها 
برای امروز زندگی می‌کنن...! 

تصور کن هیچ کشوری نیست 
تصورش سخت نیست 
هیچ بهانه‌ یی برای کشتن یا مردن در راه اش نیست 
چنان که مذهبی وجود ندارد 
تصور کن همه انسان‌ها در صلح زندگی می‌کنند! 

شاید بگویی من رؤیا می‌بینم 
اما من تنها نیستم 
من امید دار روزی هستم که تو به ما بپیوندی 
و جهان یکی شود! 

تصور کن مالکیتی وجود ندارد 
تعجب می‌کنم اگر نتوانی! 
نیازی به حرص یا گرسنگی نیست؛ 
برادری بشر.
تصور کن همه ی مردم 
زمین را با یک دیگر قسمت می‌کنند...!

شاید بگویی من رؤیا می‌بینم 
اما من تنها نیستم 
من امیدوار روزی هستم که تو به ما بپیوندی 
و جهان یکی شود...

                                        ***

 

«به واقع مضحک است. چگونه مى توان از قدرت براى مردم دم زد بدون این که درکى از این داشته باشى که مردم شامل هر دو جنس اند.»
                                                                      

                                                                    جان لنون

                                       ***

 

«جان لنون» می گفت:«آرزو دارد برمردمی که زیر ستم اند تاثیر بگذارد، به نحوی که خودشان بیدار شوند و ابتکار عمل را به دست بگیرند.»

صمیمیت و صداقت «لنون» در این آرزو، برجسته ترین خصوصیت اش بود. متاسفانه خود او نتوانست شاهد تاثیر کار صمیمانه اش در جهت این هدف انسانی و عمیقن دمکراتیک باشد. اما نزدیک به یک ربع قرن بعد از این که گلوله یی در«سنترال پارک نیویورک» برای همیشه به زندگی او خاتمه داد، صدای او در برابر قدرتمندانی که در اجلاس سازمان تجارت جهانی در«مکزیک» جمع شده بودند، با قدرتی هرچه تمام تر طنین انداخت و مردمی که هزاران کیلومتر راه را برای اعتراض به نابرابری تحمیل شده بر مردم بی قدرت جهان پیموده بودند، همراه جوانان معترض شروع به خواندن اثر ماندگار او «تصور کن» کرده و ترانه را همان طور که او می خواست به سرود اعتراض و احقاق حق دمکراتیک مردم تبدیل کردند. نفوذ کلام «جان لنون» یک بار دیگر احیا شده است و باز هم با قوتی که بلافاصله برای خفه کردن آن به سرعت دست به کار شدند. این بار نه از طریق محدودکردن یا در انزوا گذاشتن او، بل که به کمک مداد پاک کن و زدودن مضمون پیام اش . چند ماه پیش نشریه اکونومیست حتی در یکی از سرمقاله های خود در باره جهانی سازی تا آن جا پیش رفت که «جان لنون» را «سرمایه داری» خواند که آهنگ معروف «تصور کن» را برای تبلیغ جهانی سازی خوانده است! بیش تر از این نمی توان وحشت خود را از حقیقت نشان داد. همین کار در ۲۵ امین سالگرد قتل اش در یادنامه های مختلف در رسانه های وابسته به قدرت ها به طرق گوناگون صورت گرفت. حقیقت این است که «جان لنون» رهبر سیاسی نبود اما مظهر اعتراض خود به خودی نسل جوان معاصر خود بود. به بی عدالتی و تبعیض، بی قدرتی مردم و تلاش اقلیت صاحب قدرت و ثروت برای کنترل مردم بوسیله زور و ریا. او هم چنین روحیه ی نسل معاصرش علیه «جنگ ویتنام» را بازتاب داده و با جنبش ضد جنگی که در نتیجه ی آن گسترش یافته بود، عمیقن همدل بود.

برای قضاوت در باره ی «جان لنون» بهتر است افکار و احساسات او را از زبان خود ش بشنویم. در سال ۱۹۷۱ «طارق علی» و «رابین بلاکبورن» گفت وگویی با «جان لنون» صورت داده اند که از اسناد شناخته شده ی آن دوران است.

«طارق علی» خود یکی از سازمان دهندگان برجسته ی «دادگاه راسل» بود. چهره ی «جان لنون» واقعی در این مصاحبه به خوبی پیداست. اشتیاق او به حقیقت و به رفع ستم از مردم. نفرت عمیق اش از ستمگران وریاکاران، صداقت زیبا و شور فوق العاده اش. سرگردانی ها و نگرانی هایش... و او حرف های جالبی دارد درباره ی فرهنگ، سیاست و طبقه و در باره ی طغیان خودش و «جرج هاریسون» علیه جنگ «ویتنام» و فشار بر بیتل ها برای ساکت ماندن در مورد آن و نیز در باره ی نقش مذهب در کارهای اولیه اش، استفاده ی قدرت از مذهب و شورش مقامات علیه او وقتی که با مذهب در افتاد و موسیقی فولکلورآمریکایی و اروپایی،موسیقی سیاهان، بلوز و البته راک اند رول، مقاومت سنتی بی بی سی در برابر لهجه های شهرستانی و انقلاب بیتل ها در این زمینه و دولت ویلسون و کمک به رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی، انقلاب و کیش شخصیت، رابطه ی کارگر و دانشجو و سرانجام این که درباره ی مساله ی برابری جنسی!

گفت و گو را «طارق علی» برای کتاب جدیدش «سال های نبرد خیابانی» که توسط «انتشارات ورسو» منتشر شده تنظیم کرده و نسخه یی از آن در نشریه ی اینترنتی «کانتر پانچ» چاپ شده است. گفت و گو بسیار بلند است. در این جا چکیده یی از آن را که آزاد ترجمه شده می خوانید.*

                                        ***

*طارق علی: آخرین آهنگ های تو و حرف هایی که اخیرن در مقابل عموم زده یی به ویژه گفت و گویت در نشریه ی رولینگ استون حاکی ازآن است که نظرات ات هرچه بیش تر رادیکال و سیاسی می شود. کی این تحول شروع شد؟

جان لنون: می دانید، من همیشه ذهنیت سیاسی داشته ام و علیه وضع موجود بوده ام. وقتی شما در شرایطی شبیه شرایط من بزرگ شده باشید، به طور بدیهی از پلیس به عنوان یک دشمن طبیعی می ترسید و متنفر می شوید. از ارتش بدتان می آید و آن را چیزی می بینید که این و آن را می گیرد و می برد و یک جایی مرده اش را رها می کند. می خواهم بگویم که این اساسن یک چیز کارگری و مربوط به طبقه ی کارگر است، هرچند وقتی سن آدم بالا می رود، ساییده شده، آدم خانواده یی دست و پا می کند و سیستم او را می بلعد. در مورد من، هرگز غیر سیاسی نبودم، هرچند مذهب طوری روی این سایه می انداخت.این حدود سال ۶۵ یا ۶۶ بود. مذهب محصول مستقیم چرندیات مربوط به سوپر استار شدن بود.(۱)مذهب مجرایی بود برای بروز سرکوب شدگی من. فکر مى کردم خوب چیز دیگرى نیز در زندگی باید وجود داشته باشد. مگرنه ؟ این که داریم آن نیست؟ اما به هر حال من به نوعى سیاسى بودم. در دوکتابی که نوشته ام، ضربه هایی به مذهب هست و یک نمایش در باره ی یک کارگر و یک سرمایه دارهم هست. من از بچگی به سیستم نیش زدم. در مدرسه عادت داشتم روزنامه درست کنم و آن را پخش کنم. آن ها در حالی که به پشت من می زدند می گفتند که در باره ی طبقه ام عمیقن آگاهی دارم. چون می دانستم چه بر سر من می آید و از ستم طبقاتی که بر سر ما می آمد با خبر بودم. این بود اصل ماجرا ولی در طوفان بیتلیسم این از دست رفت. من موقتن از واقعیت جدا شدم.

*طارق علی: فکر می کنی علت موفقیت نوع موسیقی تو چه بود؟

جان لنون: خوب، آن زمان فکر می کردم این یک پیروزى براى طبقه کارگر است اما حالا که به گذشته نگاه مى کنم مى بینم که این هم مثل همان معامله ی حقه بازانه یی بود که با سیاهان کردند. درست مثل همان بود که سیاهان اجازه یافتند دونده یا بوکسور بشوند و یا برای مردم برنامه ی تفریحی جور کنند. این انتخابی است که در برابر شما می گذارند. حالا به تو مجال می دهند ستاره ی پاپ بشوى و این واقعن همان چیزى است که من در آهنگ «قهرمان طبقه ی کارگر» مى گویم. همان طور که در گفت و گو با «رولینگ استون» (۲) هم گفتم هنوز هم این همان عده هستند که قدرت را در دست دارند. سیستم طبقاتى یک ذره هم تغییر نکرده است. البته خوب حالا یک عده ی زیادى از مزد بگیران و تعدادی از    بچه های اهل مد طبقات متوسط (۳)که لباس تر و تمیز دارند با موهای بلند می گردند. اما هیچ چیز عوض نشده به جز این که ما کمی لباس مان را تغییر داده ایم و همان لعنتى ها را به حال خود واگذاشته ایم که بر همه چیز حکومت کنند...!

*طارق علی: چه وقت شروع به سرپیچى از نقشى کردی که به عنوان بیتل به تو تحمیل شده بود؟

جان لنون: حتا در دوران اوج بیتل ها هم من با این نقش در می افتادم. همین طور«جرج (هاریسون)؛ ما چند بار به امریکا رفتیم و«اپشتاین»(۴)همیشه سعى مى کرد به ما حقنه کند که چیزى در باره ی جنگ ویتنام نگوییم. زمانى رسید که من و جرج با خود گفتیم که خب این بار که از ما سوال کنند خواهیم گفت ما با این جنگ مخالفیم و به نظر ما آن ها باید بى تاخیر آن جا را ترک کنند و ما همین کار را هم کردیم. در آن زمان این چیز تقریبن رادیکالى بود به ویژه براى 'Fab Four'.(5)

برای شخص من این اولین باری بود که فرصت پیدا کردم پرچم را اندکی به تکان بیاورم. اما به خاطر داشته باشید که من همیشه احساس خفقان مى کردم. ما همگى به شدت تحت فشار بودیم و به سختى مهلتى مى یافتیم که افکار خودمان را بیان کنیم. با آن تورهاى فشرده و کار مداوم و با توجه به این که ما اغلب در پیله یى از رویاها و اسطوره ها نگه داشته مى شدیم. وقتی شما سزار باشید و همه چیزهای خوب و دختران زیبا را به شما بدهند خیلی سخت است که شما بگویید نمی خواهید شاه باشید، می خواهید واقعی باشید.

در این مسیر دومین کار سیاسى من وقتی بود که گفتم «بیتل ها از عیسى مسیح بزرگترند» این واقعن فضا را شکست و در امریکا به خاطر این حرف نزدیک بود مرا بکشند. این یک تکان بود براى جوانانى که از ما الگو مى گرفتند. تا آن زمان قاعده ی ناگفته یى حکم مى کرد که ما از پاسخ دادن به سوالات «حساس» خوددارى کنیم. هرچند من همیشه روزنامه می خواندم. می دانید، تکه های سیاسی را. اطلاع دایمی از این که چه در اطراف ما می گذرد مرا به خاطر این که چیزی نمی گفتم شرمنده می کرد. من منفجر شدم چون دیگر نمی توانستم به این بازی ادامه دهم. از حد تحمل من گذشته بود. البته رفتن به امریکا فشار روی مرا زیاد کرد، به ویژه که جنگ در آن جا جریان داشت.

*رابین بلاکبرن: آیا از همان اول یک بازی دو گانه در رابطه با کار شما جریان نداشت؟ 
جان لنون: بله؛ اولین کاری که ما کردیم این بود که شهرستانی، اهل «لیورپول» بودن خود را به   همه ی جهان نشان دادیم. قبل از آن، هرکس از«لیور پول» می آمد باید لهجه ی خود را عوض می کرد تا به«بی بی سی» راه می یافت. اما ما حاضرنشدیم به این بازی تن در بدهیم. بعد از بیتل ها همه سعی می کردند لهجه ی لیورپولی داشته باشند.

                                                                ادامه دارد

پانویس ها:

* برگردان و کوتاه شده توسط «حسین توسلی»

1. اشاره به آهنگ معروف religion

2. یک نشریه ی مترقی در آن دوره

3. «لنون» طبقه ی متوسط را به عنوان طبقه ی داراتر به کار می برد نه به عنوان طبقه ی کثیرالعده یی که اکنون رایج است.

4.  Epstein نام مدیر تولید آن ها

5. گروه چهار نفره بیتل ها

جان لنون و یک گفت و گو (بخش دوم و پایانی)

$
0
0

 

       

       «زنان خیلى مهم اند.

        ما نمى توانیم بدون مشارکت زنان و آزادشدن آن ها انقلابی داشته باشیم. برتری مردان به شیوه ی بسیار زیرکانه یی آموزش داده شده است. خیلى طول کشید که من متوجه شوم مرد بودن من چه گونه میدان حرکت «یوکو» را محدود مى کند. او زن سرخ و آزاده اى است که توانست به سرعت به من نشان دهد که کارمن کجا غلط است. هرچند خودم تصور می کردم رفتار کاملن طبیعی دارم و به همین دلیل من همیشه علاقمندم بدانم رفتار کسانى که ادعاى رادیکالیسم مى کنند با زنان چه گونه است.»

                                                                «جان لنون»

 

* طارق على: می شود گفت تو افکار سیاسى داشتى حتا همان زمان که به نظر می آمد داری انقلاب را زیر ضرب می گیری؟(۱)

جان لنون:آها، قطعن. انقلاب. دو نسخه ی متفاوت از آن آهنگ وجود داشت. ولی چپ زیر زمینی فقط یک نسخه را انتخاب کرد. آن را که می گفت:« روی من حساب نکنید.» در نسخه ی اصلی که روی صفحه آمد گفته می شد:«مرا هم حساب کنید.» من هردو را انتخاب کردم چون مطمئن نبودم. یک نسخه ی سوم بود که موزیک خالص بود و وسط موزیک مردم فریاد می کشیدند. من فکر می کردم با موزیک، تصویر یک انقلاب را نقاشی می کنیم. میدانید من اشتباه می کردم. اشتباه این بود که این ضد انقلاب بود. در نسخه یی که به صورت سینگل منتشر شد من می خوانم:«وقتی از انهدام صحبت می کنید روی من حساب نکنید.» من نمی خواستم کشته بشوم. من واقعن چیز زیادی درباره ی مائوئیست ها نمى دانستم. فقط به نظرم می آمد آن ها تعداد شان کم است با وجود این خودشان را به رنگ سبز در می آوردند و جلوی پلیس می ایستادند تا آن ها را بگیرد. به نظرم این کار عاقلانه نمی آمد. فکر می کردم انقلابیون کمونیست بهتراز این خودشان را سازمان میدادند و دوره نمى افتند همه جا جار بزنند که من کمونیستم! احساس من این طور بود. من سوال مطرح می کردم. به عنوان عضوی از طبقه ی کارگر من همیشه به روسیه و چین و هرچیزی که در رابطه با طبقه کارگر اتفاق می افتد علاقمند بودم ولی بازی کاپیتالیستی را ارائه می دادم. زمانى هم بود که من به شدت قاطى چرندیات مذهبى شده بودم. دوره افتاده بودم و مى گفتم که من «کمونیست مسیحى» هستم اما هم چنان که «یانوو»(۲)مى گوید:«مذهب جنون قانونی است.» به کمک «تراپی» بود که از همه ی  این چیزها خلاص شدم و توانستم دردهای خودم را حس کنم.

*رابین بلاکبرن: این راونکاو که توگفتی، اسم اش چی بود؟

جان لنون: «یانوو»... خوب متد او این است که تو تمام دردهایى را که از زمان کودکى در وجود خودت انباشته کرده یى حس کنى. من بایستى این کار را مى کردم که بتوانم تمامی     افسانه هاى مذهبى را در خود بکشم. در«تراپى» تو واقعن مجبورى که کلیه ی لحظات دردآور زندگى ات را دوباره حس کنى. این مشقت باراست. مجبورت می کند تشخیص بدهی دردهایت، همان دردهایی که باعث می شود با هراس و قلبى که مى طپد از خواب بلند شوی، دردهاى توست و نه محصول کسى آن بالا درآسمان. نتیجه ی رفتار پدر و مادرت و شرایط زندگی ات است.

* طارق علی: موفقیت توبه حدی رسید که در خواب کسی هم نمی آید...!

جان لنون:دوران فجیعى بود. منظور من آن شادى هاى اولیه مربوط به موفقیت نیست- مثل ضبط اولین آلبوم یا اولین سفر به آمریکا. اول به نوعی برای خودمان هدف تعیین کرده بودیم که به بزرگى «الویس» بشویم. حرکت به طرف جلو یک چیز بزرگی بود. اما رسیدن به آن درعمل به بزرگ ترین سقوط تبدیل شد. من فهمیدم باید دایم همان کسانی را راضی کنم که وقتی بچه بودم ازآن ها همیشه نفرت داشتم. این چیزى بود که مرا دوباره به واقعیت بازگرداند. من شروع کردم به درک این که همه ی ما ذلیل و زیر ستم هستیم و به همین دلیل من مى باید کارى بکنم. هرچند نمی دانم جای من کجاست.

 

* رابین بلاکبرن: خب، به هر حال سیاست و فرهنگ به هم مربوط اند، نه؟ منظورم این است که کارگران را در زمان حاضر با فرهنگ منکوب می کنند نه با تفنگ...!

جان لنون:آن ها را تخدیر می کنند...!

* رابین بلاکبرن: و این که با فرهنگ آن ها را تخدیر می کنند، چیزی است که هنرمند       می تواند به این کار کمک کند یا جلوی آن را بگیرد.

جان لنون:این کاری است که من سعی می کنم در آلبوم هایم و در این گفت و گو ها بکنم. کاری که تلاش می کنم انجام بدهم این است که تا آن جا که می توانم روی مردم تاثیر بگذارم. روی همه آن ها که هنوز رویایی دارند و در ذهن شان یک علامت سوال هست. دوران رویای آشفته به سر رسیده است. این چیزی است که من سعی می کنم به آن ها بگویم.

* رابین بلاکبرن: در گذشته هم مردم سعی می کردند آهنگ های بیتل ها را بگیرند و با کلمات دیگر بخوانند. مثلن «یلو ساب مارین»'Yellow submarine'چندین نوع آن را می خواندند. در یکی از اعتصاب ها می خواندند:«ما همه زنده ایم به نان و مارگارین»

جان لنون: من این را دوست دارم. من خوش ام می آمد وقتی در مسابقات فوتبال جمعیت می خواند:«ما همه حالا با هم هستیم» این یکی دیگر بود. همین طور از این خوشم می آمد که مردم امریکا می خواندند:«به صلح فرصت بدهید.» چون در ذهن خودم آن را این طور نوشته بودم. دل ام می خواست به جای 'We shall overcome'که از سال های ۱۸۰۰ مانده، یک چیزی از زمان خودمان بخوانند. من یک وظیفه یی احساس می کردم که    آهنگ هایی بنویسم که مردم آن را دسته جمعی و یا در تظاهرات بخوانند. به همین دلیل است که حالا آهنگ هایم را برای انقلاب تنظیم می کنم...!

* رابین بلاکبرن: ما تعداد معدودی آهنگ های انقلابی داریم که از قرن نوزدهم است. آیا در سنت موسیقی ما چیزی می بینی که بتوان از آن به عنوان آهنگ های انقلابی استفاده کرد؟

جان لنون:وقتی من شروع کردم، «راک اند رول» خودش برای مردم هم سن من در آن موقع یک انقلاب اساسی بود. ما به چیزی پرسرو صدا و واضح احتیاج داشتیم که آن همه عدم       بی احساسی و ستمی را که بر ما می رفت بشکند. ما کمی آگاهانه با این شروع کردیم که نشان بدهیم داریم از آمریکایی ها تقلید می کنیم. ولی وقتی عمیقن به کار موسیقی پرداختیم دریافتیم که نیمی از آن موزیک سفیدهای روستایی و وسترن white country and western  است و نیمی ریتم سیاهان و بلوز blues است. بیش تر آهنگ ها از اروپا و افریقا به آن جا رفته بود و حالا این ها به سوی ما بر می گشت. بسیاری از به ترین آهنگ های «دیلون» از«اسکاتلند»،«ایرلند» و«انگلستان» آمده است. این یک نوع تبادل فرهنگی است. هرچند جالب ترین آهنگ ها به نظر من مال سیاهان است، چون آن ها ساده ترند. آن ها یک جوری پائین تنه ی آدم را به حرکت در می آورند که خود نو آوری است و بعد بیش تر آن ها آهنگ های مزرعه هستند که درد آن ها را به نمایش می گذارد. آن ها نمی توانستند درد خودشان را روشنفکرانه بیان کنند، بنابراین با چند کلمه می گفتند که ما به سر آن ها چه می آوریم. بعد «بلوز شهری» بود که مقدار زیادی از آن راجع به سکس و جنگیدن بود...

 

* رابین بلاکبرن: تو می گویی موزیک روستایی و وسترن از آهنگ های فولکلور اروپایی گرفته شده. آیا این آهنگ های فولکور بعضی وقت ها چیزهای خسته کننده یی نیستند،همه اش در باره ی شکست خوردن و باختن؟

جان لنون:وقتی بچه بودیم همه ی ما با آهنگ های فولکلور مخالف بودیم چون مال طبقه ی متوسط بود. آن دانشجویان با شال های بزرگ و قوطی آبجو در دست، آهنگ های فولکلوری را می خواندند که ما به آن ها می گفتیم آهنگ های .. la-di-da.مزخرفاتی مثل این:«من در نیو- کاس- تل کار می کردم» بعد تعداد کمی موزیک فولکلوریک واقعی بود که شما در رادیو یا تلویزیون می شنیدید. در«ایرلند» یا جایی دیگر که آهنگ های خودشان را می خوانند و قدرت آن ها فوق العاده است. ولی بیش تر موسیقی فولکلور خسته کننده است. امروز موزیک واقعی مردم «فولک راک اند رول» است.

* رابین بلاکبرن خطاب به یوکو همسر لنون:یوکو، آلبوم تو به نظر می رسد موسیقی آوانگارد مدرن را با راک مخلوط می کند. تو صداهایی را که روزمره شنیده می شوند مثل صدای قطار را وارد یک طرح موزیکال می کنی. به نظر می رسد می خواهی یک بعد زیبایی شناسی وارد زندگی روزمره بشود. این که هنر نباید در موزه ها و گالری ها محبوس بماند.

یوکو:دقیقن. من می خواهم به مردم بگویم نباید بترسند خودشان چیزی را خلق کنند. اساسن دو نوع آدم در جهان هست. مردمی که به خودشان اعتماد دارند چون به توانایی خودشان در خلق کردن واقف اند و مردمی که به خودشان اعتماد ندارند چون به آن ها گفته شده خودشان توانایی خلق چیزی را ندارند و باید دستور بگیرند. نظم حاکم همیشه مردمی را دوست دارد که مسوولیت برعهده نمی گیرند و به خودشان احترام نمیگذارند.

رابین بلاکبرن: من فکر می کنم کنترل کارگری مربوط به همین است...

جان لنون:آیا در«یوگسلاوی» کاری مشابه این نکرده اند؟ آن ها از روس ها خلاص شده اند. دوست دارم به آن جا بروم و ببینم چه طور پیش رفته است.

*طارق علی: خوب، آن ها این کار را کرده اند. سعی کرده اند مدل استالینیستی را بشکنند. ولی به جای «کنترل مهار نشده ی کارگری» یک دژ قوی بوروکراسی به آن اضافه کرده اند که راه ابتکار کارگری را تسهیل کند و بعد تمام سیستم را با مکانیسم بازار تنظیم می کنند که نابرابری مناطق مختلف را تشدید می کند.


جان لنون:به نظر می رسد همه ی انقلاب ها به کیش شخصیت ختم می شود - حتی چینی ها به یک انگاره ی پدرمانند احتیاج دارند. به نظرم در«کوبا» هم همین اتفاق دارد می افتد، با «چه» و«فیدل». در مدل غربی کمونیسم، کارگران باید تقریبن یک انگاره ی تصوری از خودشان بسازند تا جای آن انگاره پدرمانند را بگیرد.

* رابین بلاکبرن: ایده ی جالبی است. طبقه ی کارگر قهرمان خودش بشود. البته تا جایی که این به یک توهم آرامش بخش تبدیل نشود. و تا وقتی که کارگران خودشان واقعن قدرت داشته باشند. اگر کاپیتالیست ها و بوروکرات ها بر زندگی آدم حکومت کنند، به عنوان بازوی تکمیلی نیاز به توهم دارید.

یوکو:مردم باید به خودشان اعتماد داشته باشند.

                    

            

            «من می خواهم به مردم بگویم نباید بترسند خودشان چیزی را خلق کنند.

             اساسن دو نوع آدم در جهان هست. مردمی که به خودشان اعتماد

             دارند چون به توانایی خودشان در خلق کردن واقف اند و مردمی 

               که به خودشان اعتماد ندارند چون به آن ها گفته شده خودشان

                  توانایی خلق چیزی را ندارند و باید دستور بگیرند. نظم

                     حاکم همیشه مردمی را دوست دارد که مسوولیت

                              برعهده نمی گیرند و به خودشان

                                     احترام نمی گذارند.»

                                                             «یوکو»

 

 

* طارق علی: این چیزی است که در فرانسه ۱۹۶۸ شروع شد.. 

جان لنون:ولی حزب کمونیست فرانسه با آن نرفت.

* رابین بلاکبرن: نه نرفت. با ۱۰ میلیون کارگری که در اعتصاب بودند آن ها می توانستند تظاهرات عظیم خیابان های پاریس را هدایت کنند و ساختمان های دولتی را بگیرند و حکومت دوگل را با قدرت مردمی مثل کمون یا شوراهای اصیل عوض کنند. ولی حزب کمونیست فرانسه از این کار هراس داشت و به جای این که کارگران را تشویق کند خودشان ابتکار عمل را به دست بگیرند به معامله با مقامات پرداخت.

جان لنون:عالی است ولی یک مساله در این مورد هست. همه ی انقلاب ها با یک «فیدل» یا «مارکس» یا «لنین»، که روشنفکر بودند و می توانستند کارگران را جمع کنند روی داده است. این تا به حال موثر نشد. شما باید دانشجویان چپ را ببرید با کارگران صحبت کنند.

طارق علی: کاملن درست است. ما سعی کرده ایم همین کار را بکنیم ولی باید بیش تر کار کنیم... سانسور و فشار سیستم برای در انزوا قرار دادن و...

 جان لنون:من روزنامه ی مورنینگ استار[متعلق به حزب کمونیست ] را می خوانم. به نظر می رسد در قرن نوزدهم است. مثل این که برای لیبرال های میان سالی که از طبقه شان در رفته اند، نوشته می شود. شما باید به کارگران جوان دست پیدا کنید. انقلابی ها باید به نوعی خود را به کارگران برسانند. زیرا کارگران نمی توانند به آن ها دست پیدا کنند. ولی مشکل این است که نمی دانم از کجا باید آغاز کرد. مساله من این است که هرچه واقعی تر می شوم ، از مردم طبقه ی کارگر و خودم جدا می شوم. حالا این دانشجویان هستند که صفحات ما را       می خرند. این مساله است.

* رابین بلاکبرن: ولی حالا تو داری برخلاف جریان اصلی بورژایی شنا میکنی، این کار خیلی مشکل تر است. 

جان لنون:بله! آن ها صاحب همه ی روزنامه ها هستند و توزیع و همین طور پرداخت پول هم در دست آن هاست EMI آلبوم Two Virgins ما را به قتل رساند. چون آن را دوست نداشت. در آخرین ضبط، آن ها جملات آهنگ را که روی صفحه چاپ شده بود سانسور کردند. نهایت حماقت و مسخرگی. آن ها به من اجازه می دهند آن را بخوانم ولی جرات ندارند بگذارند شما آن رابخوانید. جنون.

* رابین بلاکبرن: با این که تو به عده ی کمتری دسترسی داری، ولی شاید تاثیر عمیق تری می گذاری.


جان لنون:بله فکر می کنم درست است. مردم کارگر نسبت به صراحت ما در مساله ی سکس واکنش نشان دادند. آن ها از عریان بودن می ترسند در این مورد هم مثل حوزه های دیگر     آن ها را سرکوب کرده اند. آن ها فکر می کنند پل[ مک کارتنی] خوب است. او درد سر درست نمی کند. وقتی من و«یوکو» ازدواج کردیم، تعداد زیادی نامه های نژاد پرستانه گرفتیم که تهدید می کردند گلوی مرا خواهند برید. بیش تر نامه ها از ارتشی هایی بود که در«الدرشات» زندگی می کنند. افسرها. حالا کارگران بیش تر به ما علاقه نشان می دهند.

به نظر مى رسد دانشجویان هنوز به اندازه ی کافی بیدارنیستند که بدانند باید کارگران را بیدار کنند. اگر از چالش هاى خود گذر نکنیم، همه ی درها دوباره بسته خواهد شد. چیزی که اساسن به آن احتیاج داریم این است که دانشجویان بتوانند کارگران را متقاعد کنند که پرت و پلا      نمى گویند.

یوکو:من و جان آدم هاى خوشبختى هستیم. چون مى توانیم شرایط زندگى خودمان را بسازیم. اما ما اهمیت ارتباط با دیگران را به خوبى مى دانیم.

جان لنون:هر چه بیش تر با واقعیت ها روبرو می شویم، بیش تر متوجه مى شویم که دستور کار روز آن ها نشان ندادن واقعیت است. هرچه واقعی تر می شویم، بدرفتاری با ما بیش تر می شود. این به نوعی ما را رادیکال تر می کند. مثل این که در یک گوشه ترا گذاشته و همه راه ها را برویت بسته باشند. اما چه قدر خوب بود اگر تعدادمان بیش تر بود...!

یو کو:موسیقی جدید نشان داد کانال های جدید برای ارتباط هست.

جان لنون:بله ولی همانطور که گفتم هیچ چیز واقعن تغییر نکرد.

یو کو:خوب؛ چیزهایی تغییر کرد و در جهت مثبت. همه ی چیزی که می خواهم بگویم این است که می شود یک انقلاب بدون خشونت داشت.

جان لنون:ولی شما نمی توانید قدرت را بدون مبارزه بگیرید.

* طارق علی: این یک مساله ی تعیین کننده است.

جان لنون:برای این که وقتی مساله به جای حساس می رسد آن ها نمی گذارند مردم قدرت بگیرند. آن ها به شما اجازه می دهند برای شان برقصید و نمایش بدهید، ولی قدرت واقعی را به شما نمی دهند.

* رابین بلاکبرن: درانگلستان، تنها یک قدرتی که عمیقن در کارگران ریشه داشته باشد      می تواند دولت بورژایی را ساقط کند.

یوکو:وقتی نسل جوان قدرت بگیرد همه چیز متفاوت خواهد بود.

جان لنون:زنان خیلى مهم اند. ما نمى توانیم بدون مشارکت زنان و آزادشدن آن ها انقلابی داشته باشیم. برتری مردان به شیوه ی بسیار زیرکانه یی آموزش داده شده است. خیلى طول کشید که من متوجه شوم مرد بودن من چه گونه میدان حرکت «یوکو» را محدود مى کند. او زن سرخ و آزاده اى است که توانست به سرعت به من نشان دهد که کارمن کجا غلط است. هرچند خودم تصور می کردم رفتار کاملن طبیعی دارم و به همین دلیل من همیشه علاقمندم بدانم رفتار کسانى که ادعاى رادیکالیسم مى کنند با زنان چه گونه است.

* رابین بلاک بورن: همیشه در میان چپ ها هم حداقل به همان اندازه ی همه ی جاهای دیگر، «شوونیسم مردانه» وجود داشته است. هرچند خیزش جنبش آزادی زن خودش دارد این را مشخص می کند. 

جان لنون:به واقع مضحک است. چه گونه مى توان از قدرت براى مردم دم زد بدون این که درکى از این داشته باشى که مردم شامل هر دو جنس است.

 

پانویس ها:

* برگردان و کوتاه شده توسط «حسین توسلی»

۱. اشاره به آهنگ revolution 

۲. نام یک روانکاو

Viewing all 60 articles
Browse latest View live